یک درد دل ساده ...

در ارتباط با کار هایم  بایستی تقریبا با خیلی از ادارا ت و مراکز خدماتی و اجتماعی تماس بگیرم و در خیلی از جلسات و سمینار و کنفرانس  ها شرکت کنم ......

از جمله شرکت در نشست ها ی مثبت برنامه جلسات "شورا" (-  شورای مساجد مسلمان ) است. این گروه  که سه شنبه شب های اول هر ماه در زیر گنبد مسجد مرکزی هامبورگ ( مشهور به مسجد ترک ها) تشکیل جلسه میدُهد و من چندین ماه است که نسبتا بطور فعال و مرتب در آن شرکت میکنم ...  بحث آن بر سر مشکلات سالمند ان مسلمان ( مهاجر) است...

در مراکز مختلف کلیسائی نیز درست در همین مورد سالمندان همراهی و همکاری میکنم... و معمولا از  طرف هر دو گروه هم دعوتنامه دریافت میکنم... به این موضو ع هم باید اشاره کنم  که در ی سال پیش در هیچ کدام از این جلسات تا بحال من غیراز خودم و آقای دهبان هیج ایرانی دیگری نیز ندیده ام ( چه رسمی و یا غیر رسمی ) که در آن شرکت کنند. وجالب تر اینکه از طرف خود این ها هم هیچ علاقه خاصی به همراهی با مثلا مسجد علی ( همان مسجد زیبائی که در خوش منظره ترین جای شهر در کنار دریاچه ی بزرگ وسط (دریاچه بزرگ آلستر) به دستور شاه ساخته شد ( مشهور به مسجد ایرانی ها ) نشان داده نمیشود ..و همه ی قریب به اتفاق هم آن مرکز را مرکزی سیاسی و نه مذهبی میدانند...

در تقریبا همه این جلسات من به عنوان فردی ایرانی ولی بیطرف شرکت میکنم . و برای آنها کسی هستم که میخواهد کاری برای ایرانیان در هامبورگ انجام دهد ... و همشان  هم میدانند که من به دین و آئین خاصی وابسطه گی ندارم ..

 

با دید من: پروردگار ذهنی من در در هیچ دینی نمی گنجد بلکه بر عکس ،تعاریف مختلفی که ادیان بعنوان راه نما بمن میدهند نمیتوانند کاملا مرا ارضا کنند..  مقررات ، قوانین ، آئین ها و پیشنهاد های عملی ارائه شده از طرف تک تک ادیان  هر کدام محدودیت هائی بی دلیل ارائه میکنند که ذهنیت من خیی از  آن ها را نمی تواند بپذیرد .. این است که در این ارتباط  به دیدگاه خاص خودم رسیده ام به ایده ای که ( اگر آن را به عنوان کتاب دینی خود فرض کنم ، هم ادیان دیگر فقط بصورت فصل های مختلف قابل انتقاد از آن میتوانند باشند) که همه ای ادیان را در بر میگیرد ..

 

همه هم مرا و دیدگاه مرا پذیرفته اند .. و با هم مشکلی نداریم .... و همانطور که میدانید  بعنوان یکی از اعضای موسس و پایه گذار  "مرکز مراقبت، سلامتی و بهداشت برای سالمندان خارجی با ویژه گی های فرهنگی ( مسلمان ، افغانی ..) همکاری مشترک فعال دارم ...... همانطور که گفتم  تقریبا همه مرا با دیدگاهم پذیرفته اند و قبولم دارند،  نه آنها با من  نه من با آنها مسئله دارم ... نه بحثی و نه گفتگوئی ...

اما بر عکس آن در جلسات مختلف ایرانیان شهر ( از شاه و شاهزاده طلبان تا راستی و چپی و جمهوریخواه و...) بحث ها معمولا در نهایت اکثرا بر می گردد بر سر مسئله ی دیدگاه فردی افراد به دین و مذهب و ( آنهم مقصود همه بر میگردد به این که غالبا مخصوصا فقط محدود به این کلی گوئی که "اسلام بد(؟!) است و روشنفکران  اسلامی همه از دم دشمن شان(؟!) هستند".

.... جالب است برایم که میبینم چقدر بعضی از دوستانی که دچار اسلام فوبی هستند و به آن آلرژی دارندو حتی رگ گردنهایشان سریع باد میکند درظرف چند دقیقه بعد از پایان یافتن رسمیت جلسات با همان جدیت تبدیل به خرافه گویانی میشوند که نمیتوان فرقی بین آنها و مادر بزرگم ببینم ...

 

 

 

 

برای لیلا و طرح سئوالش:  مستعار نویسی..

عزیزی نوشته بود:

 سردرگم ام، میان ماندن و رفتن ، ماندن مستعارنویس یا ..؟

بجای " ..." های بعد از  " یا " من لغت مناسبی نیافتم بجز بی پروائی، بی حجابی ...

 

 ... و عریانی

عریانی چیز بدی نیست

 این ما هستیم که پشت ماسک ها

                   خودمان را مخفی نموده ایم

 برای دیدن ، تنها وجود پنجره کافی نیست

دیوار ها را باید در هم ریخت

بارو  مانع بزرگی برای تماشای جنگلست...

 

برای پریدن ، داشتن بال اگرچه ضرورتیست اما

         قفس را باید در هم شکست اول

                   بعدا پرید

                                      مگر نه؟

عریانی زیباست

و طبیعی بودن زیبا تر از عریانی

لباس هم مانع بدی برای لمس زیبائی تو بود

میدانی؟

و پوشش

پوشانیدن چه چیز را

همیشه مخفی نمودن : از که ؟

قایم کردن : که چه ؟

پنهان کردن : چرا؟ چرا؟

چرا می ترسیم ؟

 

همیشه گفته اند : "نه "

و ما پذیرفتیم

و گفتیم  :  " باشد !!"

