باغبان پیر مهر بان ...

 

اینکه چرا به این دگردیسی رسیده ام که به خودم لقب با مسمای  باغبان پیر مهر بان   میدهم ... دلیل خودش را دارد ( به اینجا  بیائید ).....

 

 

او تنهایش گذاشت.... و ایشون ...

 

و اما سلام دوستان ....

فعلا که کار و بار بنده رونق عملی یافته ... راستی میدانستید که ... ؟ نه ولش کن ... میخوام از مرگ و مردن و اینجور چیزا نگم ... ولی میخوام از بعضی نگفته هام بگم ....


از طریق ل ی ل ا با صفحه ی یک دختر جوان آشنا شدم ...

دلم برایش خیلی می سوزد ... دختر زود رنج و حساسی است ( اسمش مثل دختر خودم است ، شاید برای همین هم برایش مینویسم ! )...

این دختر دارد بیخودی (!) برای خاطر کار های خطای دیگران ، خود آزاری میکند!...

ایشون شاید بدلایل مختلف دنبال بهانه ای میگردد تا خودش را خالی کند !

شاید میخواهد برای گریه کردن دلیلی داشته باشد ، همچون کودکی که مثلا اسباب بازیش را از او گرفته اند و یا شاید عصبانی است از خودش ، چون آن تصویر رویائی و آن تصور خیالی ای که ایشون در ذهنش از آن طرف ساخته بود (در واقع غلط بوده و ... .) حالا در عمل این را فهمیده است و خشمش را باید بر سر یک کسی بریزد ...

قضیه ظاهرا این است که: پسری که با او ایشون چند وقتی یک سر و سری داشتن ، حالا به هر دلیلی تموم شده ، آقا هم فعلا گذاشته و رفته پی کارش !!!...

و اما ایشون چی ! ایشون حالا ، بعلت ترکیدن حباب تخیلاتش ! و یا ترکیدن بادکنک انتظاراتش !اومدن این صفحه ی سیاه رو راه انداختن و مراسم راه انداختن !

این نازنازک خانم ( بخاطر این موضوع! ) دیونه شده و افکار خل مشنگی افتاده توی سرش ! و هی آه و هی ناله و هی گله و هی شکایت و هی نفرین !!....

 ایشون ( حق داره در نبودن آنچه داشت و حالا ندارد، فکر کنه ) و فکر هم میکنه ولی نه به این حد که باور کند دنیایش دیگر به آخر رسیده است ! ... احساس سر خوردن دختر ، کاملا  قابل درک است و میدانم سخت هم هست ... مطمئنا اندوه و غم و خشمی که در درون اوست بجا است و... حتی اقرار میکنم من هم آنرا از طریق نوشته هایش هم حس میکنم و هم لمس ... وووولی یک جوری ، میبینم دیگه دارد زیادی شورش دارد میکند...  نمی فهمم چرا این دختر  از مرگ و مردن و این حرفها حرف میزند!... آخه این یعنی چی ؟؟!!

با اون تعریف هائی که این خانم از اون آقا پسر کرده اند ... باید بگم مریم جون! برو خدا رو شکر کن که شانس هم آورده ای ، یک همچه آدمی زودی رفت !... اگر من پدرت بودم ، باور کن ! با اصرار ازت تمنا و خواهش میکردم : « بابا ! این یارو رو رد کن! بندازش کنار! بیرونش کن از زندگیت ... !!».

البته شاید و ... راستش اولین عشق و عاشقی های خودم هم باعث شدند شعر بنویسم !و هنوز هم حسرت آن صفا و صمیمیت آن روزهایم – که حالا این دختر در آن فضا است - را میخورم ... احساسش را هم هنوز دارم .... ولی ... حرفهایم را که اقلا میتوانم بزنم به این دختر که ؟!

ببین دختر ! نصیحت نمیخواهم بکنم !...

ولی دختر!  آخه حیف اون انرژی نیست !!! بخاطر یک پسر !! نمیگم انتقام نگیر و بگیر و ...غیره و ذالک... بلکه میگم ... اصلا بزن برو! ببین چی پیش میاد !!!! بجای خود آزاری به خودت برس ! تقویت کن خودت را ! سر حال چه باشی یا نباشی ، برای دیگران فرقی نداره ! فقط اگر سر حال باشی و کاری کنی که دیگران موفقیت های – حتی پیش پا افتاده و ساده ی – تو را ببینند ، تازه اون وقت در عمل نشانشان داده ای که در مورد تو اشتباه کرده بودند .... با هر پیروزی قدرتت بیشتر میشود و اعتماد بخود بیشتری پیدا میکنی و از این طریق – هر چه میخوان بگن که میگن ! - اما حداقل چشمشون و دل و باسنشان که خواهد سوخت !! ...

با این درد و غصه ها و خاصیت زود رنجیت ....برای دفعه دیگر و نفرات دیگر مواظب تر باش !!....

موفق باشی !