محض اطلاع...

 

دوستان!

با یقین و اعتماد به درستی عمل خیر و انسان دوستانه ام در چهار چوب  فعالیت های اجتماعی عام المنفعه  عملا امکان آغاز بکار  از هفته آینده فراهم شده  است ..

آستین ها را بالا زده ام ، دست در دست یاران نهاده ام و شروع میکنم...

در صفحه مرکز راهنمائی و همراهی ایرانیان در هامبورگ گزارش گام به گام شفاف  فعالیت هایم را در این زمینه میتوانید دنبال کنید!

پس نوشت :

خودم هم هنوز باور نمیکردم ....

راستش من روی این حساب کرده بودم که از عید نوروز  خودمان ، تازه آنهم شاید!!! ....

ولی جدی جدی با:

  •  تماس های همین دو سه روز اخیر و
  • پشتیبانی اینها
  • ( و پی گیریهای خودم ) و
  • سابقه عمل و 
  • فکر میکنم اعتقاد و اعتماد به کار م
  • ونیز خلوص نیت  
  • و شفافیت عمل

همگی دست بدست هم دادند ...

سه تا دفتر در اختیارم است و از

از سه شنبه همین هفته آینده " رسما " کارم شروع میشود...

...........

  

ئ 

خوشحالم که میبینم یکی از باغچه های باغم دارد بار میدهد....

 

دوستان !!!!

نمیدانید چقدر خوشحالم!!!!

حالت آن باغبانی را دارم که میبیند درختان باغش به بار نشسته اند....  میوه ها را میبیند که رشد میکنند .... و او کیف میکند که زحمت هایش به ثمر دارند میرسند ... 

 یک خبر خوش :

سازمان همایش ایرانیان هامبورگ و حومه ( که در اینجا معرفی شان کرده بودم ) نیز به من امکان استفاده از دفترشان ( با رعایت مفاد اساسنامه شان ) را برای عرضه  خدمات فعالیت های اجتماعیم ( مرکز راهنمائی و ارائه خدمات و سرویس رسانی به ایرانیان در هامبورگ )  با حفظ استقلال عمل خود ـ دادند. 

بر این مبنی عملا در سه نقطه مهم شهر و با پشتیبانی و حمایت شدن از سه ارگان: دولت آلمان ، وسازمان غیر دولتی اجتماعی و سازمان مادر انجمن های ایرانیان شهر هامبورگ میتوانم اعلام موجودیت کنم ....

قدم بعدی من فرموله کردن دقیق چهار چوب کاری  و تنظیم منشور و اساسنامه و پیدا کردن یک گروه همیار همدل و دلسوز میباشد....

چقدر خوبست احساس اینکه فکر و نظر خیرت (با تمام ناباوری ها و القائات سوء و حتی با سنگ اندازی های دیگران) آن طور که میخواستم ( حتی به تنهائی و فقط با تکیه به اعتماد و اعتقاد به خط درستم ) در همان جهتی که میجستم با شفافیت عمل کامل ... در حال به واقعیت پیوستن است !!!!    

 

 

تکانی به خود دادن...

 

در کل ...

 

با توجه به نکات  منفی زیر :

 

اینکه هنوز دوران نقاهت بعد از عمل ها ی انجام شده ، هنوز تمام نشده است...

 

و بعد هم این ویروس  هامبورگی مرا خیلی ضعیف کرد....

 

این ضعف کلی جسمی ... روی روح  من ِ حساس خیلی اثری منفی گذاشت...

 

حالا من دچار شده ام به:

 

 

یگ احساس شلّیت و دپرس ...

 

بی حوصله بودن...

 

عقب کشی از همه  و  

 

قهر کردن با خودم  حتی...

 

روی این ها اضافه کن:

 

مرگ این بانوی سالمند... و تاثیرش بر احساس خدشه دار شدن روابط یک دوست با من ...  

 

دلواپسی من و بی اطلاعی از وضع حال و احوال خانم مو کوتاهه و دخترش

(که با توجه به شرایط غیر طبیعی و استثنائی فشار نا عادلانه شرایط اجتماعی ای  که باعث شده  در خلاء، یا پای در هوا نگهداشته، بمانند... ) به علاوه با آشنائی من از مشکلات شخصی ، جسمانی ، روحی شان... خیلی تحمل میخواد...

 

ترمز زدن آگاهانه به بعضی از آدمهای پررو !

- کاری ضروری که مجبورم  بر خلاف ذات ایثار گرانه ام – برای  عقب راندن یک چند نفر که طبق عادت معمول شدشان  تا در حد کولی گرفتن پیش آمده بودند... ( چه احساس بدی است ، که آدمی احساس کند  که بعضی ها با قصد  سوء استفاده کردن به او نزذیک شده اند...) ...

 

در کل : چند روز خوبی داشتم...

 

 

و چند تجربه ی کار مثبت و خوب هم داشتم از جمله اینکه دیدم:

 

عادت خوبی است که در ته هر چیز دنبال باز کردن دامنه امکانات ( و گشادن امکان ایجادشانس ) باشم....

 

مثلا: 

شاید در این ده دوازده روز به اندازه تمام این یکسال گذشته وبگردی نکرده ام....

 

یا اینکه:

باصادقانه برخوردکردن به خودم  و

نوشتن و نوشتن و نوشتن 

خیلی از بار ها و فشار های حرفهای نا گفته شده کاهش یافتند...   

نا گفته ها گفته شدند و

در ضمن بیان و مطرح کردن آنها عملا راه حلهائی برای خیلی شان پیدا کردم....

 

با وجود همه ی بحث مجازی بودن و نبودن وب یاران  ولی با افراد درست و واقعی ای برخورد کردم که من جدی میگیرمشان....

و حتی احساس نمیکنم که کمتر از انسانهای واقعی  لمسشان میکنم...

 

بسه دیگه ...

دیگر از عقب نشینی و  پاسیو بودن این چند روزه خسته شده ام و

نیاز به حرکت و جنبش در من به یک  ضرورت  آگاهانه  و جدی تبدیل شده است ...

 

صفحه داستانی داستانه های هامبورگی را بپایان رساندم...

صفحه ای که عملا  ادامه آن در همین صفحه ی  باغ نارنج و ترنج ادامه یافته است ...

 

با اتمام داستانه ها ...آغاز به نوشتن فراز هائی از گذشته زندگیم ( قصه هایی از داستانهای واقعی ام ) در صفحه  رها چون ابر در باد    کردم ...

تا از این طریق پرونده شان را برای همیشه بسته شده اعلام کنم...

 به بایگانی تاریخ بسپارمشان.... 

 

و بلاخره در جهت:

 اجرای ماموریت خودم بخودم واگذار کرده ی کار اجتماعی عام المنفعه خیرانه ی بافته کرده در ذهنم (خلاصه نظر و ایده ام ) ، یعنی : به راه اندازی

"مرکز راه نمائی و خدمت رسانی به ایرانیان  (و فارسی زبانان) در هامبورگ"

 - که تا بحال با نام و آدرس و مسئولیت شخصی خودم عمل میکردم :   (آگهی اعلام موجودیت)   و نیز ( آگهی تبلیغی عرضه خدمات برای سالمندان ) -

فعلا:

دو حامی اصلی برایم پیدا شده اند که:

بمن امکان استفاده از دفاترشان را رسما  برای عرضه ساعات مشاورت به من کرده اند... یکی اداره بهداشت و سلامتی منطقه آیمس بوتل  و دیگری انجمن محلی  محله لنتس ( انجمن محلی شهرک لنتز (لنتس زیدلونگ))(: که در دو سال قبل برنده چندین جایزه شهری ، استانی و حتی کشوری بخاطر نمونه بودنش شده است )

دو سه پیشنهاد خیلی درست هم  در دست عمل است!! که در حال گذراندن دوران معامله و مبادله با آنها هستم ....

احتمالا تا عید نوروز خودمان این ایده و فکرم فرم رسمی و قانونی پیدا خواهد کرد.....

 

پس نویس ها:

 

پ. ن. ۱.

در ضمن، در همین فاصله نوشتن این مطلب :

هم آن دوست  اشاره شده در بالا

و هم خانم مو کوتاهه

یکی بعد از دیگری تلفنی تماس گرفتند و از خودشان خبر دادند ....

 

پ.ن.۲.

مثل اینکه باید بیان کنم چه میخواهم  تا فرشته ها برای برآوردن نیاز هایم دست بکار شوند!!!!!

 

فعلا واقعا در کل احساس رضایت از همه شرایط را دارم....

 

در ضمن:

لیلا خانم نوشته بود : نمیدونم  چی بگم... فقط ...

 

لیلا ی عزیز ! عین همین جمله را  دوستی ( خانمخانمی) چندین ماه پیش هم در همین شرایط نسبتا مشابهی بمن گفت...

- سه ماه تقریبا از هم خبر نداشتیم، او هم  ، همین الان بمن زنگ زد و بنا شد برای شام بیاید دیدنم ...!! -

 

لیلا ی عزیز! هیچی نمیخواهد بگوئی !!...

فقط بپذیر که یکی اینور  دنیا بهت یه حالی داده است! 

علتش هم: بر خورد صادقانه ات به گذشته  خودت بود که مرا به تو بگونه ای پیوند زد !!!

همین و بس......!!!

 

 

 

 

 

هر چی را که دارم را... دارم بذر و بخشش میکنم

 

"... من .... معتقدم  که هر چیزی به موقعش می آید!..." ، این موضوع را خانمی (؟)بنام آرزو (یا شاید نام مستتاری برای آقائی بنام امید!؟!؟!)  در وبلاگش با مثالی  همراه کرده بود:

 

..." من یه مدت بد جور دپرس شده بودم..... تنهائی داشت منو از بین می برد ....

.... تا اینکه  رفتم سراغ قفسه ی کتاب ، نمیدونستم چی میخوام ... فقط  یک چیزی میخواستم  که در حال حاضر با روحیه ی من سازگاری داشته باشه، تا اینکه چشمم به این کتاب افتاد....

.... محشر بود

عالی بود

من بعد از خوندن این کتاب فهمیدم هیچی از دنیا حالیم نیست ، هیچی!...

.....".

 

بی اختیار ، برایش نوشتم :

 

"...آرزوی عزیز به آدمهای مثبت اندیش ( برخلاف این قرقری های دائما گریان ) احترام میگذارم ....." ... (همانطور که به مهتااا  خانم  ، آقا پدرام  و مهرداد عزیز و ....واقعا احترام و ارزش میگذارم )...تازه یادم آومد بهش سلام نکرده ام و سر زده رفتم تو وبش !

 

"...سلام !...." و بعدا یک مسئله کاملا شخصی ام را برایش اقرار کردم ( شاید تحت تاثیر صداقتی که توی صفحات شما دوستان میبینم ... دارم منهم خودم رو باز تر بیان میکنم ):

".... منهم بیست و چند سال پیش همینطور ... (مثل شما).... با خواندن یک کتاب زندگیم عوض شد..."...

و خیلی خلاصه یک اشاره کردم به اینکه :

" .... و حالا  بعد از این همه سال به شاد زیستن و به دیگران شادی بخشیدن رسیده ام ...." و این واقعیت برای خیلی ها آشکار را برایش باز گفتم  که :

"... و زندگیم را در این راه وقف کرده ام ...". ( با قراری که با دو سال پیش با خودم گذاشته ام تا ژانویه 2008 ) ....

 

بعد دعوت رسمی اش کردم که بیاید به باغ نارنج و ترنجم ... و قول چند قدم همراهی هم بهش دادم ....( راستی راستی چه همپا های باحالی هم  توی این فاصله کم  پیدا کرده ام ... که با وجود مجازی بودن ظاهریشان  خیلی هم واقعی هستند !!!! ). و در ضمن ازش خواستم که مرز مرا تعیین کند که فقط یک "  همصحبت ( نظر دهنده ) میخواهد یا همراه منتقد ( که بر سر نظراتش به بحث بنشیند ....)!!!!

 

و اما بر گردم سر مطلب خودم ....

 

مسئله بر میگرده به ژانویه سال 1986 .....( و با تقریبا 3 سال پیش مقدمه آن) به بیست و سه سال پیش ....

 

راستش در موقع نوشتن یک فکر افتاد تو سرم ....

 

این درس های زندگیم رو  بصورت یک داستان واقعی به نام  "  رها چون ابر در باد" ( تیتر دفترچه ای به همین نام  نوشته در ژانویه و فوریه 1986 که میخواستم از توش یاداشت برداری کنم (؟!)).! ... در یک وبلاگ به همین نام بنویسم !!!!؟؟؟

 

شیر خط  انداختم ....

 

شیر آمد!!!

 

پس دعوتتان میکنم بیائید .... آنجا ....

 

 

پسنوشت یک : " داستانه های هامبورگی"داستانه های هامبورگی ام را امروز صبح تمام کردم و آنرا به دلایلی که در آنجا آورده ام به لیلا خانم تقدیم کردم .... (این موضوع را فقط در داستانه ها ... بیان کرده ام و به خود لیلا خانم اعلام کرده ام  ولی هنوز رسما در این صفحه علنی مطرح نکرده بودم ....که عملا  شد!!!.).