 

و زنجیر ساختند

         و دیوار

         و زندان

         و حصار

         و مرز

         اعتقاد

         عادت

         فرهنگ

         و هزران نظیر آن

و اینکه :

          " این بد است !"

         و

         " آن هم بد !!"

         و

         " نه !!"

         "  نباید کرد!!"

         " نکن!"

         " نکن !!"

و ما طفلان پاک و معصوم را

                   به کج راه کشانیدند!!

 

دست ها بسته

و بال شکسته

پوزه بند بر دهان

پا ها در چفت و غل و زنجیر

و دیوار

دیوار بی پنجره ای که تا سقف ادامه دارد

 

نوری نیست

تاریکی حاکم است...

و  ما در زندان

 

" هی !"

" هی !"

"باور کن "

باور کن

دست مرا بگیر

دست مرا بگیر

دیدی ؟

کو بند؟

 

ای دوست !

اگر تو خسته میشوی ازراه

تقصیر پا

و کفش نیست

تو عادت به رفتن را ازیاد برده ای!

 

ای دوست !

ما بندی خودیم

خودمان زندانی

خودمان زندانبان

 

عریانی چیز خوبیست

پریدن نهایت آزادی

بر خود برهنه باش

و پرواز کن تا کهکشان

تا رویا....

 

درخت سیب باغ

 

 

من شکوفائی گل را دیدم

و لبخند تورا

شوق آن دخترک کوچک را

که درون تو

 با هزاران حرف برای نگفتن 

        به کنجی خاموش

– در غم خود به خود آورد پناه

 

خون جاری شده در رگهایت

عطش تشنه گرم بدنت

خواهش دست نیاز تن تو

 

من شکوفائی گل را دیدم

و لبخند تو را...

شوق آن دخترک کوچک را...

 

قطره ای اشک نثارش کردم...

من بر او باریدم...

 ....................................

  

تو

در باغ

رشد می کنی و شکوفا می شوی

میدانی

با چه غروری

دستهای پینه بسته ی باغبان

خستگی اش را

با لمس تو

از دست میدهد...

 

تو

پاک ترین عریانیت را

بمن می چشانی

و تا سر حد مرگ رفتی

 

با مرگت ، نازنین

زنده تر میشوی

 

با مرگت دوباره به خودت و من زندگی می بخشی

و لذت بی پایان

هر مرگ پایانی ست برای آغاز تازه ای

 

زندگی شیرین است

نازنین

و احساس تو چه پاک و لطیف

 

اگر چه حرفی هائی برای نگفتنت

میگوئی:

"... حرفی برای گفتن ندارد ..."...

 

اما

میبینم  که تو میبینی...

که تو میچشی

که تو لمس می کنی

که تو می شنوی...

 

تو از غم غم های دیگران غمگین می شوی

و نفرین می کنی که چرا می فهمی!!

که چرا درک می کنی !!

 

و نمیدانی چقدرخوشحالم از اینکه

می بینم

و لمس میکنم

و می چشم

و می بویم

که تو تمام وجودت را

که ذره ذره

همه هستیشان را

این سان قطره قطره

بمن می بخشی

 

من

تو را در آغوش می فشرم

وفتی که خودت را رها میسازی

و تا سر حد مرگ میروی

 

دستان پینه بسته مغرور من

خستگی اش را با لمس تو از دست میدهند

 

چه پر بار خواهد شد

این رفاقت گل های تو

با من

ای نازنین من...

 

 

 

از خود راضی ...!

 

دوستان خوبم !!! 

فقط میخواستم این احساس خوبم را با شما تقسیم کنم :

 

اگر صادقانه اقرار کنم  که چرا اینهمه انرژی میگذارم برای کار هایی که دارم انجام میدهم ... جوابم این است که میخواهم کاری کرده باشم که برا ی دیگران مفید باشم ...

 

فکر ارائه خدمات اجتماعی به  اقلیت مشگل دار ایرانی های مهاجر هامبورگی دو سه سال پیش در یک بعداز ظهر معمولی افتاد تو سرم...

 

و از همان زمان بدون هیچ انتظار و چشمداشت واقعا از ته دل و با تمام وجود  ، شب و روزم را  فقط و فقط صرف کارهای خیر خواهانه و بشر دوستانه کردم ...

 

از آنجا که میدانستم که نمیتوانم برای همیشه همینطور ادامه بدهم ، برای خودم  مرز زمانی گذاشتم ... و تا آن زمان تا جائی که در توانم باشد با همین شدت و قوت باز هم ادامه خواهم داد....

 

حس ارضاء عمیق روحی و آرامش روانی مطلقی که مدت هاست در این راستا بدست آورده ام  بزرگترین پاداشی هست که به دست آورده ام .... واقعا احساس میکنم که چقدر صاف و پاک شده ام....

 

و واقعا کیف می کنم از بودنم ....

 

و ما شدیم

هستیم

می شویم

 

هستیم

هستیم در حرکت

در بودنیم ما

و نبودن ، هدف نهائی بودن ، سرانجام مان

 

هستیم ما

بین شدن ها گرفتار

میان نبود و نابود

هستیم

آری ، هستم ...

