پنجشنبه 24 مرداد1387
ایییی بااااا بااااااا ! دخترم! قسمت دوم ....
..... در ادامه ی مطلب قبلی ...
دلیل دیگمم اینه که اینروزا درسام ...کارام ... کلاسام خیلی زیاد شده ...واقعأ نمی رسم که برای اینجا هم وقت بذارم...فک کنید خود گفتن یه شعر(اونم شعرای طویل من!)چقدر زمان میبره...بعد تایپش...خوندن پیامای پر از محبتتون و با علاقه و میل تمام جواب دادنشون
خوب این دلیل کاملا موجه ای است و تامیدوارم به ثمر های خوبی هم برسی !
(گذشته از حالی که حین نوشتن شعرا بهم دست میده و تا ساعتها روم میمونه ....منی که خودم اندازۀ کافی ویروون هستم.... منی که خیلی از شعرامو خدا میدونه اشکریزان مینویسم....چون تمامأ حقیقین و احساس مطلق منن)
(گرچه سیرم ازین زندگی و کاراش اما درسام تنها چیزایین که خودمو توشون پنهون کردم)
ما آدمهای حساس همه مون هم همین طوریم... مثلا اینجا در مورد خودم ...
واسه همین مجبورم این قبرستون و تعطیل کنم!
ببند ولی بعنوان تصویری از یک برحه ی زمانی زندگیت بزار برا خودش بمونه ...
لقب قبرستون بهش خیلی میاد ...
از لوگو و تیتر و موزیک و متن نوشته هاش ... غیر از این هم نبود ... خوب شد که نمردی و توی همن هم خاک نشدی !...
حالا بیا و محض خاطر شکنجه هائی که بر ما طرفدارانت روا داشتی ، بر عکسش کن !
از تولد و زایش و رشد و شکوه و جاودانگی و زیبائی و شادی حرف بزن ...
کاری که رامینا کرد ! ( کلیک کن )
ازتون میخوام برام دعا کنید ...
به دعا و جادو و جنبل و صدقه و ... اعتقاد ندارم ...
با همون مهربونی که تا بحال داشتید ... دعا کنید با این حال خراب بتونم درس بخونم و موفق شم...
گفتم دعا و این چیزا بلد نیستم ولی میدونم با عوض کردن جهانبینی و نظر گاهت میتوانی شرایط را هم بهتر کنی ... وبه موفقیت های تازه و بیشتری دست بیابی !
برام دعا کنید بچه ها که درد منو اینجا فقط شماها میدونید و تنها از شما میتونم کمک بخوام!
اگرقول میدی دیگه دوباره لگد نزنی و متلک نپرانی و لجبازی نکنی ؟!... باشه !
من این مدت خودمو تمامأ ایزوله کردم....تنهای تنهام....حتی دوستای نزدیکم ازم مدتهاست خبر ندارن...مگر اینکه کار واجبی داشته باشن باهام...که اونم خیلیاشونو حتی جواب تلشونم نمیدم!من بودن با شماها رو به اونا ترجیح دادم و میدم اما می خوام بیشتر ازین تو تنهاییم فروبرم....تنهای تنهای تنهای تنها....چه در دنیای کثیف حقیقی و چه در دنیای ساختگی مجازی....اما باور کنید یاد همتون هستم و اگه لطف کنید و باز برام بنویسد بهم قوت قلب و شادی میبخشید...
تو چاه عمیق خشک تنهاییم فرو میرم....شاید بتونم خودمو تو این اعتکاف دفن کنم....شایدم دارم فرار میکنم....از خودم....از زندگیم....از آدما....از همه چی....اما واقعأ دیگه رمق ندارم....میرم که با نوشته هام شما رو هم ناراحت نکنم...و مدام نیام بنویسم که چقدر غمگینم....چقدر داغونم....چقدر بیزارم از همه چی....چقدر خسته و تنها و شکسته و پوچم....برام دعا کنید مهربونا
در پناه خدا باشید...
خوب عزیز این راه که تو رفته ای به هندوستان است ... حالا هم به همین هدفت رسیده ای ... چه انتظار دیگری داری و یا داشته ای ... میخواستی اتفاقی مثل کریستف کلمب سر از آمریکا در بیاری ؟؟؟!!!...
حالا دختر بای به حرف این بابای مجزایت هم دو سه هفته بکن ....
خیرش رو دیدی ادامه بده ...
خوشت نیومد ، چیزی رو از دست نداده ای ...
-
بیا رو زمین سفت و راه برو ...
-
حرکت و نرمش و ورزش
-
نمیتونم . ..و نمیدونم و نمی خوام بکار نبر ! بایش از کلمات میتوانم ، میکنم و میخوام را بکار باستفاده کن...
-
بجای دپرسیوی و سیاهی و تاریکی و ... برعکس رنگین کن .. نورانی کن و شاد کن ...
-
بجای گریه و غم و غصه .. بخند ، لبخند و ...
-
بجای جدی و خشک بودن ، شوخی کن و طنازی ( با نگاه طنز ) به شوخی وبازیهای زندگی نگاه کن ..
-
یک صفحه ی مجازی با اسم و رسم کاملا متضاد با این قبرستون راه بینداز...
-
بابا ، فقط برای مدت سه چهار هفته ! یکماه ...
-
انکار رو بکن ... و نتیجه اش را هم لطفا بنویس ...
موفق باشی !