 

پسنوشت دو : رها چون ابر در باد  را به آرزو خانم  و  مهتااا خانم  ( مشترکا ) پیشتقدیم  میکنم ....

 

پدرام و مهنااا مهمانهای عزیز باغم ... به باغم خوش آمدید!

 

پدرام دارد عوض میشود

 

همینطوری در حال ورق زدن وبلاگ ها بودم که با  پدرام آشناشدم ...

 

برداشت شخصی من بود که پسری است در حال در گیری با خودش تا به استقلال شخصی و عاطفی اش برسد...  از صداقتش خوشم آمد...

 

برایش جمله ای نوشتم و غیر مستقیم به باغم  دعوتش کردم...

 

میفهممش ... چون خودم هم همین دوران را گذرانیده ام...

 

 او هم آغاز کرده است که با شوخی و خنده  آرام آرام بجای اینکه برای دیگران ( خواه  مثل اسمش پریسا جان  یا....) ارجحیت قائل شود... فعلا رسیده است به عالم : دیگر بس است ! و ... و چرا باید برای آنها ... (که هرکس از زاویه خودش به من و مسائل من بخورد میکند!...) و پس من چی ؟...

 

اگر همینطور ادامه دهد... واز درجه جبرش بکاهد صاحب اختیار و اقتدار میشود ...

خودش  تصمیم  گیر میشود که مرزش را با دیگران تعیین کند... و این حق انتخاب را برای خودش قائل میشود که با هر کس چقدر و چگونه ....

 

موفق باشی ...

   

 

و اما مهتا خانم:

 

 و اما چند قدم آنطرف تر با مهتااا رو در رو شدم!!! 

 

توی یکی از این کوچه پس کوچه ها ی اینترنتی نزدیکی های پدرام  ، تو ی کوچه های بی مهتاب ، مهتاااا رو دیدم.  عطر و طراوت صادقانه و پاکی از لابلای کلماتش بیرون میریخت... نظرم رو جلب کرد...

 

اولین آرزوش این بود که دلش میخواد:

... با همزبونی بشینه... و از خوبی حرف بزنه.!!!..

 

ولی جالبی اش این بود که با خودش خیلی صادقانه و درست برخورد میکنه....

وقتی میبینه هر که " عاشقه " دروغ گفته ....  بجای اشک و ناله و زاری و ... قهر و این جور چیزا....  خیلی خونسرد و آروم  میشینه و از خودش علتش رو میپرسه : " چرا؟! "....

بعد بجای نفرین به عشق و عاشقی .... و ترک دنیا کردن و ادا بازی در آوردن و انتقام گیری و غیره و ذالک یک پیشنهاد خیلی خیلی منطقی ... درست و عاقلانه میدهد... بهم ریختن تمام مختصات و نورم ها و پذیره های اجتماعی ، تاریخی و فرهنگی ...

مهتاااا بعنوان یک زن!  بازی را در دست میگیرد و بعنوان خط دهنده اعلام برنامه میکند ، و طرحی نو  در می اندازد ...: اصلا ... از پایه ...

 

" اصلا یه قراری  میذاریم

  ...یک قراری  میذاریم....."!!

 

در آن نه تحمیل است و نه گدائی و ... بلکه عادلانه ، عاقلانه و برابرانه ... قرار ومدار میگذارد و دست پیش گرفته و پیشنهاد میکند: بابا ! بیا بریزیم و بپاشیم و خط خطی کنیم و دور بریزیم و   

 

...."نه من عاشق ، نه تو عاشق/ .... بازی از اول ...."!!!

 

و راه خردمندانه ای میدهد بیا این بار به جای عاشقی  زندگی کنیم!!!

 

 

اگر مهتااا خانم همینطور به کارش ادامه بدهد قول میدم در کوتاه ترین مدت او را بیشک در یکی از بزرگترین شاهراه های پر از خورشید  خواهیم یافت ....

 

 

  

در سو ک و عزا نشسته ام و میخندم ...

 

 

یک اتفاق ساده ...

 

پریشب دوستی زنگ زد و خبر از در گذشت بانوئی را داد که برای من سمبلی بود از یک انسان موفق در زندگی ... هرچه که داشت بهترترینش را داشت...

 

همزمان با دورانی که من در بیمارستان بستری بودم و چندین بار مورد عملهای جراحی قرار گرفته بودم... ایشان هم قلبشان را در همان بیمارستان عمل میکردند...

 

بانوئی بود گرامی ، کهن سال ، همیشه خوشخنده و همیشه خوش پوش ، مرتب ، آرایش کرده ... که به همراهی همسرش ، مرد شوخ طبع و همیشه شیگ پوش و یکی از سرشناسترین ایرانیان کلان سال شهر مان در معیت خانمی با تاکسی به جلسات پاتوقخانه ایرانیان سالمند رفت و آمد داشتند  و در غالب جلسات شب های کاروان شعر و موسیقی همایش ایرانیان حضور داشتند...

 

تا آخرین لحظات زندگیش در میان فرزندانش بود ... فرزندانی موفق ، فعال در کار و شغل شخصی و امور اجتماعی ...

 

دیروز مراسم بخاک سپاری ایشان بود... و برگزاری مراسم عزا داری برای ایشان...

منهم در خلوت خود و به شیوه خویش برای ایشان سوگوار بودم ... نه شبش خوابم برد و نه روزش دستم بکار میرفت ... دیشب نیز نا آرام خوابیدم ...

 

این اتفاق ساده درس های زیادی  داشت:

 

با از دست دادن عزیزی در مراسمی، جمعی با بیان و ابراز تسلیت به تسلی بازماندگانش مینشیند... ولی من که نه - برخوردی داشتم با خانواده ایشان و نه اعتقادی به برگذاری مراسم عزای بعد از مرگ دارم - فقط میخواستم بخاطر رودر بایستی با دوست ی که از من میطلبید در این مراسم به خاکسپاری شرکت کنم ... که هر چه که خواستم  نتوانستم ...

 

نه من ... که در پاتوقخانه  نیز، وقتی صحبت از مراسم شد چندین نفر از نیامدن صحبت کردند... نه اینکه بی احترامی به خانواده بازماندگان کنند بلکه نمیخواهند مسئله غم مرگ را با عزا داری حل کنند...

 

یاد دوستی افتادم که هر گاه از زندگی دلگیر میشد به باغ گورستان ها سر میزد و سرحال برمیگشت...

 

ولی من که به هر لحظه ی زندگی کردن تا زمان هنوز نیفتادن به ته یک گور را جالب میدانم...  دلم نه میخواهد به گورستان بروم و نه گذارم به آنجا بیفتد و حتی در ورقه امضا شده همشه در جیبم که بر اساس آن  اعضاء بدنم را بعد از مرگم به دیگران بخشیده ام  خواهش کرده ام بقیه لاشه ام را هم که بسوزانند و خاکسترش را هم گمنام هر کاری خواستند بکنند....  

 

عزای من برای از دست رفتن این بانو نیست ... که زنی بود که تا آخرین نفسش خوب و خوش هم زندگی کرد و راحت در کنار همه فرزندانش در گذشت و رفت ...

 

دلنگرانی و غمگینی  من بخاطردلیگیری ناشی از سوء تفاهم بزرگی است که به احتمال زیاد منجر به  مخدوش شدن رابطه  با دوستی خواهد شد ...

 

او زنی است بینهایت حساس که نمیتواند براحتی حرف دلش را بزند ... نه حرفش راشاید بمن بزند و نه مرا شاید بفهمد که حتی اگر بزور هم بخواهم آن طور رفتار کنم که او با حرکت از عادات و سنن درست میپنداردشان.... او میخواست من بروم و نرفتم ... او حتی تعجب کرد که من چرا لباس عزا ندارم و باورش نمیشد که من نه یک پیراهن سیاه و نه حتی یک کراوات سیاه ندارم....   

 

او مرا شناخته است و میداند من در هوای خودم پرواز میکنم ... او  میداند که نمیخواهم و نمیتوانم ، و حتی اگر بظاهر بخواهم شاید تظاهر ی بکنم ناخود آگاه من نمیگذارد ...

 

خیلی مسائل، دیگر برایم مسئله نیستند... یا برایم حل شده اند... یا اصلا  حتی از آنها سر در نمیآورم و یا مطرخشان نمیکنم و شاید هم آگاهانه مطرح بودنشان را نمیخواهم باور کنم  ....

 

شاید برای همین هم میخندم به زندگی... 

      

 

  

میدمم در نای زرینم برای جشن پیوندمان...  

 

 

سورنا

 

 

اتفاقا با صفحه اش، ماوراء طبیعت ، مسائل ماوراء طبیعت،  آشنا شدم ... خامی ساده ای در نوشته هایش بود... اشاره کوتاهی کردم و دیدم نه ایشون هنوز توی باغ نیامده اند....

 

بعد از چند روز ، امروز که دوباره سری به ایشان زدم ...  و مطلب جدید ایشون رو تحت عنوان "داستان زندگی ام"  خواندم و  متوجه شدم که این طفلی در چه حالتی هست !!!....

این بود که  تصمیم گرفتم  خیلی  صادقانه فقط با یک چند یاد آوری بهش حالی بدهم ...

 

اولا سورنا این حال تو ، عزیز من ،کاملا طبیعی  است ....  شکی بخودت پیدا نکن... جدی بپذیر که از این موهبت برخورداری که ارتباطی داشته باشی با دنیای ناشناخته ای که اما واقعیت است... 

 

بابا! سورنا جان ! مثل اینه که یک چیزی پیدا کردی ، باهاش ور رفتی و یک مرتبه صدائی ازش بیرون میآید ... وقتی که بدانی مثلا این دستگاه اسمش رادیو است و چه کاری انجام میدهد خیالت راحت میشود؟....

 

اینجور که من از حرف های شما بو بردم ... شما برای بار اول با این مسئله در گیر شده اید ! گیج و ویج هستید .!!. و هنوز نمیدانی چه کار باید کرد!!! و .....   و قبل از هر چیز به خودت شک کرده اید!!..  ...

 

قدم اولت این است که به خودت شک نکن !!!

 

میتوانی تعریف خودت را از گناه  برایم روشن تر بیان کنی !!! و چند مثال بزنی ؟

 

پیشنهاد میکنم در این ارتباط  این مطلب را تحت عنوان"بهشت زیر پای من است" بخوان !!

 

و اما در باره  ارتباط ...

 

سورنای عزیز ... من هم از این ارتباطات دارم .... و خیلی هم منطقی و علمی و واقعی  (بدون این ادا و اطوار های خرافی و .... یا قرتی بازیهای بعضی ها...) و مشکلی هم نه با کسی و نه با گروهی دارم .... 

 

فقط بیذیر این حالتت را ، ارزش گذاری نکن !!  

مثل تماشا چی فقط نگاه کن !!

مثل یک شنونده فقط گوش کن !!!

 

حداگثر ما با این حالت مان فقط  دریافت کننده هستیم ...

 

صبر داشته باش .... بپذیر....

 

تجربه هایت را زیاد کن ....

 

عجله نکن !!!

 

فعلا کافی است .... ولی این بحث رو  " آینه دل..." هم بخون ....

 

یک گله هم کرده بودم .... در اینجا که با خوندن نوشته هات برایم حل شده است ... 

 

.....در ضمن در لابلای بلوگفا اتفاقی به یکی دو صفحه تقریبا به شکلی همسو  با مسائلمان برخورد کردم  ( محتویشان را گارانتی نمیکنم !) نویسنده اش  سورنا نامی است ... سری به آن زدم و چند خطی نوشتم.  برای سورنا سوء تفاهمی  پیش آمده از اینکه بیان کرده ام من آته ایست  هستم... که آنرا با کافر و ملحد و غیره یکی دانسته .... نه عزیز ! برای من اصلا مسئله من با این تعریف نمیگنجد... در  ازای مام طبیعتی که من درکش میکنم و - خودم را یکی از اجزا و ابزار آن میدانم - این یهوه و الاه و اهورا و ... غیره در کتابهای دینی مثل دارا و آذر کتابهای کلاس اول دبستان برای دیپلمه ها به بالاست !!! عظمت و قداست طبیعت خیلی بالاتر از این تعاریف محدود و ناقص و متناقض  ادیانی است!!!..... 

 

 

ایرانیان و آلمانی ها...

 

 

آلمانی ها  و ما ایرانیان

 

احترام خاصی برایش قائلم! .... 

بخاطر شیوه درستی که مهرداد یا مهداد به خودش برخورد کرد و من شاهد آن بودم،  ...

ایشون در پیغامی پرسیده بود که " آلمانی  ها راجع به ایرانی ها چه فکری میکنند؟..."....