 

پس حال میکنم از حالا

چه لذتی دارد بودن

آه کیف میکنم

چه بازی شیرینی است  زندگی

چه شادمانه قهقهه میزنم

و می خندم

و بازی میکنم همانند سایر عناصر بازی گر

میان مجموعه های هستی دار

واحدی از بازی ، با تاثیر و تاثر

جزئی از اجزا .. متاثر و اثر گذار برهم

میخندم و قهقهه میزنم ... شادمانه...

و ادامه میدهم به بازی شیرین زندگی

و کیف می کنم از بازی خودم و بازی دیگران

..............

 

بکن ... بکن... بکن ...

 

راستش اینه که میخواستم این مطلب رو جائی برای شما ها بنویسم... ولی نمیدونستم این موضوع را در کجا بیاورم :

در صفحه ی بزن به سیم آخر  با زیر عنوان :" بازتاب راهکار ها و فعالیت های عملی برای بهتر گذراندن دوران پنجاه سالگی به بعد" ؟ و یا در صفحه ای دیگر  ؟ ولی دلم نیامد.....

برای همین  آنرا  در این جا می آورمش... و اما:

قضیه از این قرار بود که چندی قبل با آقائی میانه سال ( تقریبا پنجاه ساله) بر خورد خوبی داشتیم و با هم گفتگوی جالبی...

صحبت ما دور میزد بر سر اینکه خیلی گیر دارد و ... وسط حرف ها باز اشک این آقای با حال هم در آمد...( جدیدا مرد ها هم  با اعتماد بیشتری خودشان را ول میکنند!! )... از تجربیاتم برایش گفتم و او هم خوب گرفت ....صحبت ما آنشب تا صبح ادامه داشت ... خیلی شارژ شده بود و بلاخره با بوسه ای برادرانه از هم جدا شدیم و......

 دیشب دوباره در جلسه ای دیدمش، حالش خوب نبود ... علتش را پرسیدم  و باز آمد و بهانه آورد و حرفهای آنشبش را دوباره (مثل نوار ضبط صوت ) تکرار کرد و آخرش کلی ناله و زاری و اینکه همه ی عالم و آدم و دیگران و بخت و اقبال و .... همه مقصرند و ایشون نمی داند چه باید بکند...

اینبار هم باز تا صبح خوابم نبرد و در کل نظرم رو براش این جوری جمعبندی کردم و برایش ارسال کردم ...

حیفم آمد که این رو فقط برای ایشون و خودم  بنویسم ..    

.......................................     

دوستی میگفت که مشکلاش

بالا میرن از سر تاپاش

 

بهش میگم تو سن ما

گذشته از بعضی چیزا

 

پیر نشده جوونی رفت

پنجاه و چند سالش گذشت

 

وقتی شدی پنجاه و چند

بسه دیگه ! نگو جفنگ

 

وقت نداریم هدر کنیم

فرصت بازی کم داریم

 

پول نداری؟ کار نداری ؟

مشکل روز مره داری؟

 

خوب کاری کن که حل بشه !

گر نکنی حل نمیشه

 

هی از زیرش تو در میری

مثل کبویر می پری

 

فکر می کنی : حل میکنی

به مشکلت فکر نکنی؟

 

اگر تو جدی نگیری

از زیربار تو در بری

 

مشکلها که کم نمیشن

درد سرات زیاد میشن

 

هی از فشار مشکلات

لرزه می افته توی پاهات

 

آخر زیر بار می مونی

فرار دیگه نمی تونی

 

خودت می مونی و خودت

قاطی میشن شاش و گوه ت

 

نمیدونی چکار کنی

چه خاک توی سرت کنی

 

پیشنهادم به تو اینه

بشن جلوی آیینه

 

با خودت خلوتی بکن

مشکلتو حلاجی کن

 

بعدش بکن حسابرسی

بدون هیچ رو درواسی

 

بکش تو از خودت حساب

بشو تو قاضی القضات   

 

ضرر بوده یا بردی سود

یک خط بکش رو هرچه بود

 

هرچه میخوای  بگی بگو

بگو بخودت تو گفتگو

 

آونچه که بود گذشته شد

حساب مسابا بسته شد

  

ببین حالا چی میخواهی

بنویس این رو رو کاغذی

 

این کاغذ رو بکن تو قاب

معیار تو ست .. توی کارات

 

خل بازیت رو بزار کنار

جدی بکن حالا تو کار

 

اون چه میخوای زودی بکن

بکن .. بکن .. بکن .. بکن..

 

 

یک قدم عقب رفتن برای برداشتن دور خیزی به جلو ...

 

بعد از پنجاه و چند سال اینور و آنور رفتن ها رسیدم به فاز  "در  حال بودن"...

به مرحله ای  که ( با استفاده از تعاریف آقای منوچهر  جمالی) برایم اینگونه تعبیر میشد:

 

دریابیدن لحظه ی ناب اکنون : "آن "...

هر  زمان نو است .. تازه است ..

هر لحظه ، هنگامه ای است

فرصتی است برای لمس افسونگری  نو ترین و تازه ترین تجربه ی مستقیم  و بی میانجی

و درک و حس تجربه زنده  کنون ِخالص  ...

حال ، آغاز آینده ست ...

جویندگی ... نو طلبی...بر شالوده استقلال فردی

خویشکاری .. غرور ... تابع اراده و اندیشه خود

ضد فرمانبری ...

فهم ضرورت زمان و مکان ( بجای جبر تاریخ )

آزمایش خود در خطر ها...( خود آزمائی )

 

و عملا هم دیدم که بعنوان بازیگر دارم  حال میکنم  و ... درک میکنم  خصلت های زندگیم را ...