و مشخصا این سئوالش را معنی میکند:

·        آیا به این مسئله احترام  میذارن که ما از یه نژاد ( آریائی) هستیم ؟

·        راجع به تروریست بودن یا نبودن ما چه جوری فکر میکنن ؟

 

مهرداد عزیز برای جواب کوتاه ولی درست مجبورم یک قدم به عقب بردارم و " آلمانی ها " را نه به آن معنی عام و کلی که شما پرسیده اید بلکه بذار آنها را از زاویه های مختلف بشناسیم تا بتوانم جواب درستی به سئوال شما بدهم

 

 

فرهنگ آلمان : آلمان کنونی بخش خیلی کوچک از منطقه پروس است که تقریبا تاریخجه مستقل از خودش شاید به دویست سال هم نرسد... سرزمینی بود، جنگلی با کشاورزی ضعیف با سیستم فئودالی ، دوک نشین ( خانخانی) و در شهر هایش اقتصاد تجاری محدود و... وغیر از شهر های بندری ( که اقتصاد باز تری داشتند مخصوصا در شمال) بقیه خودشان در خودشان میلولیدند ( بخاطر محدودیت زبانیشان ( که هیچ نسبت و ارتباطی با زبان کشور های هم جوارشان از جمله ... لهستانی ها، دانمارکی ها هلندی ها ، فرانسوی ها دارند...)... دائما تحت فشار و تهدیدوحتی تحت سلطه دانمارکی ها و سوئدی ها و یا پروس (لهستان فعلی) و فرانسوی ها و این اواخر روسها و انگلیسی ها و فرانسوی ها و آمریکائی ها  بودند...

بعد از اینکه در جنگهای دهقانی کشاورزان جنگلنشین از فشار خانها  (دوک ها ) خود را رها کردند ... رابطه با شهر ها پیدا کردند... و به صنایع دستی و حرفه ای و کم کم مانوفاکتور و کم کم صنایع ماشینی و ....در پناه  آن اقتصاد شهری  و صنعتی رشد کرد .... اواخر قرن پیش هم  شاهشان ( ویلهلم ) – که سمبل و نماینده دوک ها بود ، زیر فشار رئیس انتخابی دولت ( سمبل شهروند ها ) بنام صدر  اعظم (معادل نخست وزیر) رسما یکساعت قبل از آنکه ویلهم ( در شمال ایتالیا بود) خودش بپذیرد که دیگر شاه آلمان نیست ( ولی نه به آن معنی که شاه پروس نیست) ، نخست وزیر رسما اعلام کرد که شاه استعفا داده است.... مردم ( برلین ) برای اینکه بدانند قضیه چیست دم نخست وزیری آمدند و نخست وزیر از پنجره اعلام کرد که از امروز ما جمهوری آلمان هستیم....

 

از این (آن)  زمان جمهوری آلمان با سیستم حزبی یارلمانی اداره میشود.  همیشه در گیرههای حزبی وجود داشته و دارد .... و از آنجا که بیشتر احزاب مقصودشان بیشتر دفاع از منافع اقشار جامعه شهری بوده  غالبا نام  "سوسیال" ( =  اجتماعی ) را یدک میکشند  مثل سوسیال مسیحی ها ( نماینده بزرگ سرمایه داران )، دمکرات مسیحی های سوسیالیست ، سوسیال دمکرات ها (طبقه متوسط اجتماعی) .... سوسیال لیبرال ها (= میانه رو ، معتدل ها) و آن زمان که جنبش احزاب کارگری غالب بود ... ( نام سوسیال به مرور برای ما ایرانی ها معنی چپی و حتی معادل کومونیست بخودش گرفته !) !!! [تازه همین هم یعنی طرفداران کومون ها ( گروه های منطقه شهری) ونه آن طور که مردم عادی ایرانی فکر میکنند یعنی حکومت ضد خدائی و ...؟؟!!  و هذا ].

 

با بر سر قدرت آمدن حزب ملی گرایان اجتماعی ( ناسیونال سوسیال ( بخاطر تلفظ نا(ت)سی (= نازی) ) س)) ها و در راس آن به مقام صدر اعظمی رسیدن هیتلر و با افکار جنک طلبانه و ... غیره اش ... برای اینکه تاریخچه ای برای کشور تا آن موقع بی تاریخشان درست کند دست به تحریف های " تحقیقی و علمی" زیادی زدند ... و خودشان را به این طریق از نژاد هند و اروپائی دانستند !!! و اینکه آریائی هستند !!!

 

و بمرور با تلقین باورشان هم شده است .... سمبل تاریخی نژاد آریا هم برایشان ایران قدیم ( پرشیا ( و به لفظ آلمانی ها " پرزیا ") و فرهنگ هخامنشیان (با تعریف های ثبت شده در کتاب تورات از کوروش و داریوش و همزمان... ترجمه های سنگ نوشته ها و گاتهای زردشت و ریگ ودای هندی و.... ) و حتی حمایت و پشتیبانی  مستقیم از رضا شاه پهلوی و  ....موضع گیری ظاهرا بی طرفانه نسبت بهم .... این دو کشور را عمیقا بهم پیوند بیشتری داد ...

 

چنانگه میبینم  برخلاف انگلیس ها ، روس ها وغیره آلمانی ها در ایران هنوز از نظر تاریخی به عنوان سازنده ی بنا ها و راه ها و پل ها و غیره .... در دل ملت ما جا باز کردند .... و همین عاملی بود که بعد از شکست آلمان  رضا شاه هم تبعید بشود به افریقای جنوبی....

 

بعد از سرنگونی هیتلر .... آلمانی ها هنوز به این "گذشته" (یک شبه ساخته شده شان چسبیده اند! .... ( ولی با تعصب از آن حرف نمیزنند و به آن نمینازند!!!).

در ظاهر آلمانی ها خیلی از دست جنگ دوم میالند و لی پیرهاشان ( وقتی به آدم اعتماد کنند از همه چیز آن روزگار خوب میگویند !!!....

 

در کل بخاطر این مسئله و از طرفی روابط خوب ایران به برکت پول نفتش شریک خوب و با فرهنگی برای آلمان همیشه بوده وهست .... مخصوصا که مادر ثریا ( یکی از همسران شاه ) آلمانی بوده و همیشه در رویا و فانتزی آلمانی ها ایران و سلطنت و شاهی همیشه رومانتیک و افسانه ای بوده ...

 

به این دلایل  بطور کلی آلمانی ها به ما ایرانی ها به چشم خارجی متمدن مینگرند .... اگر چه آنها ما ایرانی های ساکن آلمان را در عمل بخاطر سابقه فوق کماکان  به نام  " پرزر ( پارسی ها )" میشناسند و خیلی هم احترام میگذارند....

 

 

ولی در واقعیت بخاطر بافت طیف وسیع ایرانیان مهاجر در این سی و چند سال قبل آلمانیها هم ما ایرانیهای ساکن آلمان را به چند دسته تقسیم کرده اند ( بطور رسمی در جزوه ها و نشریات تحقیقی ( اجتماعی و حتی دولتی ) ) و برای ما تعریف خاصی قائل هستند و ( بطور نا ننوشته ای  ) عملا با هر قشر از این طیف به گونه های مختلف برخورد میکنند [ نه مثل ما که همه افغانی ها را مثلا  به یک چشم نگاه میکنیم ]  

 

 (و این جالبی کار مرا نشان میدهد : اگر برایت جالب باشد بیشتر مینویسم ) فقط یک نمونه اش اینکه وقتی ازشان بپرسی نظرت راجع به ایرانیان و یا پرزر ها چیست (ایرانی بلافاصله دوران جمهوری اسلامی را، پرزر سیستم پهلوی و قدیم را برایشان تداعی میکند و این در برخورد و رفتار ناخودآگاهشان به ما ایرانیان در کل اثر میگذارد !!!

 

در عمل این تقسیم بندی در مورد ما ایرانیان مهاجر  مشهود است :

مسلما این تقسیم بندی خیلی عام است اما با واقعیت تطابق داردو...

( اجازه بده وارد علل و جزئیاتش الان نشوم ).....

    • ایرانیان تا سالهای 1347/( 1970) به آلمان آمده  : اکثرا تاجر ، از طبقات مرفه ، با فرهنگ ،... تحصیل کرده ... تطبیق دهنده خود با جامعه جدید  با حفظ فرهنگ ( غنی ) خود [ که به مهمان نوازی ، گشاده روئی ، با شخصیت و معتبر شهرت داشتند ].  فعلا اغلب خودشان پیر زمینگیر ولی فرزندانشان تاجر و دکتر و مهندس و قدیمی و شناخته شده هستند....

 

 

    • ایرانیان 70 تا 77 ( تا 1357) به آلمان آمده: نسل جوان ، غالبا  دانشجو ، مجرد ،... روشن اندیش ... غالبا چپگرا... باز ... زیادی تطبیق کننده با اجتماع جدید و گاها حتی پذیرش انتقادی فرهنگ کشور میزبان ...  فعلا  بیشترشان با وجود تحصیلات بالا به کار و کاسبی و مغازه داری با شیوه اداره تک نفره ای پرداخته اند...: خواربار فروشی ، گل فروشی ، دکه روزنامه و سیگار فروشی ، رستوران و امبیس ( رستوران  سرپائی) و کنایپه ( عرق فروشی به فرم خاص ویژه آلمان ) کافه ( فهوخانه مدرن ) ، بوتیک لباس ، نان و شیرینی فروشی و .... راننده تاکسی خودشان .... البته تعداد زیادی هم در رشته های فنی و تخصصی خودشان کار میکنند ....غالبا ازدواج کرداند ولی اکثرا طلاق گرفته ، آلمانی مآب هستند تا ایرانی و بیشترشان در رابطه آزاد زندگی میکنند ... فرزندانشان نیز بیشتر خصلت آلمانی دارند تاایرانی و تقریبا مستقل اکثرا بطور آزاد ( غالبا با دوست از جنس مخالفشان !) زندگی میکنند....  
    • از زمان انقلاب تا اوائل دوران شروع جنگ 83 19 : غالبا خانواده های مرفه و سهیم در رژیم پهلوی .... سن ها بر اساس خانواده همه گونه ... از پدر بزرگ تا کودک ...  بیشتر در حال و هوای خود و همیشه آماده برای بازگشت به وطن ... دائما گوش به اخبار رادیو ها...، کوشادر حفظ فرهنگ ایران کلاسیک ( اصیل ) مدرن دوران پهلوی ...  فعال در جهار چوب خدمات فرهنگی بزبان مادری ...  متداول ترین اصطلاح این بخش این است که آنها به آلمانی ها لقب "خارجی ها"  داده در همه زمینه ها بدبینانه بر خورد کرده و فرهنگ روز آلمان را غلط میدانند و در خود شان غرور ایرانی بودن دارند و تکیه کلامشان  :" من در ایران .... بودم ! " میباشد.... اکثر خودشان را در هاله ای از رویا ی گذشته ها و افتخار به آنچه بوده اند نگه داشته و .... کمتر یا  اصلا سعی در آموزش زبان آلمانی نمیکنند و .... فرزندانشان اماخیلی سریع در جامعه وارد شدند  بعنوان کودکستانی ، شاگرد مدرسه ، محصل و دانشجو .... بر خلاف پدر و مادرانشان اینان زبان را سریعا می آموزند و سریعا با محیط تطبیق میکنند... در چهار دیواری آپارتمان: ایرانی اصیل و در بیرون: همرنگ جامعه هستند....

پدر مادر ها... در عالم خودشان هستند و فرزندانشان زندگی عادی در پیش گرفته اند .... در حضور پدر و مادر نقش بازی میکنند....

 

    • ایرانیان از سالهای 1988 به بعد به خارج آمده ....از اواسط جنگ ایران و عراق  تا بحال .... این  بخش شامل  همه اقشار از هر گروه و دسته و ....  هستند .... بدون ترکیب خاص اجتماعی .... غالبا پناهنده سیاسی ( و عملا اقتصادی ) از همه تیپ و دسته و قشر اجتماعی .... معمولا بیکار و  از خدمات دولتی استفاده میکنند.... غالبا  در  انزوای خود ...با هر همزبانی که آشنا شوند باب دوستی میریزند.. به برنامه های تلویزیون  فارسی زبان معتاد شده اند .... با خارجی ها ( = آلمانی ها ) تماس الکنی دارند و به  فارسآلمانی حرف میزنند... معمولا  فرزندانشان درس خوان نیستند و غالبا در پی موزیک و گانگ بازی هستند... و تا میتوانند در هتل مامان میمانند... بین والدین و فرزندان دائما در گیری لفظی و جر و بحث سر هر مسئله ای کوچک وجود دارد که غالبا به نفع جوانان و کوتاه آمدن والدین ظاهرا قضیه ختم میشود....

 

حالا مهرداد عزیز خودت مجسم کن....

 

 

دولت آلمان:  

در سیاست خارجی اش ، بقول خودشان ، دوست و رفیق نمیشناسند ... آنها بر طبق سیاست دولت ( حزب اکثریت حاکم ) با یک کشور همکاری میکنند و یا در گیر میشوند ... در کل بخاطر شیوه دریوزگی تاجر منشانه آلمانی ها تا بحال همیشه با بده بستانهای مقطعی متقابلا بطور کجدار و مریض و نسبتا در کل عادلانه تر با ایرانیان برخورد کرده اند.... ( که اگر این خانم مرکل ناوارد با ناشی گریهایش موضع غلط نگیرد و آبروی خودش را و این تاریخچه مثبت را یک شبه خراب نکند!!).

 

در سیاست داخلی : غیر از آخرین گروه که کمتر ، با همه گروه های مهاجر ایرانی رفتاری  مثبت ، دوستانه دارند.  خیلی با گذشت و با وقار و احترام بر  خورد میکند.... با گروه پناهندگان  واقعا برخورد های متفاوت و متمایز دارد از آسانگیری تا سخت گیری .... در کل اما با تمام ایرانیها بطور خیلی تافته جدا بافته ای برخورد میکند .... به همه گروه های اقلیتی ، مذهبی و سیاسی ( از چپ ترین تا راست ترین جناح) را آزادی عمل داده و معمولا مشکل تراشی نمیکند... عملا میبینم که در خیلی از موارد خیلی چیزها را نسبت به ایرانیان واقعا زیر سبیلی رد کنانه عمل میکنند و باصطلاح یک چشمشان را هم میکذارند...

 

بیشترین ایرانیان خلاف کار و زندانی قاچاقچیان هستند...

 

 

 

روشن اندیشان ، صاحبنظران ، نویسندگان و خط دهندنگان:

 

واقعا مثبت و متمدنانه ، منطقی و  درست و دقیق بر خورد میکنند.... کفه ترازویشان یک مقدار زیادی طرف مارا میگیرد.... ( مهرداد عزیز بدون غلو و الکی حرف زدن  حق هم دارند ....!!!) ... در مقایسه با سایر مهاجران خارجی واقعا استثنائی هستیم و...... این را واقعا بیان میکنند.... احترام ما را خیلی دارند....

 

 

مردم کوچه و بازار:

 

در کل این قشر از آلمانی ها خیلی تحت تاثیر وسایل ارتبط جمعی شان هستند و بر حسب تیتر روزنامه ها و نوع بیان خبر برخوردشان عوض میشود....

 

علاوه بر آن بر اساس تجربیات مثبت یا منفی تجربیات شخصیشان در ابتدا کلی گوئی میکنند ....

 

ولی در نهایت باز هم با ما ایرانیها میانه شان بهتر است تا با سایر خارجیان مهاجر....

علتش را هم در رفتار در فرهنگ و خون ما فرو رفته، مثل  دوستانه و مهربانانه برخورد کردن به دیگران است چیزی که برای این آلمانی ها (- ی تازه به فرهنگ جمعی رسیده و غرق درسیستم فردگرائیشان) گاهی واقعا برایشان قابل درک نیست ....

این طفلی ها مثلا در فرهگشان لغت هائی با مفهوم های عمیقی مثل از خودگذشتگی ، جوانمردی ، لوطی بودن ، رفاقت  و احسان و وجدان و.... غیره را اصلا ندارند و نمیشناسند .....

 

و این موضوعی است که باعث شود بعضی وقت ها ، درست در نقطه های حساس ، ما  از خصلت های گربه صفتی و ضعیف کش بودن  آلمانی لطمه های سخت روحی و عاطفی بخوریم .... اینها میتوانند خیلی زود ما را با برخوردهایشان شوکه کنند.... مثلا با رک گوئیشان ، " نه گفتن " محکم و بی پروایشان ، ... و با تکیه کلام  آزار دهنده شان :

بمن چه ! ، میخواستی نکنی !! ، دلم خواست !!!

 

 

 

مهرداد عزیز ، در باره تروریست دانستن ما ...  مقام ها و روشن فکرانشان خودشان وارد تر از ما هستند...  بازی سیاست را میشناسند و میدانند گربه را کی و کجا بچرخانند....

 

ولی در کل کم اطلاعیشان از ادیان ( حتی از مسیحیت خودشان ) و اعتماد به اخبار صوتی و تصویری و کلامی شان ( که بعنوان ناظر بی طرف میبینم که چقدر ناقص و نا رسا ولی غالبا خط و جهت دار و  در خدمت پوپولیسمی مد روز  است !!!) دلم می سوزد ....

 

آن روز ها که بحث بمبگذاران کوله پشتی دار مد روز بود .... باور کن تا چند هفته همه همشه تا شعاع دو سه متر دور و بر من ِ کوله پشتی بدوش ِ ریشدار خالی از آدم میشد....

 

ولی خوب سیاست بازان بازی خودشان را دارند و مسلما تاثیر خودش را دارد....

 

ولی هر شخصی، بوبه خود  میتواند عملا بر نظر دیگران با اعمال و کردارش در عمل تاثیر بگذارد....

 

و فعلا این خط من شده است...

نظر و برنامه یکسال پیشم 

 

و برنامه برنامه عملی برای امسال...

........

 

 

 

 

اگر بگویم "من" ....که نمی فهمند "مو یوم!!!".

 

عذر میخواهم اما ضروریست که بخاطر روشن کردن ذهن دوستی نامرئی و بی نام دو موضوع تقریبا شخصی ام را رو کنم:

اول اینکه:  

 

آدمیزاده ای هستم از نوع  نر ... انسانی نرینه ... مرد!

 

از مرد بودنم راضی هستم ... با آن کنار آمده ام ... و از مرد بودنم کیف میکنم ...

 

تخمه ام از ترکیب اتفاقی چهار تمدن ( پارسی ، آذربائیجانی ، هند پاکستانی و روس) در شهر تاریخی مشهد زاده شدم ...

 

ریشه ای در تمدن باستانی شرق دارم و از رود فرهنگ هزار چشمه ی تاریخ ایران آبیاری شده ام ... و در خانواده ای اهل ادب و شعر و آهنگ و تئاتر... پرورش یافته ام... 

 

در سالهای 4 8 تا 53 دوران باز و آزادی نسبی تحصیلات عالیه را در تهران گذراندم... در واحد پیاده نظام صد در صد آماده رزمی 134 با درجه افسری خدمت کردم ...

 

در اوج جوانی به اروپا آمدم ...

 

سالها در جنبش چپ دانشجوئی فعال بودم...

 

و ادامه درس تا بالا ترین درجه آکادمیک و... کار در مقام و پستی در خور...

 

رویگرد به شغل آزاد ... بیست سال کسب و کار و تجارت ...

 

واز سه سال پیش تا حال روی آورده به فعالیت ای  خیر خواهانه و انسانی عام المنفعه در امور خدمات اجتماعی ... بعنوان مربی خارجیان (بویژه ایرانیان) ...

 

با تکیه به خود...  بدون وابستگی وتکیه به هیچ سازمان ،گروه و  مشی سیاسی و مذهبی...

ولی حاضر به یاری رسانی به هر نیازمندی با هر خط و دیدگاهی و سن و جنسیتی ...   

 

احساس خوب موفق بودن دارم ...

دست به هر کار زدم از روی عشق بود و علاقه ...

 

خودم را میشناسم و

لذت از بازی زندگی کردن میبرم...

بعد از عبور از راه پر فراز و نشیب دوران بحران میان سالگی

ایستاده ا م  اینک در اوج قله ی عمر

بالا ترین نقطه ملکوتی خویش...

 

میدانم به سرازیری می افتم ...

میدانم به نابودن ختم میشوم ...

 

و میدانم که میتوانم بودنم را سرشار کنم از هستی...

سعی میکنم چراغی باشم برای جمع...

........

 

 و دوم اینکه:

 

 

 

کار من شده چینی بند زنی

 

 

در مورد زنان زندگیم یک کتاب بنام " دلبر " نوشته ام و آنرا به دخترم و نوه هایم تقدیم کرده ام. این کتاب بزبان آلمانی  نوشته شده است و تحت  نام DELBAR  آماده چاپ است. در این کتاب 300 صفحه ای خیلی رک ، بی پروا و تا جائی که توانستم  بدون خود سانسوری سعی کرده ام  تا حد ممکن افکار و فانتزی های مردانه ام را آنطور که حس ، لمس و تجربه کردم بیان کنم ... انتشار متن فارسی آن بخاطر درجه خیلی بالای اروتیک -  که بخاطر ضعف بار لغات از حالت طنز محتوی خارج شده و گاهی تا سرمرز پورنو کشیده میشود -  فعلا از دستور کار خارج شده است.

 

تمام خانم هائی که در این نوشته بطریقی در باره شان نوشته ام قسمت مربوط به خودشان را خوانده اند .... تجربه مستقیم عکس العمل آنها در ازاء اینکه – من ، بعنوان یک مرد - درباره آنها چگونه  فکر میکرده ام  ، بزرگترین آموزه من از زندگیم بود .  بازتاب بی پرده ولی صادقانه نظرگاهایم:  از خند روده بر شدن تا به گریه افتادن ، از بهم نزدیک تر شدن تا توهین ، قهر و ترک رابطه ...  بهترین راهنمایم  در دوران خود شناسی و خود سازی بویژه در در پروسه حساس طی کردن گذر گاه مرحله بحرانی دوران میان سالی ام بودند...  

 

برای جلو گیری از سوء تفاهمات و .... با خودم قرار گذاشته ام  همانگونه که سیگار کشیدن را ترک کرده ام ، که دست از ولنگار ی و دله بازیهای مردانه بردارم و  "نخود کشمش " را ترک کنم و باصطلاح " روزه زن " بگیرم ... 

 

 

از زمانی که دیگر ترک همخوابگی با زنان را کرده ام  و به قول خودم  "روزه زن" گرفته ام ، خیال خودم را راحت کرده ام و خیال دیگران را تخت ... با  شهامت بیسابقه ای به هشان میگویم  که : "بابا بی خیال من !!" و  من را حداکثر  اگر خواستید،  میتوانید بعنوان: "پسرخاله علی تان!! " ، همین و بس!!!

 

عکس العمل های اکثریت شان را دیگر میتوانم پیش بینی کنم.

 

آنهائی که هنوز من یک دنده را نمیشناسند و مرا باور ندارند قبل از هر چیز ریشخند میزنندکه : " برو کلک !! شما همه ی مرد ها .... !!". 

 

بعدا سعی میکنند که با انواع و اقسام تریک و برنامه و فیلم و دوز و کلک امتحانم کنند.

 

بعد از این که به سختی به اثبات حرفهایم رسیدند:   

در ابتدا  با ناباوری دچار سر گیجه میشوند: " مگه میشه ؟!" و سر خورده از باور ذهنی غلطشان با صدای بلند معمولا میگویند: " همه ی مردان ... " !!! و وقتی با تعرض من مواجه میشوند ... با خنده ای ظاهرا شوخیانه مرا به متلک می گیرند که: " برو دکتر ! " ....

 

بعد معمولا یک غیبت صغری دارند ....  برای  مدتی  -  که  غالبا کمتر از ده روز طول میکشد -  خودشان را از من عقب میکشند ... در اوائل احساس بدی داشتم  ولی  حالا دیگر میدانم که آنها در این چند روزه از من دوری نمیکنند ، بلکه نیاز دارند که در انزوا با خودشان در گیر شوند و و سعی کنند ...

 

ولی بعدا  خودشان میآیند... 

 

وقتی که آمدند اما... اولش با ترس و لرز و شرم و آرام آرام  ولی بعداز چندی .... یک مرتبه  سفره دلشان را برایم میگشایند و آنگاه هر چه بلا  از دوران بچه گیشان تا بحال بر سرش آورده اند  را از سیر تا پیاز تعریف میکنند...

اینجاست که شده ام سنگ صبورشان...  از صبح سحر تا شب و از شب تا صبح  به درد دلشان گوش میدهم ... در این زمان نه نصیحت و نه راهنمائی میخواهند ... فقط دو تا گوش شنوا میخواهند

و من سعی میکنم حرفهایشان را بفهمم ، تا بشناسمشان ... این جاست که  میشوم  آینهشان و حداکثر باز تاب خودشان ... تنها کمک من به آنها این ست که " خودشان ، خودشان را ببینند و خودشان تصمیم بگیرند که خودشان  چه کار بکنند !!". و به اصطلاح من:  "خود یار" شوند...

 

هیچ کس دیگری ( حتی کارشناسان) نمیتوانند بهتر  از خود شخص ، خودش ، ذات خودش را بشناسد. چه کسی از آرزوها و امیال و  خواسته های پنهان  و درونی  هر کسی را بیش از خود  آن فرد اطلاع دارد ! چه کسی بجز خود  فرد میتوان در جهت  رسیدن به این بر آوردن  نیاز های درونی  خویش خودش را حمایت  کند...

 

در این جا است که با طرح سئوال های مستقیمشان میشوم مشاور شان ...  یا همان پسر خاله علی شان که از اولش به همه شان گفته بودم ...

 

جدیدا که بازارم گرمتر شده میبینم  که شده ام  اشک پاک کن شان...