 

                               قمار بازی ( بدست آوردن و گم کردن )

در مجهولها...

                                گمانه زنی ( شاید، گمان ، اگر ، ...): تفکر ، به شگفت آمدن ..

                               آزمودن، پرسیدن ، پژوهیدن و ...

                               آزادی اراده در صحنه زندگی

                               حق اختیار ( انتخاب، خود داری ، عدم همکاری )

                               گشودگی در فضای باز

                              

و رسیدم  به دست آورد های زیادی  از جمله :

 

پیدا کردن گوهر تاریک و روشن

آزادی (گستاخی، سرفرازی ، خود سری ، سرکشی ، نیرومندی ، قهرمانی ، دلیری ، سرداری ، سروری ، خویشکاری ، ایستادگی یک تنه و تنها ایستادن ، تابع اراده و اندیشه خویش  )

آزادی ( استقلال فردی ، نو آفرینی ، روح مبارزه طلب ، پیشرو ، مثبت ، تک روی (جستن فردی و مستقل...) ، پذیرائی  کار های بزرگ به تنهائی

گستردگی تجربه..

                               جز این چیست ؟

                               شادی در شناخت آن بینش مجهول نا مشخص

پهلوان : استقلال فرد انسانی در جویندگی...

                               اخگر اندازی و اخگر گیری

                               ماجراجوئی ، در انتظار آذرخشی

                               بازی با ابهام ، بیشی مجهول، هستی مجهول، اندیشه نوین، گسستن از تاویلات و معرفت ها

نو آفرینی ، طغیان ، شک ورزیدن ، تردید ، طنز ، مستی ، بیخودی ، آوارگی ، گم بودن ، سرگشتگی ...

 

و نیز به این جمعبندی :

 

زندگی یک موهبت .. یک امانت :

از آن به بهترین صورت نگهداری و بهره برداری نمود... کوشش به ساختن، آبادی، عمرانی ، زیبائی ، نیکی

مخالف با آلودن ... آفت زدگی کردن زندگی و دنیا...

                               بکن آنچه  شایسته (ضرورت) زمان و مکان و لذت توان است

استفاده کن ...از موقعیت زمانی ، مکانی و اجتماعی تابحالی

یعنی بدست گرفتن ایتفاده از امکانات برای آینده

با لذت کیف ببر از این لحظه ها  ....

 

 

با این شیوه ( با ذوق زدن کودکانه ای )  انداختم  خودم را بعنوان  بازیگری در وسط میدان زندگیم  ... و شدم پهلوان منم منم زن ...!!

 

 

 

احساس قهرمان شدن داشتم ..و داشتم توی هوای خودم با خود حال میکردم و

حال میدادم  به این و آن ...

تا اینکه:

·        چند وقته که متوجه شده ام ( و یک جورائی  هم از اینور و آنور - مستقیم و یا غیر مستقیم -  بمن یاد آوری میشد)  که : " بابا ، فلانی ، منمت  خیلی زیاد است !"... 

 

منم منم زدن هایم را گذاشتم  زیر زره بین و  دقت کردم ... و به این نتیجه رسیدم:

 

·        این مدل منم منم من از منیّت و خود خواهی نیست ... بلکه علتش در "از خود حرکت کردن است"! ... از : "خود را بجای طرف قرار دادن" و بعد بیان مطلب از زبان خویش....

 

متوجه شدم که

با این شیوه ، خیلی توی ذوق دیگرانی که مرا نمی شناسند می زنم و در حقیقت بیجهت یک "جوّ آنتی پاتی" ایجاد میکنم... (که اگر چه بمرور از بین میرود)... ولی آیا اصولا ضروریست.؟..

 

اول فکر کردم:

که با تغییر جمله بندی کلامی ... میتوانم بر این مسئله فائق بیایم..

 

ولی بعدا متوجه شدم: 

که نه باید اصولا به مرحله بعدی گام بردارم ...

 

و به خودم گفتم :

 

"بازی بس! "،

"من را از بازی بکش بیرون "!

 

و یا به تعبیر خودم :

"دست از قرتی بازی بردار !!..".

و

"بسه دیگه کرم نریز!!!".

 

خلاصه اینکه:

 

باتغییر نظرگاه میتواند :

دید(گاه)م عوض شود! به این معنی که:

 

   

o        "آن من" از نقطه مرکز (میدان زمین بازی) خارج شود

 

o       با من تلفیق شود   

 

  هر دو بعنوان نظاره گر بیطرف ، بعنوان یک شاهد (از تریبون جایگاه)،

 

o       با دایره دید گسترده تری

o       به بازی افسونگرانه قمار مجهولها بنگریم

o       و لذت بیشتری از لمس و درک

o        تجربه ی عمیق تری از هنگامه و لحظه ها ببرم

 

با این شیوه

انرژی غیر ضروری برای بازیگری و پهلوان بازی – من منم - را صرفه جوئی کرده ... بعنوان مربی ، پدر بزرگوارانه تر ،  فعالانه تر عمل میکنم .....

 

بعلاوه ، با این شیوه برخورد ،

با : در مرکز قرارگرفته شدن "طرف" ...

درجه  رزونانس، امپاتی و سمپاتی افزایش پیدا کرده

 

و در نتیجه:  

همه از هم حال بیشتری میکنیم ...

 

 

 

    

به پریسا این شیطونک... که بلاخره روی من رو کم کرد و مجبورم کرد بعضی کار ها را بکنم ...