 

کار من شده ست اینکه کمکشان کنم تا که تکه تکه  های قلب در هم شکسته شان که روی دایره میریزند را جمع و جور کنند  تا بتوانیم  به سلیقه خودشان مثل این چینی بندزن ها از این سینه های شکسته ، دلهای سوخته و ... یک چیز بدر بخوری را درست کنیم  که شاید اقلا بقیه ته مانده عمرشون رو بتونن با یک آرامش نسبی با همین یک قلب چهل پاره ی بش خورده طی کنند...

 

حالا که خیلی جدی شدم یک خطاب جدی هم به پسران و مرد ها دارم

( خانمها لطف کنید و از خواندن این چند خط صرفنظر کنید!!!!!)

 

آقایون !

لطفان با قلب زنها بازی نکنید !
اولا خیلی سنگین و سخت است دوما براحتی نمیتوانید بدست بیاوریدش سوما چون یکی بیشتر ندارند ... و آن هم خیلی  حساس است ممکن است خیلی به زود خدشه بردارد و یا به سادگی بشکند...

اما بجای اون میتونین با سینه ایشان بازی کنید که هم دو تا دارند و هم نشکن هستند ،  هم نرم ،  هم خیلی راحت تو دست جا میگیرند و باهاش خیلی کار های دیگه میشه کرد......!            

   

 

 

 

 

صدافت صاف صادقانه

جالب است:

بعد از تلفن دلگرم کننده رئیس اداره بهداشت و سلامتی منطقه  و پشتبندش تلفن رئیس شورای سالمندان استان هامبورگ ( که جدا جدا از  طریق ایمیل مشترکی از ناخوشی من  با خبر شده بودند ....) حالم را پرسیدند و براشان جالب بود که بدانند با پروژه م به کجا رسیده ام .... هر دویشان هم قول همکاری و پشتیبانی بیشتر بمن دادند...  بعد ازآن دوستی نامرئی و بی نام تلفن کرد که تازگی با هم آشنا شدیم  جویای حال و احوالم شد...

 

شاید بخاطر پوست کلفت شدن و یا شیوه گنجشگی برخورد کردنم به مسائل ( بیش از حد جدی نگرفتن ) باعث آن شده باشد  که زیاد به مردم بدبین نباشم و هنوز در برقراری و ایجاد رابطه کمی ناترسانه برخورد کنم....  و جالب است که میبینم  به نسبت بالا رفتن سن آدم ، چقدر به مقدار پیش قضاوت های آدمی ، ترس ها و وسواسیت های آدمها اضافه میشود... ریشه را من در شکست ها و تجربیات درد آور گذشته های تلخ میدانم ...

 

آن صداقت صاف صادقانه ای که فعالیت های اجتماعیم را بر روی آن پایه ریزی  کرده م  و آن را اصولا اساس کار و عملم قرار داده ام برایم مشکل تراش شده است: دیگر دارم عادت میکنم به اینکه زمانی که در باره ایده و نظرم  صحبت میکنم  باید قبل از هر چیز ( خوشبختانه فقط برای همه ایرانیان عزیز مهربان غریبنوازم ) پیش از هر چیز اول خودم را از زیر فشار چپ چپ نگاه کردن ناباورنه شان را بیرون بکشم و بعد مثل مجرمین محکومین با عجز و لابه بهشان ثابت کنم  که دیوانه و احمق نیستم و  به سرم هم نزده است... آنگاه نوبت آنها میشود همه تقریبا  ( وبندرت استثنائاتی هم پیش آمده ) گوئی موظف و مجبورند یه اینکه بگویند :

".... وای برای ایرانیان ؟؟؟!!!.... آخ نه !!! منکه دیگه نمیکنم !!! اینقدر از این کار ها کرده ام ....!!!!...."...

 

 

شاید هم یک مشت الان بیصبرانه منتظرند که  کارم به بن بست بخورد تا با افتخار بگویند:

" ... دیدی !!! من  که همیشه میگفتم!!! ..... ".

 

در صحبت با این دوست بحث کشید به گذشته و حال و آینده ... با سئوالی مرا برد به دوران کودکی  و جوانی و مشهد و ...  دست کردم و از میان دفترچه خاطراتم  یک شعر دوران جوانتر بودنم را برایش به ارمغان گذاشتم

 

 غریبه در غربت

 

 

در ضمن چون ایشان از دست مردها (ی ایرانی ) خیلی دلگیر بود و ناراحت ونالان برایش این یادداشت را میگذارم و میگویم همه اینطور نیستیم و در عمل باید دید فعلا:

 

بعنوان مقدمه این را داشه باشید!

 

ولی برای حل مسئله ای که این بانوی نامرئی بی نام با من در میان گذاشت در نوشته بعدی برابش خواهم نوشت .... 

 

اما قبل از آن: 

 

اما لیلا خانم هم خودت و هم سئوالاتت را بسیار جدی گرفته ام

در باره این بحث من قبلا نوشته ام  یک سر به اینجا یزن 

 

 

روشنتر بیان کردن یک موضوع شفاف ساده

 

 

دوست عزیز...

  

جالب است که بدانی در جهت عملی کردن و انجام عمل خیر پیش رویم:  نه تنها ادارات دولتی و سازمانهای اجتماعی (غیر دولتی ) بلکه انجمن کلیسا ها و شورای مساجد مسلمانان شهر هامبورگ مرا بعنوان فرد ی با اعتبار و مقید به عقاید خاص خودم - که بر پایه بنی آدمی نگرانه قرار دارد - شناخته و مورد پذیرش و حمایت معنوی قرار داده اند.

همین مسئله ساده بمن پشت گرمی داده و مرا در پی تحقق خواسته هایم بیشتر تقویت میکند...

 

تنها معیار کنونی من  این است که با انجام کار های انسانی ام این هدف را دنبال میکنم که به خود مان ( ایرانیان بی اعتماد و بد بین به خودشان و خودمان ) ثابت کنم که میشود میتوان با اعتماد و تکیه بخود هر چند کم ، اما باز هم میتوان کاری کرد! کاری که هر چند کوچک ولی میتوان بر مسیر جریانات تاثیر گذاشت ...

 

این موضوع را من بیست سال پیش به این صورت بیان کرده بودم و سالها در قاب بر دیوارم جلوی چشمم بالای میز کارم قرار داشت:

 

گذشته گذشته است

آینده در خیال

حال اما واقعیت

 

من فقط

و تنها در همین لحظه است که

میتوانم  یک کاری کنم

کاری واقعی

 

کاری که خاطرات خوبی بر جای بگذارد

و زمینه ساز واقعیت یافتن افکارم شود ... 

 

وحالا میتوانم با خیال راحت این دو جمله را به آن اضافه کنم :

 

هر کاری که در همین لحظه انجام میدهم  ( یا نمیدهم )

هر چند کوچک بنظر برسد ، کاری است با نتیجه ای بزرگ...

 

بدون شوخی اما از زمانیکه خودم را برای سه سال وقف انجام کار خیر عام المنفعه  ( بخصوص مردم  مشکل دار خارجی ایرانی و فارسی زبان سایر گشور ها ) پرداخته ام ... و واقعا بدون هیچ چشمداشت مادی و مالی دنبال کار آنها راه افتاده ام میبینم که چطور "در های بسته (!)" ، برایشان ( مثل این در های برقی اتوماتیک ) خود بخود خودشان باز میشوند...

 

 

(محض اطلاع لیلا خانم راستی لیلا خانم اولین شرط  ضروری برای درک درست تر ، وفهمیدن بهتر همدیگر با کمترین میزان سوءتفاهم همدیگر  " ساده ترین کلمات را برای بیان مطالبمان " است ...دلیلش هم این است که مسائل مورد صحبت مابین ما کمتر تعریفی و تشریحی ولی بیشتر لمسی و حسی است ، پس باید هرچه ممکن ساده تر صحبت کنیم ... هر چه ساده تر بهتر چون کار ما انتقال نظر است ... پس باید به ساده ترین و روشن و شفاف ترین فرم مطرحشان کنیم.

یک مثال ساده :

 

در لابلای بلوگفا اتفاقی به یکی دو صفحه تقریبا به شکلی همسو  با مسائلمان برخورد کردم  ( محتویشان را گارانتی نمیکنم !) نویسنده یکیشان  سورنا نامی است ... سری به آن زدم و چند خطی نوشتم.  برای سورنا اما سوء تفاهمی  پیش آمده از اینکه بیان کرده ام من آته ایست  هستم... و مرا "کافر و مشرک (!!!!!)" و... غیره یکی دانسته .... ( میبینی چقدر بعضی ها از باغ پرت هستند!!!).  

 

لیلا ی عزیز !میخواهی از پایه ساده مشترک شروع کنیم؟

 

پیشنهاد میکنم شما صفحه ی وجدان یا آینه دل و یا دیده بصیرت !!   را - که خودم نوشته ام - را مطالعه کن ! و نظرت را با من در جریان بگذار!

 

بایک صفحه  مکاتباتی وبلاگی مشترک چه نظری داری؟

 

و اما سورنای عزیز : اتفاقا شما رو خوب هم فهمیدم و میفهم ... ولی یک موضوع رو مثل اینه باید برایت روشن تر بیان کنم ، اگر چه خیلی ساده و شفاف است و آن این است که  عزیز ! 

 در  ازای عظمت مام طبیعتی  ( شاید همان خدای  شما) که من درکش میکنم و - خودم را یکی از اجزا و ابزار آن میدانم - این یهوه و الاه و اهورا و ... غیره در کتابهای دینی مثل دارا و آذر کتابهای کلاس اول دبستان برای دیپلمه ها به بالاست !!!

 

عظمت و قداست طبیعت خیلی بالاتر از این تعاریف محدود و ناقص و گاها متناقض  ادیانی است (که برای معتقدانشان  واقعیت است !!!). این ربطی به کفر ندارد و به اشراک که ابدا !!!  اتفاقا هر دینی حتی بودائی و  بدوی و تا ...ادیان مدرن هر کدام برای من فصلی از کتاب داستان خلقتی است که برای من ارزش خاص خودشان را دارند ولی هر کدام به طریقی بجای نشان دادن راه حل به  سئوالاتم می افزودند و .... برای همین هم به خیلی از آنها دیگر باور نمیتوانم داشته باشم و راستش از بحث های (ماستمالی کردنشان) دیگر خسته شده و  اصولا مطرح کردن آنها را هم اصلا ضروری نمیدانم...

......      

 

 

 

شاه کلید

 

 

 

شاه کلید

 


بابا، پنج نسل من در هامبورگ زندگی کرده اند (پدر بزرگ و مادرم در این شهر از دنیا رفته اند! و دختر و نوه هایم در اینجا بدنیا آمده اند ) این وظیفه من است که بعنوان یک انسان مهاجر خیرخواه و سوسیالیست و معتقد به تئوری بنی آدم اعضای یکدیگرند!!! و...  آگاهانه کار ی خدماتی و عام المنفعه را بدون کمک دیگری ، شخصا با بردوش گرفتن تمام مسئولیت ها و بدون داشتن کوچک ترین نظر و چشمداشت مالی  دوسال خودم را وقف خدمت و کمک به ایرانیان هامبورکی کردم .

 

دوستان باور کنیدتا بحال حتی یک نفر (از ایرانی های هموطن عزیزم) نبوده که با دلسوزی از من نخواسته باشد: که دست از ین ایده و فکرم ( الکی = محترمانه احمقانه !!)بردارم و خودم رو بی جهت علاف ایرانی ها نکنم !!! و اینکه ما ایرانی ها !!!...

 

من معتقدم اینها ایرانی هستندو بخاطر ایرانی بودنشان مشکل دارند برای همین هم میخواهم دنبال کارهاشان باشم ...!!!  آدم پر توقع که هیچ ، شاید کم توقع ولی اخیر اصلا بی توقعی هم شده ام. 

 

اما از بعضی ها انتظارک هائی داشتم و دارم که اقلا یک مقدار اصول پایه ای اولیه روابط انسانی را رعایت میکردند تا به آدمی احساس مورد سوء  استفاده قرار گرفتن شدن دست ندهد..

 

یکی همین خانم مو کوتاهه است ...

من تنها یک شماره تلفن دستی از او داشتم که قابل دسترسی نیست ولی او سه چهار شماره تلفنی تماس مستقیم با من را دارد بعلاوه اینکه نیم ایرانی های شهر مرا میشناسند و ارتباط با من راحت است... کم کم دلم شور افتاده که مبادا بلا ملائی سرش آمده باشد...

 

در آخرین تماس های با هم دیدم که جدی جدی تغییر پیدا کرده و عوض شده است ... جوری که دیگر زده بود به سیم آخرش ... میخواهد: از شر آقا راحت بشه ، آمادگی پذیرفته شدن رفتن دختر و آمدن پسرش رایافته و  پزشک معالجش را  حتی میخواست عوض کند و حتی کاملا میخواست  رحمش را هم بکننّد ودوربیندازند ... تا او راحت شود .... او میخواهد... میخواهد و میخواهد!!!...

 

من میگویم  اینقدر عجله نکن ... زود تصمیم نگیر....

 

متنی رو که برایش نوشته بودم رابا عنوان:

 اسمش رو مینو گذاشته بود: "خانم مو کوتاهه 

هنوز مطرح نکرده بودم  که دیدم خودش با قدرت خودش روی پا ی خودش بلند شده است....

درخت ریشه سوخته ی خشکی که همچون درخت ها ی  بعد از اولین وزش بادبهاری یک شبه پر از جوانه ی امید شد... پرنده خیس گز کرده در کنج قفس یک مرتبه پر کشید، و پرید و رفت و نشست سربالا ترن شاخه ی بلند ترین درخت باغ.

 

عباس آقا معتقد است وبه خیلی ها گفته که دست من شفا میدهد!!.

 

و من خودم  میگویم: من فقط آینه خودتان میشوم ... این خودِ خود شما که راه  را پیدا میکنید ...

 

خانم مو کوتاهه بمن لقب " شاه کلید" داده.  قضیه شاه کلید بر میگرده به روز های اولیه آشنائیمان ، زمانی که داشت از زور بی چارگی به در های بسته ناسزا میگفت، در صحبتی بهش گفتم  که درهای بسته اهنی قطور را می توان گاهی با فقط یک کلید گوچک مناسب ، در سوراخ مناسب ، با چرخش در جهت مناسب بافشار انگشت گشود... بهش  گفتم : تو باید شرایط را فراهم  سازی... کلید را بیابی ... سوراخ کلید را پیدا کنی .. و ...

 

 

اولین برنامه برای سال نو

 

 

دوستان! 

 

برنامه امسالم رو ، در ادامه ارائه برنامه های عملی خدماتی غیر انتفاعی اجتماعی ام ( با تمام تجربه های نیک و بد بدست آمده ام) ریختم روی کاغذ که اگر چه بخوبی میدانم چی میخواهم ولی برای فورمول کردنش و بعد به معرض عام گذاشتنش (دفاع  تبلیغ از آن)به مقصود جلب پشتیبان و همراه و همپایانی درست و حسابی برای عملی کردن واقعی آن وقت بگذارم ...

 

دقیقا عنوانش را میخواهم  در همان چهارچوب برنامه شکل دهی به هدفم یعنی  

مرکز حمایت و پشتیبانی از فارسی زبانان در هامبورگ

اولین طرح پیشنهادی 

بگذارم :

 

مرکز راه نمائی و همراهی ایرانیان ( و فارسی زبانان ) هامبورگی

 

و خلاصه ش این که با بیش از سی سال تجربه و زندگی فعال در محیط آلمان و نیز بخاطر آشنائی با مسائل خاص فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ایرانیان و با بیش از سه سال کار و تجربه به عنوان مربی و پشتیبان خارجیان Coach Migranten  بویژه ایرانیان و فارسی بانان و نیز سالمندان  میخواهم فعالیت های خیر خواهانه خودم را درسطح هامبورگ گسترش دهم

.....

 

.....

چنانچه برای حل مسائل روزمره تان دچار مشکل زبانی هستید می توانیم شما را به زبان مادریتان کمک کنیم.... ما شمارا در پر کردن پرسشنامه ها و فرم ها ی اداری یاری رسانده و بعنوان مترجم و همراه در نزد پزشک تا وکیل و ادارات دولتی شما را پشتیبانی می کنیم...

....

ما حلاّل مشکلات شما نیستیم  ولی با شما همفکری کرده تا با همکاری خودشما بهترین راه چاره های ممکن را برای برطرف کردن مشکلات و مسائلتان پیدا کنیم و یا از کارشناسان مسئول راهنمائی بخواهیم ....

....

کار ما یک کاری صرفا انسان دوستانه ، خدماتی و عام المنفعه میباشد... و به هیچ سازمان ، گروه و خط مشی سیاسی ، مذهبی و نژادی  وابستگی ندارد....

.....

فعالیت ما کاملا شخصی و خصوصی است ما وجدانا و قانونا موظف به رعایت امانت و  حافظ اسرار شما هستیم و اطلاعات داده شده به ما کاملا محفوظ میماند ....

.....

شما نه نیازی به پرداخت حق عضویت دارید و نه هیچ هزینه خاصی را میپردازید... شما هزینه رفت و برگشت و در صورتی که دریافت کننده ی حقوق بیکاری (AG II) فقط ساعتی "دو یورو"  

بما پرداخت میکنید....

......

برای مشاورت مجانی میتوانید به ...... ( 4 بار در هفته / در چهار نقطه مختلف  شهر)

 

 

اگر برایتان جالب باشه  با همنظری کنیم

لطف کنید و با من تماس بگیرید...

 

 

از دفتر خاطراتم ... روز 52 سالگیم...

 

بیش از سه سال پیش بود... بعد از بیست سال مغازه داری تصمیم گرفتم در سالگرد اولین روز افتتاح اولین مغازه ام همه شان را ببندم....  

چند ماه بعدش تولدم بود

 

یک بعد از ظهر آفتابی

 

در یک رستوران زیبا در ساحل رود الب ....

با خودم جشن گرفته بودم و این را نوشتم.... 

 

خوب بدین ترتب 52 سالم تمام شد و شدم 52 ساله و چند ساعته ... بحث من با خودم رو هم خودم هم نمیدونم  چیه...  وضع الان فقط بخاطر اینکه مستقیما کاری (شغلی) خاص ندارم ... برایم کمی غریبه است... ولی  جز این واقعا دردی ندارم... جز همان خستگی جسمی کلی ناشی از  گذشت سالهای سال .... پیر شده ام شاید... یا شاید اوائل پیری است و علائم لازمه ی آن... ولی همانطور که با خودم قرار دارم  هنوز 8 سال مانده تا 60 سالگی اش ...فرصت را وقت ندارم که از دست بدهم....

کیفیت برایم باید مهم باشد، در هر ارتباطی: برخورد با دیگران ، با محیط خودم و امکانات مورد استفاده... هرچه میخوام بابا جان .... بالام جان ...بهترین آن را انتخاب کن....از هر نظر از هر شیوه .... بهترین  در فرصت کم یعنی کامل بودن ....

قرتی بازی هایم را تا حدی که توانسته ام  کرده ام ... حالا زمان معمولی بودن ... آدم بودن  است....

بازی زندگی  است بازی ای که هم جدی است و هم در کل خیلی واقعا بازی بازیست .

و در این بازی چه کار کنم؟ خودم هم هنوز نمیدانم!! شاید همین را که یاد گرفته ام بنویسم، جمعبندی کنم و بدیگران تحویل بدهم .... همان آرزوی چندین و چند ساله ام ...

دوران من دوران  آموزاندن است ... دوران دادن ...دیگر نمیگیرم... قدرت گیرائی ام  دارد تمام میشود... دوران واگذاری تجربیات است به جوانان

....

پس تکمیل کنم خودم را و بهترین چیز را به بچه ها ، دیگران ، (همه بنظر آدم بچه های قدبلند بنظر میرسند و نه انسانهای مسن ) بدهم  چه از طریق نوشته ، چه حرفی و چه  فیلمی و.. نواری ... و قصه ای و دراماتیک را بیامزم ... شرق را به غرب بپیوندم... و گذشته را به حال ....

شانس من این بوده که اینها همه در من تبلور میکنند...

 

پس بایستی از حالا  این جمعبندی ها را ، کل این ها را، به شکل ساده و خیلی روان تحویل بدهم به نسل جوان....

 

فرصت خوبیست ... از آن استفاده کن... موفق باش ....

 

 

 

این شعر هم خودش پشتبندش آمد: 

 

  

صبح سحر تا بوق سگ

جعبه کشیدم  ترق و ترق

                                وای کمرم ، آخ کمرم

 

به خود گفتم : " علی جان !

                    " بخود برس ، بالام جان!!!".

....

 

دیدم که خیلی خسته م  

مغازه هام رو بستم !

 

تو گوشه ی یک اتاق

کردم خودم را چارتاق

 

توی کتابا خزیدم

از هر چه بود بریدم

 

بعد از گذشت چند ماه

نشسته ام من اینجا

 

دیدم که حالم خوبه

درد کمر ؟ تمومه

 

خستگی ام که در شد

این گفت و گو شروع شد

 

تو صحبت و گو  و گفت

گاه تاق میاد ! گاهی جفت !!

 

به خود گفتم تو  خلوت

باد خورده زیر پشتت

 

بجای در آمد و برج

کارم شده فقط خرج

 

بیمه ، کرایه خونه

بخوام نخوام میمونه

 

پولم دارن ته میکشه

کارم به خواری میکشه

 

شعر و کتاب پول نمیشه

خرج و خوراک کم نمیشه

 

تنگ رو بکش بلند بشـــــــــــو!

دیرشده ، زودباش!  توِ پــاشو!

 

تو پول میخوای ؟ کاری بکن!

هر کاری که خواستی بکن!

 

زود بــاش .... داری پیر میشی!

از هرچیزی سیر میشی...

 

دیدم که راستی راستی

بدون رو در واسی

 

یواش یواش پیر  میشم

از هر چه دل سیر می شم

 

یادم اومد که یک جا

من خونده بودم این را

 

سن که رسید به پنجاه

از کار میفته چند جا

 

گفتم بخود خندیدم

از ترس به خود لرزیدم

 

سنم شده پنجاه و پنج

کارم شده دادن پند

 

نصیحتامو می شنو ون   

میخندن و گوش نمیدن

 

گوش نمیدن ، خوب میدونم

تو چهره هاشون  میخونم !

 

میگن  این مرده چی میگه

هر چی میگه بزار بگه

 

کاری ازش بر نمی یاد

بزار بگه هر چه می خواد

 

من مونده ام چیکار کنم

چه کار میخواهم  بکنم ؟؟؟

 

کارم شده خوردن و خواب

کاری ازم برنمیاد

 

نه کار دارم ، نه زندگی

ایــــنــــه نــتــیــجــه 50 سال !! د و نــدگـــــی ؟

 

دویدن و دویدن....

به "هیچ کجا " رسیدن؟؟؟  

 

من توی این فکر و خیال

حاجی شل و رفته زحال

 

برای حاجی دلم سوخت

با نیشخندش بمن گفت:

 

"...خجالتم خوب چیزیه

 اوضات بابا خیلی خیطه!!!"

 

خجالتم داد این حاجی

رفتم تو فکر ....من حسابی

 

چکار کنم ؟ چکار کنم ؟...

من که دارم حال میکنم !!!

 

حاجی بلند شده میگه:

"آخـــــه ایــنـم زندگیــــه ؟ "

 

نمیدونم چیکار کنم؟

تا حاجی رو راضی کنم!

 

میگفتم امروز با خودم

چی جوره برم .. بکنم ؟

 

وقتی دلش خالی بشه

حاجی شاید راضی بشه

 

به هر که زنگ زدم ، نشد!

ای بــــابـــا اینکه خیلی بد شد

 

حاجی که این اوضا رو دید

راحت گرفت و ...  خوابید

 

منم تو این فیل قال

گفتم بخود بیخیال

 

بیا دوباره و باز

بشگن وبالا بنداز

 

یه شب یه روزه زندگی

همینه همش .... دوندگی!

 

بکن! نکن! تمو مـــــــو م شدی!

نیومدی باید بری!

 

حال ببینم چیکار کنم

یک کار با حال بکنم

 

 

سرت که گرم شد میتونی

وقت بزاری ، فکر بکنی ...

 

بعد سر فرصت زیاد

صبر میکنی خودش میآد

 

 

خوب ! حالا من چه کار کنم ...

فکر زیادی ... میکنم

 

چیکار کنم ؟..چیکار کنم ؟..

 فکر ... زیادی میکنم

 

 

آها !

یک مغازه ! دوباره ؟؟؟

آره ! اینه .... یه راه چاره !

 

بار دیگه ؟ کاره دیگه!!!!

بهتر از این بیکاریه

 

حالا میخوام کاری کنم

آستین رو بالا میزنم

 

پول ندارم .... شروع کنم

با این دیگه چیکار کنم....

 

ولش ....

بیا بریم حال بکنیم

از اون کارای خوب کنیم

 

شاید که حاجی آقا

شکر کنه پیش خدا

 

وقتی که او راضی بشه

دعاش شاید کاری بشه

 

انرژی و جون بگیرم

من سرو سامون بگیرم....

 

بفرمائین توی جشن آشتی کنان....

 

 

به سلامت و میمنت صلح برقرار شد و ...

 

ولی عجب تجربه جالبی بود با این " کاله رشتی ها " ( خدا کنه این لغت بدی نباشد!!!). بهر صورت دوستان من فقط دو بار در رشت بودم ....   یک بار تابستان پنجاه وسه ( بعد ار پایان تحصیلات و خدمت نظام ) که سه ماه شهر به شهر شمال را ( از مشهد تا آستارا) چرخیدم ...و یک بار هم  ، رفتم ... تابستان سال شصت یا شصت و یک بود ... که اومدم ایران و ازجمله رفتیم  بدیدن دوست مان  آقای ع. ح. زاده  ایشون اون زمان رئیس  شرکت نفت شهر رشت بود ...  خیلی بما ( خانمم و دخترم ) رسیدند... روز سوم اقامت ما در منزل ایشان بود که به سلامتی یک درجه رفت بالاتر و شد رئیس خودش ( رئیس شرکت نفت استان گیلان )....