 

کودکی سنگی زد

 به درخت سیبی

-         در باغچه ی همسایه –

شاخ پر بار

پر از غنچه خوش رنگ

شکست

 

خاک با گرد وغبار

ستم داغی خورشید

عطش و تشنگی و بی آبی

درد شکست

نا امیدی

غم و تنهائی او

چه ستم ها که بر او رفت و کذشت...

 

پشت دیوار دلم

باد کشاند

شاخه ی خشک درخت پر میراث حیات

 

شاخه را بوسیدم

و گل امیدش را

         - که جوان است هنوز –

می بویم

" آه ... چه عطری دارد "!

 

شاخه را میکارم

در باغچه ام

 

قصه شاخه سیب و

دل من

عطر گلها و

                   شکوفائی تو

تا کجا خواهد رفت

به کجا ها برسد

 

آب باید دادش

و مراقب بودش

تا نگردد غمگین

از فشار گردی

بر روی کلبرگش....

 

 

 

 

 

ما میتوانیم... خلاقیم و ...

 

ما...

 

ما قوی هستیم  

ما خدایان کوچک زمینی

با دستبند و پایبند هایمان

وبا قیف های جلوی صورتمان

می اندیشیم

می خواهیم

و عمل هم میکنیم

 

 

ما آفریدگارانیم

خلاقیم

خلق میکنیم

میسازیم

آباد هم میکنیم

خلاقیتمان اما ،

تنها

در تغییر و تعبیر و تفسیر همان

      اشکال و چیز های  تکراریست

 

 

ما  خدایان بزرگ روی زمینی

-         فکر میکنم –

آیا چندین میلیون میلیون بار ها شاید کوچکترم

   -از آن گلبول سپیدی در مویرگی

           ازانگشت کوچک دست چپم

          در کهکشان رگ های فضائی

          یکی از خدایان کوچک جهانی اعلاء

 

ما بزرگیم ...

به بزرگی کوچکیمان...

اما می آفرینیم

می سازیم

خلق میکنیم

خلاقیم

 

 

 

 

من در ازای خودم  ...

 

 

من در من چه میخواهد ؟

 

 

هرکس آن چیزی است که ذاتش [ من در منش ] هست! ... 

 

" ذات " که از بازی اتفاقات و شانس و اقبال - در لحظه پیوند آفریندگان هستیش ( پدر و مادر) - در لحظه ی تخمک گذاری ، همانطور که رنگ چشم و مو و .... در مراحل لقاح تخمک ، تشکیل بلاستوسیست و رویان ( امبریو ) پایه ریزی میشود....    

 

هر نوزاده ای ، بعنوان یک موجود منحصر  به فرد ، با منیّتی ذاتی که در او بودیعه نهاده گردیده است ، کاشته شده در بطن مزرع مادرش است...

 

رحم مادر برای نه ماه پرورشگاه جنین است . نطفه و جنین ، تحت تاثیر مستقیم  حمل کننده اش (مادر) میباشد. مادر در این جا حکم کیفیت نوع خاک و نور ،جو ، آب و آفتاب و آب و هوا را را برای دیمی کاری  دارد. در دوران پایه ای اولیه رشدش ،  ... کلیه فعالیت های بیرونی و درونی مادر ، از  تغذیه تا استراحت و  کلیه حالات روحی و روانیش بطور مستقیم  بر روی جنین اثر گذاشته و ....

 

نوزاد ، با زاده شدن ، ریحانه ایست سر از خاک بدر آورده ...تولد یعنی نو نهالی  تازه رسته از تخم اصلی "من در من ِمن این انسان تازه " ای که پا بر اریکه ی هستی میگذارد.

 

« ناآگاهبود» یا « من در من » [ ذات ] هر موجودیتی آن مرکز و منبع و مخزنی است که: از غلیان آن ، خواسته ها و نیاز ها ( یا  بی نیازی و اشباع)ی « روان »  به صورت سر چشمه ی دهانه میگشایند... و فواره وار به بیرون طراوش میکنند...

 

ولی از همان بدو تولد .... تحت نام پرورش و تادیب و درست کردن و......... هرکسی از پدر و مادر تا خویشان و اقوام و اطرافیان ، از همسایگان... اجتماع کوچک کوچه و خیابان و  ... مدرسه ، شهر و منطقه و .... محیط و فرهنگ .... سعی میکنند تعاریف خودشان را بر ما بقبولانند... و یا در مثال درخت هر کسی که از راه میرسد ، با قیچی باغبانیش سعی میکند دیگری را " حرس " کند...

 

همانند آنچه بر سر فیل داستان شهر قصه می آید ...

 

 

ولی ما منحصر به فردیم و...

 

تنها زمانهائی به احساس آرامش ، آسایش و رضایت کامل دست می یابیم که خواسته های عمیقمان بر آورده شوند ... درجه ی مورد پسند خود قرار گرفتن  و قبول داشتن خود  و خوشایند بودن درونی هرکس از خودش و شرایطش معیار خوبی است از میزان رضایت درونی من در من هر فردی از خودش.  

 

درجه همخوانی و تناسب "نیاز های روان" با "واقعیت ها" ،  بهترین معیار برای سنجش این ارضاء  است...

 

 

اگر موجودی انفراد ی بودیم  حرف دیگری بود

اما در ضمن به عنوان موجودی اجتماعی وظایفی داریم....

 

با وجود پایه را بر ذات فردی گذاشتن... رعایت چهار چوبهائی اجتماعی هم جزو وظایف ما میشود....

اولین شرط  اصلی پذیرش خود و دیگران است و بعد...