هر جا هست خوش باشد.

 

ولی جدی و جدا از شوخی  هر دوست رشتی که داشته ام  ( و دارم ) و از جمله استاد  منوچهر هاتفی ، دکتر دهبان و آله دالفک غالب افراد انجمن ادبی گیلکیان شهر هامبورک .... و... میبینم  این بانوان تازه وارد به باغ من (ونوشه زلف تاودار =بنفشه خانم گیسو کمون) ، مانیا ، مارال و این پریناز خانم  ( که یک سرک کشید و  خط و چو بخط هم برام کشید ) همه بدون تعارف یک حالت اخمو و جدی و جنگی  ولی مهربان و خوش قلب و پاک ...دارند ، به هر قیمت ولی پابند به قول وقرارشان !!! و تقریبا همه اعم  از مرد و زن با چشمان عمیق و درشت ( مثل همین بنفشه خانم که با این چشمهای آهوئیانه ی پر از غمش  مرا ......). و

در گوشی بگم : بلا استثنا از کوچک و بزرگ و زن  و مرد همه روشنفکر ، حاضر به بحث و چپی....

  

همه این دوستان یگ جور شعر مینویسند توی صفحه شان این خصلت بمنهم سرایت کرد :

 

مردم ور  اتّا عذاب مونی

م ور رسنیّ ناله رباب مانی

 

م دل دله اتا شراب مونی

م چش پش اتّا کتاب مونی

نیما

 

 

و این هم برای عقب نیفتادن از کاروان  یک شعر از خودم :

ببخشید که به سبک شما نمیخورد ... ولی از ته دل بیرون آمده است:   

پیر و پروانه

 

در ضمن از دوستان جویای حال فعلا ضاهرا حالا  حالا ها این ویروس هامبورگی جا خوش کرده و میگن تا سه چهار هفته میمونه ...

امشب نوه هایم گریه کنان میخواستند پهلویم بیایند... ولی دلم نیامد مرضم را به آنها سرایت دهم ( از عشق !!!!!) ... با رشوه و قول و قرار فعلا تا آخر هفته بنا شد نزدیکم نشند!!! 

جدی جدی حالم بده :

مثل موج سونامی یک مرتبه میآید تب ، لرز ، ضعف، درد عضله و استخوان  از سر تا بپآ..... نیم ساعت بعدش انگار نه انگار ....

فعلا غذام شده قرص و کپسولهای با رنگ ها و سایز های مختلف ....

اگر فردا بخواد همینطور بمونه ، شروع میکنم به مبارزه سنتی ( آب پیاز و سیر خام و زنجفیل و....

فعلا... ببخشید من رفتم بخوابم ... دوباره لرز داره میاد...

 

 

امان از این دختر های رشتستانی....

 

 

امان از دست این خانمهای رشتستانی !

 

 

مارال ، مانیا و این بنفشه خانم ..

بابا ، قضیه این بود که بخاطر ضعف جسمی ، بیمارستان و ابتلا یه این ویرروس ولگرد در هوای هامبورگ و علاو بر اون دوری از برتامه های متداول روزمره و از همه بالا تر شش هفت ساعت صحبت و گفتگو ی پر بار چند روز پیش با این بنفشه خانم  من را تا سه روزی بستری کرد ... دکتر کشیک و آمپول و بلاخره دوستان....

از ترس سرایت ندادن مشکلاتم به دیگران خودم را عقب کشیدم  رفتم تو اینترت ...

مانیا سری بمن زده بود و منهم سری به او زدم ... نوشته هاش رو که خوندم  بیاد دختر عاشق پیشه خودم افتادم که دو سه بار سر از بیمارستان در آورده است ...  این پدر سوخته "عاشق ذاتی" است و .... سنگ صبورش هم منم  .... این بود که واقعا انگار به دختر خودم دارم میگم به مانیا هم  گفتم ....  و یادم نبود که به کی و چه کسی چی گفته بودم ...( علت آن را من در درجه تب بالای 40 میدانم ) وقتی که پیام  مارال و حامد رو خوندم  تعجب  کردم ...

 

برای حل سوء تفاهمات خلاصه  نظراتم رو دادم ..

 

شاید اگر نامه های حامد و مارال بهمدیگه و .... و غیره رو بعدا نمیدیدم و یا نمیخوندم (در حاشیه صفحات مختلف وبلاگ ها) قضیه برام حل بود ولی دیدم  این دوستان اینترنتی  فقط دوست دارن قربون صدقه هم برن و مثل دوران کودکی  خودم  بحث "ما بچه های ناز نازی ، با هم دیگه میکنیم بازی، دست به گلا نمی زنیم هر کی به گل دست بزنه ، شاهپره نیشش میزنه " دارن ....

 

انگار اگر جلو دستشون بودم چشمم رو هم در میآوردند...

راستش اول کمی کف کردم و از خودم لجم گرفت که چرا این ها را جدی گرفتم ... ولی........

 

وقتی اما دیدم که خود مانیا خانم  با آن دل پرشان خودش هم به سراغم  آمد ه و حتی منطقی تر از همه هم  گله کرده از "لحن تو هین آمیز من عصبانی شده بوده و شرح قضایا که کیست و چیست. متشکرانه متوجه شیوه درست برخورد رک  راست و درست خودش و دوستانش شدم... الهی به پای هم پیر شید ( مثل من!) ...

 

 ولی بچه های من را نه دشمن بدانید:

 

آنکه مثل ماست : خوبه و گرنه دشمن ماست !!!

 

 و نه  آنچه بمن نسبت داده اید باور کنید:

 

خود گوئید و خود خندید!!!

 

هر چه گفته اید بکنار اما دلم میخواست یکی بیاد و بمن بگه  و من رو شیرفهم کند که بلاخره این آه و ناله های لیلایی  بالاخره مجازی ست یا راستی؟! و دیگه اینکه اگه  بلاخره اگر من متاسفانه هم نظر نیستم با عشق مالیخولیائی و بر خلاف  99  درصد بازدید کننده ها ی وبلاگت  به به و چهچه نمیکنم  بازم اجازه دارم بهتون نزدیک بشم ؟ ... یا اخ شدم و بد بد تا روز قیامت.؟؟!!...

 

مانیای عزیز با وجود همه ی تب و لرزم بخودم اجازه دادم بدون خود سانسوری و یا ترس از اینکه نکنه دوباره دعوا راه بیفته نظرم رو بهت بگم :

اجازه دارم ؟؟؟

 

پس با اجازه دوستان...

 

 

در آخرین شعرت اگر بدوم اونی که تو براش اینقدر اشگ میریزی  من باشم  اصلا نزدیکت نمیشم.... که هیچ !!!... دو نعله سر اسب سفید سیاه یالم رو می چرخونم  و فرار میکنم !!....میدانی چرا ؟  

اگه میخوای منو بفهمی ، برات میگم:  برو جائی که بچه  ها بازی میکنند.... ببین از بچه نق نقی های با جیغ بنفش خوشت میاد یا از اونهائی که همش میخندند با شوخ طبعی به هر چه که میل میکنن دست میابند...

 

اما اونجائی که تو مطلب دوم بیان کرده ای :

 

" ... وقتی بیائی دیگرهیچ چیز مثل قبل نخواهد بود/ من هم مثل  قبل نخواهم بو د /  حتی زندگی را دوست خواهم داشت/ با همه سختی ها ومشکلات (آفرین مانیا )/ وقتی تو باشی مشکلات هم شیرین خواهند شد ( اگر خود بخود با باهم بود حل نشوند) / چرا که "ما " آنها را از سر راه بر خواهیم داشت/ برای رسیدن به خوشبختی (برای ندارد چون رسیده ایم ) / برای باهم بودنی همیشگی ( نه! بودن تا همیشه بلکه بودن تازمانی که "بتوان با هم بود خوب در کنار هم!"/ با هم بودنی که هیچ چیز و هیچ کس / نتواند آن را از ما بگیرد ( آیا اصلا کسی دیگر توان آنرا خواهد داشت ؟)/ فقط من باشم و تو  ( مانا بزار آدمای مثل ما هم بیان توی بازی ... شاید بدیگران هم بتوانیم بیآموزانیم!!!) / و ما با هم عشق را معنا میکنیم ( باور کن تا آنزمان عشق معنی اش را از ما گرفته خواهد کرد بود !!!)../ به امید .........

 

خوب همین رو من میگفتم دیگه!!!!! 

 

آفرین مانای تا بحال بی من !!!!! این تکه را یاز نویسی کردم از روی نوشته ات چون آگاهانه ( ولی نا خودآ ) همه اش همون حرفهای دل هنوز نگفته ی من به همین همشهری شما ، بنفشه خانم  تازه باهاش آشنا شده هستم بود!!!

 

یک کم صبر کن شاید به مانای با هم بشویم ( مانا شوخی کردم باز بدوستات بگو لشگر کشی نکنن!!!).

 

فعلا با بنفشه خانم وارد مذاکرات جدی نشده ام ... اگر چه برنامه با او را خیلی جدی گرفته ام...   راستش ما همه همیشه یک جوری دوباره همه چیز رو از نو ، ققنوس وار ، شروع میکنیم .... من که حاضرم ... آستین هام بالاست  و ....

 

مانیا خودمانیم ها یک جوری شوخی شو خی همه مجازی آومدین و دارین جای این بنفشه خانم واقعی همشهریت رو کنار میزنی ها !!!!

 

فقط لیلا جون عزیزم

در تماس تلفن کوتاه که با بنفشه خانم  داشتم خوشبختانه از این ویروس در امان بوده ... ولی وعده دیدار ما فعلا افتاده است به وقت روئیدن گل نی !!!

 

راستی راستی بچه ها این را جدی نمیدانم شما که در حوالی بندر انزلی هستید بهتر میدانید گل نی کی گل میده ؟؟!!!

 

حامد جان این سئوال را مخصوصی تو پرسیدم  که واقعا راست گفته باشی "... این آغاهه خیلی چیز ها را نمیداند !!! .... ". مرسی که در حالت عصبانیت نگفته بودی این مرتیکه...!!!".

 

دوستان تبم باز بالا گرفته!!!  دکتر اومد روز اول عیدی ( !!! سال 2007 ) یک آمپول قوی بمن زد که فکر میکنم  تا فردا از جام پا نشم .... 

 

مانیا واقعا الان من هم اینجا غریب و تنهام ... ولی گریه و آه و ناله نمیکنم ... بیا توی صفحه های دیگرم ببین از تنهائی به چه کار هائی دست زده ام ....

 

مردان مهاجر

 

مرکز حمایت و پشتیبانی از سالمندان ایرانی در هامبورگ

 

داستانه های هامبورگی 

 

حامد جان این ها فیلم نیست و من و صفحه ام برخلاف خیلی ها نه مجازی هستیم ... بلکه اتفاقا خیلی هم  حقیقی و واقعی و در این هامبورگ یکی از شفاف ترین آدمهای بر فراز خط  ها رسیده ام و ازجانب خیلی جناح ها پذیرفته شده هستم ... باور کن خیلی کار رو خودم کرده ام تا که فعلا به اینجا رسیده ام...

 

مانا ی عزیز این نوشته تو در صفحه نظراتم بود که باعث شد حرفهام رو برای تو و دوستانت بنویسم اینهم رو بزار بپای اشک های ریخته در شبانه هاتت....  

 

موفق باشید همه تان !!! دوستان گاه و بی گاه به سراغم بیائید....

 

 

 

وقتی از یک حرف ساده کلی برداشت دیگر میشود....

 

 

مارال دختر خانمی عزیز و دلنازک و مهربان  از دست دو خط نظر سیاه بر سفید نوشته شده ولی از ته دل بر آمده ی من ساده ی پیر مرد ناراحت شده بود .... حامد خان رو هم -احتمالا- همین دو کلمه من عصبانی کرده بود ...   

 

خلاصه مطلب این بود که خطاب به دختر جوان "عاشقی" که دلش پر از غم و درد بود یاد آوری کردم که: " بابا!  دخترم!! ... حیف این آه و ناله هایت ... !!!"

 

ولی کیف کردم از این واقعیت که بر عکس خیلیها  در عالم مجازی اینترنتی آدمهای واقعی و با صداقت یافت میشوند و حتی با چند کلمه آدم را زیر و زبر میکنند...  مارال و حامد از این گونه افراد هستند و من از آشنائی با شما خوشبختم ...

 

چند خطی فقط به منظور حل یک سوء تفاهم ( خیلی خلاصه)    

 

در پروسه رشد ، انسانها برای حفظ بقا نسل ... دارای هرمونهای  احساسی هستند... ( بحث عملی و پزشکی بکنار! ) مثل خشم ... ترس ... غم ... همدردی ... نفرت و ... از جمله عشق ...