 

بجای استفاده از جبر با همیاری و  بجای استفاده از قهر با همکاری ، بجای وارد کردن درد با مرحم گذاری ، بجای حمله با حمایت و دفاع ... از این طریق است که:

 با استفاده از  انرژی مثبت حاصله از " با هم.. باشی " میتوان:.... بطور خلاق برای رسیدن به مقصد های مشابه با دیگران ، با پذیرش و حفظ حرمت ایشان  بعنوان  همراهان و همپایان و همفکران و... یاران و ....   مشرکا در جهت ارضاء خواسته های خود کارهائی کرد....

 

در فرهنگ کهنسال زندگی آرام دسته جمعی چندین هزارن ساله مان ... لغت هائی همچون رعایت داد و پیمان و عدل و انصاف ....راهنمایان خوبی هستند برای پیدا کردن راه حلها و تنظیم درست زندگی پیش رو ....  که در آن زمانی برای آموزش یافتن ( آموختن ) ، زمانی برای کسب تجربه آموزه ها و.... زمانی برای رسیدن به خود و در نهایت بهره گیری از تمام مراحل فوق و استفاده از نتایج کلی  مرحله بعدی  بعد از آن رسیدن بدوران آموزش دهی میرسد....

 

هرچه امکاناتمان از محدودیت کمتری برخوردار باشد ... امکان خلاقیت و رشدمان بیشتر شده و... در نهایت: شانس همخوانی  ایده آل ( آرزو ) با  نیاز های پنهان ولی واقعی و اصیلمان مارا بیشتر میکند... این خود مشوق ما هست و تقویت کننده روحی برای به واقعیت رساندن آرزوهایمان .   

 

میزان وفق داشتن هر چه بیشتر آرزو ها با نتایج واقعی عملی که به آن دست یافته ایم - حتی اگر گرفتن مدرک باشد -   را من موفقیت تعریف میکنم...

 

کاری کن که راضی باشی و موفق حداقل در ازای شخص خودت و نسبت به اطرافیانت....

 

جسم + جان = روان ~ روح

 

پذیرش روان (جسم و جان)

 

روان یعنی بخشی از جسم و جان که با هم تلفیق شده اند. و هر کسی به عنوان یک فرد و وجودیت انسانیش (در مقام مطلقیت آدمی) در خود تبلور میدهد.

 

جسم به عنوان رابط ، نقش ابزار ارتباطی مستقیم بین »محیط بیرون از خودش« و  »جان« را بازی میکند . از محیط میگیرد و به جان میرساند  و از جان میگیرد و به محیط بیرون بازتاب میدهد..

 

فردیت هر آدمی ، به عنوان یک موجودیت خاص ، در محدودیت خاص بدنی خودش تعریف میشود. مرکز اصلی وی فعلا »مغز « ( = هسته) [ یا همان » من در من «]  است که با تمام بدن ( جسم ) و مخصوصا با شاخک های اصلی اش ( چشمان ، گوشها ، دهان ، بینی ، پوست ، و ....)،  با محیط بیرون از دایره چهارچوب  خویش تماس دارد  واز آنها [ اگر  آنها را بعنوان فرستنده فرض بگیریم ] بعنوان آنتن های گیرنده عمل میکنند. بعبارت بهتر »در جریان قرار میگیریم « و »مشاهده« و یا »تجربه« میکنیم ....

 

 

مکانیسم این ارتباط روانی بدین تر تیب است که:

 

این دریافتی ها ، بواسطه کانالهای ارتباطی سلسله های عصبی به مرکز کل ، به  مغز ( یا من در من ) ارسال میکند.. او ، مغز ( من در من ) متاثر از این دریافت ها ( حس کردن ها )  ، با تجریاتش آنهارا میسنجد ، طبقه بندی و ارزش گذاری میکند و متقابلا  باز تاب نشان میدهد. این  عکس العمل که به اعصاب و از طریق آن به اعضا و ارگانهای بدن باز پس فرستاده میشود. نتیجه مطلق آن بصورت نشانه های ظاهری خودشان را بروز میدهند ( مثلا در چهره و  ) و یا حرکات اعضای بدن (مثلا فرم حرکان بدنی ) ودر مقام های برتر در رفتار و کردار و سلوک ...

 

خلاصه میتوان گفت :

دریافت >  تجربه > سنجش > بازتاب

 

 

حالا همین مکانیسم را

بیائیم و از زاویه »من در من« ببینیم:

 

»من در من« در مقابل اثر های آثار خارجی که بطور فیزیکی از طریق عصب ها (که گیرندگی دارند و از طریق کانالهای ارتباطی شان ) به او منتقل ( ارسال شده ) را دریافت و از آنها متاثر میشود ...

او تاثیرات وارده را در حافظه خود وارد کرده با حفظ کرده های قبلی میسنجد و در آن تاثیرات تصرف کرده ، آنها را در خود جذب و به اصطلاح درک میکند. در این مرحله  تجربیات حافظه احساسات پایه ای خوشآیند و یا ناخوشآیند و یا ترکیبی از آنان (مانند شادی ، غم ،  لذت ، درد ، عشق ، نفرت ، کیف ، حسرت ، شفقت ، حسادت و...... تمامی صفت های دیگر) را فرا خوانده ، و با تهییج فیزیکی از طریق عصب ها عکس العملش را دوباره از طریق نویرونها به ماهیچه ها برمیگرداند...

در این بازی مکانیکی نکات موثری به عنوان عوامل تشدید یا باز دارند میتوانند نقش داشته باشند که به آنها فعلا نمی پردازم. از آن جمله فقط تیتر وار به چند نکته اشاره میکنم:

  • خواص ظاهری : نوع تاثیر ، صفت تاثیر ، درجه وضوح ، شدت ...
  • درجه جذب : عادت ، تبعیت از محیط ، مقایسه نسبی....
  • درجه حساسیت و جدی گرفتن و دخالت شخصیت ، انتخاب ...
  • درجه درک : اشتباه ، وهم ....

 

من در من ....

 

در ارتباط با بحث پیش ، توی "انبار نوشته ها" یم ، متن زیر را پیدا کردم... و چون موضوع بحث فوق ، موضوعی  بی زمان است ... بازنوشتش کردم... 

 

من در من

 

این چیست در ما ؟

در بطن ما آدمک های ترکیب شده از یک مشت رگ و پود و محدود در پوسته ی پوست که تحت تاثیر شیمیائی  مواد شیمیایی و فیزیکی عملیات وابسطه بهم دیگر فیزولوژیک ، چه نهفته شده است ؟

این چیست که دیگر وقتی او نباشد ، فقط یک تکه ی خشک و خالی و لهیده ای تبدیل می شویم که  باید  هر چه زدوتر به زیر خاک انداختش تا بوی گند فاسد شدنش دنیا را نگیرد...

لمس این خود زنده ی در ما ( من در من ) زمانی قابل درک میشود که نباشد (مثل هوا).

 

چه در پشت این من من  خوابیده است  را من فقط میتوانم لمس کنم ... میدانم که مرکز لمس و درک و فهم و قدرت و فرماندهی موجودیت من در دست این من در من هست. جای او نه در جگر ست نه در قلب است و نه در مغز و نه در درختچه بادام ...

 

 

 

پیشنهاد یک بازی و امتحان ساده :

 

  1. ابتدا خود را از طریق تمرکز قوا بر من در من ( هیبنوزه کرده خویش ) به  عالم خلسه بکشانیم ...
  2. و آنگاه از طریق " رها کردن " ،  من در خودمان را در جسممان لمس کنیم ...
  3. و با تمرین بیشتر میتوان  حتی با » من های مختلف « این من درون خودمان را آشنا بشویم ..

 

اسم  این من ها را چه میتوان گذاشت؟ "روح " ، " روان " ، " جان " ؟

 

 

 

جایگاه من و خودم و چند تعریف پایه ای:

 

من بر اساس پیشرفت در  مدیتاسیون و بازی بازی لمس و درک از خودم این تعریف را  از خودم دارم :

وجودیت من  از  دو بخش اصلی جدا پذیر ولی تلفیق شده و بر هم موثر و متاثر  »جسم «  و  »جان«  تشکیل شده ام ... مجموعه این دو  را من ، بخاطر سیالیت روابط بین جسم و جان »روان« مینامم...

با درک و تجربه واقعیت  ارتباط های لمس شده و قابل تعریف ولی هنوز نا مشخص برای من  که بین »جان« و مجموعه ی بالا تری - که من به آن مجموعه  نام »جانان« داده ام -  وجود دارد. 

 

به سبب داشتن این توانائی ارتباط  بین »جان و جانان« من خودم را به عنوان " واسطه " و یا " مدیوم " و یا به اصطلاح جدیدتر و معنای قدیمتر آن همخوانی دارد " مسنجر " و یا "رابط" پذیرفته ام .

 

از آنجا که جان و جانان از یک قسم  و ماده اثیری میتوانند باشند که ما آن را میتوانیم  »روح «  بنامیم  ... من به این گونه ارتباط  ها  که »تماس های روحی« میگویم . این ارتباط روحی اشعه ای است و لی با وجود این که از مادیت وجودی بر خوردارند و درنتیجه دارای ظرفیت جسمی می باشند.. اما در ازای ناشناخته و نا روشن بودن تعریف آن ولیدرست  بخاطر خصلت لمسیت حسی اش نمیتوانم از آن بعنوان عالم معنوی اسم ببرم ...

 

بخاطر فرم و محتوی آنچه تا بحال در چهار چوب این " ارتباط های اشعه ای روحی " انجام داده ام ، خودم را به این تعبیر بعنوان یک  "وصّال " با معنی دقیق کلمه »پیوند دهنده «  میشمارم .

 

به دلیل شیوه برخوردم به دیگران بعنوان  "همیار" ، "یار" ،...  و در همین ارتباط نیز جو و محیطی که در آن هستم را  به علت محتوی پاکی ، صداقت و مثبت اندیشی نهفته در مجموعه خدمت های عام المنفعه و خیر خواهانه ی و انسان دوستانه و ایثار گرانه ام ، بهترین محل و ( به اِ ستان ) بهترین شرایط  ( به هست ) بهشت زمینی و خودم را به شوخی به خودم لقب  "فرشته" ( شاید بخاطر نرینه بودنم باید میگفتم غلام ( خدمت گزار ) مشتق از کلمه غلمان ).

 

با تعریف بالا :

 

و با تعریف زیر :

 

 

" ...در بند جسمم  و روحم اسیر او

در پیچ و تاب روان گم گشته ام

ولی

در جستجوی خویش ....".

 

 

کار های زیرا می توان انجام داد...

 

 

تمرین از جسم بیرون آمدن و

درک جان

پذیرش روان (جسم و جان)

شناخت از جان ها

سعی در برقراری ارتباط روحی....

 

ژانویه 1993

 

 

 

 

 

زندگی در حال ...