استثنائا  ( بدون خود خواهی و غیرت وطنی ) حالا ما ایرانیان با توجه به سابقه تاریخی و اقلیمی و به اصطلاح در سر چهار راه حوادث قرار گرفتن و .... تعاریف متضاد و گاهی نا مرتبط با هم حتی از یک کلمه  داریم ...

 

با این مقدمه این تعریف رو من از عشق دارم:

 

عشق احساس صادقانه ای است در انسان هانهفته  ، برای آزاد گذاشتن دست ما برای ایثار گری و از خود گذشتگی ...در مواقع حساس زندگی...

 

خوب این احساس عشق جلوه های های فراوانی دارد  ( مثل یک بلور که با هر پیچی جلوه ای دیگری دارد)... در کنار همه  ، یکی از مهمترین، زیبا ترین و پر عظمت ترین ویژه گی ها و خصلت هایش  ناهمخوانی او با معیار های به اصطلاح "منطقی ، عقلی و یا نُرم های متغیر ولی پذیرفته شده در فرهنگ و جامعه میباشد...  و همین موضع است که به عشق عاملیت خلاق بودن میدهد (نه فقط در روابط فردی بلکه در  بر خورد به واقعیتهای اجتماعی، فرهنگی و نه تنها در زمینه های هنری و ادبیاتی و فلسفی و... بلکه ( حتی در عالم خشک اقتصاد و سیاست نیز)   عامل خلاقیت و .... بوده است .

 

بنظر من بالاترین و عمیق ترین نوع عشق در عشق مادرانه ( ایثار خویش برای حفاظت و حمایت و پرورش کودکش ) تبلور خودش را نشان میدهد! ...

 

ازجمله عشق های  طبیعی یکی هم  عشق جوانی است ...

غلیان عشق در جوانی هورمونی است و  نیاز جفت یابی را بر آورده میسازد. اگر اسمش را هوس میگذارند  به این دلیل  است که این عشق جوانی اگر چه ‌ذاتا کور  است و بی منطق و لی (بخاطر کمی تجربه سنی و شور و حال دوران جوانی  خامی جذاب و لطیفی دارد  ...

 

باور کنید دوستان من با همین عشق ها عاشق و شاعر شدم و هنوز که  پدر بزرگم و (احتمالا با همین سرعت که پیش دارد میرود بزودی نتیجه دار هم میشوم ) هنوز به آن اعتقاد و اعتماد دارم .. رمز جوان و با نشاط ماندن من هم در همین نهفته است....

 

دوستان عزیز  قصد من به  بیان آن مطلب به دوست مشترکمان در این نکته نهفته بود که: "آنچه تو میطلبی عشق نیست ... گدائی محبت است ...".  نه قصد توهینی به او و نه عشق و نه به دختر و زن و غیره... باور کنید مارال و حامد عزیز چرا اینگونه برداشت کردید؟ ولی متشرم ه راهنمائی کردید تا بتوانم جلو سایر سوء تفاهمات را بگیرم ...  

 

بیائید این را روشنتر بیان کنم :

عشق احساسی است یعنی حس شدنی و از درون ملموس میشود .... نه عشق را میتوان به کسی داد و نه از کسی دریافت ... فقط میتوان با حرکات و بیان و غیره مطرح کردو یا به اصطلاح نشان داد...

 

دوستان یا کسی عشق دارد و معشوقش هم  متقابلا !!

که دیگر بهتر از این نمیشود و این عشقی است که سازندگی دارد و پر پرواز میشود...و............بقول مولوی گیر میکنیم که چه جوری درباره اش بببب...نویسسسیم و یا  بببب...بیان کنیم ... 

و اما وای ....

 

وای بحال کسی که عشقش گل کرده باشد ولی  یک طرفه باشد که  همان گدائی و یک جانبه خود را فدا و قربانی کردن  است که تازه طرف بعداز با هزار ادا و اطوار درآوردن و  حالش رو کردن !!! در اولین فرصت بدون اینکه ککش هم بزند راهش را میگیرد و میرود... و باز ما  میمانیم  ناراحت از اینکه  چرا !! وای !! ووی!!

 

پیشنهاد من این است که مگر ما عاشق نیستیم  و مگر ما دلمان نمیخواهد که طرف نظری به جانب ما بکند ... اینجاست که دیگر تعارف را با خود  بایدکنار گذاشت و رفت جلو و هر چه باد! باد!

دوستان بخوانید  داستان نظامی را ( شیرین خسرو را !!!) یا از فردوسی قصه تهمینه مادر سهراب را .... وامق و عذرا را ...

راه دیگر این است که  یا از بی اعتمادی و بی اعتقادی به عشق ، یا بخاطر زور ترس و بی شهامتی و بی عرضه گی ( عیب دارد ، خجالت و بد است و غیره) آدمی خودش را عقب بکشد .... و مثل لیلی و مجنون همین آقای نظامی بقول اولین نوشته مارال توی اتاقش در اشک خودش غرق شود....

از سعیدی سیرجانی کتاب دو زنش  را بخوانید و ...

 

پ. ن. حامدجان کاش آدرس میذاشتی که رو شنتر با هم درد دل کنیم...

 

گل بنفشه باغم ...

 

 

 

خدایا دختر ریشتی قِشنگه ... سپید و ...

 

 

بنفشه خانم را خواهرم بمن پیشنهادکرد. در هواپیما هسفر بودند. میگفت دختر با کلاس و خوبی هست و میخواهد دوباره آغاز کند... هم سن و سال خودت است و ... با وقار و صمیمی و... دیگه خلاصه آنقدر از او گفت و گفت وگفت که من هم دیر دیرم میشد با او آشنا شوم ... تلفنی با هم کوتاه صحبت کردیم و قرار شد بعد از بیمارستان با هم  تماس بگیریم...

 

پریروز که از بیمارستان آمدم  منزل سی و هفتا تلفن رو  جوابگو داشتم ... و در این میانه خود بنفشه خانم هم زنگ زد و گفت که چند تا از تلفن ها ی بی صحبت بر روی باند  را او کرده است و حتی با سمیر ( نوه ام ) هم صحبت کرده ولی او نمیدانسته که من کدام بیمارستان هستم...  با این برخوردش یک آس بزرگ برایم رو کرد... از این در و آن در تا بلاخره قرار برای امروز در شهر با هم گذاشتیم...

چیزی که برایم جالب بود که این بود که این بنفشه خانم چه کسی است که خواهرم ازاو اینقدر تعریف کرده است ... آخر این خواهر خانم من خیلی واقع بین و کمی محتاط و تا حدی انتقادی به مسائل و افراد برخورد میکند... و ...

آمد ... آرایش ظریفی داشت ... چشمهائی پر از غم و آهوانه ... ظریف جثه... و از همان اول در دلم نشست...

مثل همه همسالمان در گیر بار تراز گیری میانه عمری ... وابسطه و بسته به فرزندان در حال آماده برای پرواز ... با همان دلهره و شور و ذوق و ندانم چه کنم ها... هم میپذیریم که بزرگند و میخواهند عالم خودشان را بسازند و هم  اینکه نه!  گناه دارند ، کم تجربه اند و نمیتوانند!

 

خوشبختانه این بنفشه خانم ما با درک فرزندانش مشکل چندانی ندارد ولی این هفت هشت تا زن و مردی که در باغم پرسه میزند واقعا در این فاز گیر کرده اند و "خودشان را بزور جوابگو برای بچه هایشان ( بچه  هائی که معمولا  دیگه از بیست تا پنجاه ساله هستند !!!) میخواهند بدانند.... ( البته فکر مبکنم اگر سیصد ساله هم بشوند نمیخواهیم باورشان کنیم  که میتواند!!) خوب بابا بیائیم فرزندانمان را جوری تربیت کنیم که بتوانند... بیائیم به آنها آنقدر پا بدهیم که تجربه کنند و بپذیریم که اتفاقا زیبائی زندگی در همین تجربه آموزی های عملی است... ولی میبینم  نه ... ما داریم به فرزندانمان رشوه میدهیم تا برای چند صباحی بیشتر با ما بمانند .... شاید نمیخواهیم بپذیریم که باید بروند...

من خودم به بهانه تحصیل در شهر دیگری خیلی زود نافم بریده شد .... و وقتی دیدم دختر زود بالغ تر شده من قصد رفتن دارد خودم نافم را بریدم ... حالا هم که واقعا  با دو تا پسر بزرگ خودش دارد تجربه هایش را به آنها انتقال میدهدو....  خودم مسئله را با این جمله برای خودم حل کردم :

من از نهایت پدرم اغاز کردم...

 

و همین موضوع را نیز اخوان ثالث در این تکه بخوبی بیان کرده است:

 

رسیده ایم من و تو به آخر خط

پیاده شو!

جوانان بگو سوار شوند....

 

ولی خوب کو گوش شنوا... 

حالا حرف  به کج راه کشده شد ...

برگردم ... سر مطلب ... خلاصه کنم ... با هم حرف زدیدیم از ساعت دوازده ونیم تا نوزده شش هفت ساعت ...

حرف برای نوشتن دارم ، خیلی زیاد ... اما بخاطر نشستن زیاد کمر و کلیه و ....غیره همه شروع کردهاند به درد کردن....

درجه گذاشتم بالای 41 و فشارم را گرفتم خیلی پائین 101 ... بجای نوشتن برم زنگ بزنم دکتر کشیک...

 

دکتر کشیک آمد و گفت: " ...نه ! این یک ویروس خفیف پراکنده در هوای هامبورگ است .... و ربطی به کلیه و چرک کردن آن ندارد!"  امیدوارم بنفشه خانم جونم این ویروس رو نگرفته باشه ....

 

 

ببخشید چند روزی نبودم ، اما آمدم

 

 

چند روزی رفته بودم  بباغ همسایه ....

 

راستتش دوستان از شما که جویای حالم بودید و بمن سر زدید ممنونم ...   

 

چند روزی بود که احساس سنگینی خاصی داشتم ... دکتر کشیک آمد و رفت و عکسبرداری و غیره که ... معلوم شد یک چند تا سنگ دارند توی کلیه های چپ و راستم با هم "یک قل دو قل" بازی میکنن...

خدائیش خیلی ترسیدم ...  چون تقریبا چهل سال پیش که در مشهد امکان در آوردن سنگ کلیه پدرم وجود نداشت ، رفت برای عمل تهران و .... دو ماه بعد انگار  از وسط نصفش کرده باشند مریض حال برگشت ... یک چاک درست وسط کمرش ، از نافش تا ستون فقراتش ! آنهم به پهنای دو تا سه سانت ...

 

توی بیمارستان یک دکتر ایرانی جوان ، دکتر احیائی  بود ، رئیس اتاق عمل دکتر ساخاریاس از مشتریان دوران مغازه داریم بود... به من قول داد خودش ترتیب برنامه مرا بدهد... دوستان! در این یکماهه دیگه کاری نبود که این دکتر ها با من نکردند... همه کار های مختلف را با من کردند... لیزر... ناودون ... سوراخ ....دوربین تو فرستادن و ... در کل هفت دفعه اتاق عمل و .... ولی نه درد آنچنانی داشتم و نه یک وجب بریدگی .... همه کار هم میتونستم بکنم ... بروم بیایم... بخورم و بنوشم و حتی دوش بگیرم .... تنها اثری که مانده است تقریبا نیم سانت وسط کمرم از پشت یک ناف دوم درست شده که داره خودش بسته میشه.... واینکه متاسفانه نتونستم توی این مدت با خیال راحت تو اینترنت بیایم و برایتان بنویسم....

 

به هر صورت  در باغم که همیشه برویتان باز هست...  اینکه غیبت داشتم  رفته بودم هتل بیمارستان .... واقعا  بهشت...  دکتر ها دائما سر میزدند و پرستار ها از زن و مرد واقعا مثل فرشته دور سرم بال بال میزدند.... تک اتاقی .... غذا خوب ... نوشابه انواع و اقسام ....

 

دوستان زیادی آمدند و سرکی کشیدند ....  با دست پر و گل و انواع و اقسام تنقلات و .....خلاصه با سه کیلو اضافه وزن بیرون آمدم ...  از یک دو نفری هم که خیلی توقع و انتظار داشتم زنگی بزنند و یا من که نمیتوانستم ، اما آنها که میتوانستند ، بدیدنم بیایند و نیامدند راستش کمی زیاد دلگیر شدم و .... 

 

و اما در کل با خودم گفتم : "... بیا اینهم نتیجه در دجله انداختن های نیکی ها ...".

 

آها راستی با یک مرد خیلی متین و جالبی از خطه آذربائیجان ایران آشنا شدم .. 77 ساله است ولی جوانتر از جوانان ، خیلی با هم حال کردیم ... برایم روی یک کاغذ این جمله را نوشت و گفت که راز  موفقیتش  در این است ... حیفم آمد برایتان ننویسم

 

تن را توانا

خرد را بیدار و

روان را پاک نگهدارید!