 

 

عزیزی برایم نوشته بود که :

 

یک سالی میشه که تصمیم گرفته در حال زندگی کند و صادقانه  اقرار کرده است که تقریبا توانسته است عملی اش کند و بیان کرده :  واقعا لذت بخشه...

 

کیف کردم ...

چون دارد با خودش حال میکند...  قبلا وقتی صفحه این نازنین رو میخوندم  ( تقریبا مطالب چند ماه اخیرش رو )  این موضوع از لابلای کلماتش خودش رو نشان میداد... [راستش برای همین هم صفحه ایشون من رو خیلی جلب کرده بود]...

و آنچه در نوشته های ایشان جذاب بود  نه وجود محتوی مسایل مورد صحبتشان بود که هر کسی هم با آن مسائل در گیر است و آن را می بیند ، ولی  برای من مهم این بود این خانم که این مسایل ساده را چگونه مینگرد...

آن چه من از ایشان میخوانم  فقط بازتاب قلمی نگرش ایشان است  که خوشبختانه وجه بیانی خیلی روان و دلنشینی دارد ... که این خود نشانگر صافی و صادقی ایشان است ... برای همین منهم لذت میبرم از خواندن نوشته اش... [ راستش این احساس را ندارم که مجازیست  ... باورش دارم و لمسش میکنم او برای من کاملا حقیقتی و واقعیست ...].

 

آنچه مرا مجبور به نوشتن کرد

این بود که بدرستی گفته بود :

» ولی زندگی در حال  و  لذت بردن از زندگی در حال   کار سختیه« و دنبال علتش میگشت در مثالی  که خودش هم  فهمید و شک داشت که زیاد درست نیست ...

 

 

در حال بودن را کسی میتواند بفهمد  که به خودخودش ( خویش خود ) رسیده باشد... یعنی: به لمس خود از درون خود (یا به تعبیر فلسفی به درک جان و به فهم  جانان ) رسیده باشد......

و  این تجربه را دارم که معمولا انسان ها زمانی به این  " آن خودشان " میرسند که به دلایل و شرایط مختلفی  ارزش ها و معیار ها ی ( اخلاقی، فردی ، عرفی ، عادتی ...اجتماعی ، فرهنگی ..... ) را نفی کرده باشد... (به صفر رسیدن یا رساندن!) - از اشاره های پنهان این احساس را دارم که ایشون به نقطه ی  صفر شان رسیده بوده اند و بعد از آن به نوشتن این بلوگ دست زده است ...

و من بخوبی نفی کردن ها ارزش ها  و معیار ها را  در نوشته های ایشان میبینم و میخوانم .... (نفی کردن به همه ی اشکالش از دلسوختن ، مخالفت ورزدن و گله و شکایت و عصبانیت و زدن و  بستن و ترک کردن و ...تا با به تمسخر دیدن و بهترین شکلش با طنز نگریستن است ... ). [ یک نمونه کاملا زیبا کتاب  "ماه عسل پائیزی..." از سید ابراهیم نبوی است ].

 

 

به صفر رسیدن را من  منفی نمی بینم  ...

به صفر رسیدن یعنی  به لحظه و زمان گذاشتن نقطه رسیدن ...

 

و این دقیقا یعنی به " . " رسیدن و تعبیر میکنم این را به لحظه ی  گذاشن نقطه ی ( " . ") روی نون کلمه ی  " پایان " و یا  نقطه ی پایان جمله ! و با این معنی یعنی حتی آگاهانه به پایان کشاندن و آخرش هم نقطه گذاشتن.

 

نقطه ! پایان ! ورق بزن ! سر خط ....!!!

 

جالبی بازی تازه از این جا شروع میشود

 

با به صفر رسیدن و نقطه پایان بر گذشته گذاشتن تازه شروع میشود آغاز... ،

 نو سازی... و جستجوی معیار های جای گزین:

بعضی ها ساده ترین راه را بر میگزینند: پناه آوردن به دست آویز دیگر ی بشکل گرویدن و پذیرفتن و جانشین کردن ( معمولا بدون تامل و تعمق )  به معیار های کهنه دیگری که برای اینان تازگی دارد [مثلا تغییر مذهب و مسلک]  این یعنی از چاله به چاه افتادن...

 

اما بعضی ها راه سخت ولی درستی را پیش میگیرند ... هر جا به صفر رسیدند با سنجش و آزمایش به ساختن معیار های تازه ی خودش میرسد...

اینجاست که آدمی به قدرت با خود بودنش پی میبرد...

این جا آدمی دیگر به خودش جوابگو است ...و با خودش صادق ...

و نمیتواند در حال نباشد ...

و دائما درگیر و دار با دیگران ، با اطرافیان ، با محیط با جامعه و خلاصه با همه ای که او را نمی فهمند !!!    

 

راه درازی است و کار سختی...

 

لذتی...  که این عزیز نوشته است میبرد ، بنظر من  در همین چهار چوب است ... کیفی است که از لمس قدرت با خود بودنش نسبت به روال جاری جریانات روزمره زندگی اش دارد... ومسلم است  که این رفتن به این راه کار شاق و کار سختیه .... او تازه تقریبا یک سال میشه که تصمیم گرفته در این راه بیاید و تقریبا موفق هم در عمل بوده و لذت از با خود بودنش ( در حال بودنش) را هم  دارد میبرد....

 

کار شاقی است ... اما ثمره اش به خود خود خود رسیدن است ... به منیّت !

به غرور جاوید !! به خویش !!! به خلاقیت !!! به خدایگونه بودن !!!

 

...... فعلا این را داشته باش بعد ادامه میدهم.....