پنجشنبه 17 مرداد1387
مطلب امروز .... یک داستانه ی هامبورگی ...
همش تقصیر این دختر دائیه هست دیگه !
(!)
پنکه ای گوشه ی سالن روشن بود که هوای سنگین ( بدون باد ) و گرم (33 درجه) رطوبتی ( رگبار های شبانه روزی تابستانی چند روز اخیر ) را کمی جابجا کند ...
خانمی از میهمانان گفت ... آقا فنتیلاتور را خاموش کن که دستم سرما نخورد ... و مرتب می گفت اگر دستم درد بگیرد تقصیر توست ...
حالا قضیه ی این دختر دائی جونم است ... هر اتفاقی بیفته تقصیر این ناز خانمه !
چرا ؟ چون هنوز نیومده چپ و راست زد و همه ی خواب و رویا های مرا ترق و تورق بهم ریخت ... و باعث شد خیلی از برنامه های عادی شده ام را از زاویه دید نگاه او ببینم ، با یگ بازنگری ساده دیدم در یک کلمه : « وای ! با خود چه کرده ام !!! » ....
خیلی چیز ها را بردم زیر علامت سئوال !!!...
(؟)
مرسی دختر دائی جون ! قربونت برم ! کاش سی سال پیش با هات آشنا شده بودم !
در کل چند تا تصمیم پایه ای بزرگ گرفتم .. یکی اینکه همان طور که میترای عزیز ، چند ماه پیش عملا اون راه را رفت ... قضیه خیلی ساده است : بستن در و تخته ی کامپیوتر برای مدت یکی دو هفته تا واقعا از اعتیاد این لامصب بیرون بیایم ...
اتفاقا امروز ... فرشته جانم ، مامان خانمی ، هم که دیگه بعد از سه هفته بالاخره منو گیر آورد و به زور منو به صبحانه خوری دعوت کرد ! خلاصه ی حرفش رو زد که « بابا ما رو دیگه نداری ها ! » .... او هم همان پیشنهاد را داشت ... که : « بابا ، مرد حسابی ، این کامپیوتر تو هم شده برای همه ما ها هووی همه دوستانت ! »...
او هم با انواع الحیل میخواست قول بگیرد که یکماه سراغ کامپیوتر نروم ... با چه التماس و خواهش هم میگفت ...
اگر توی قهوه خانه ی توی پاساژ و جلوی ده نفر دیگه نبود که پریده بودم و اون مامان خانمی رو ماچ می کردم ! بهش قول دادم و گفتم قول صد در صد نمیدم ولی باشه مامان جون !...
بعدش او رفت و من هم رفتم طرف ورزش خونه ...
(!! )
ساک ورزشی رو دوش و کیفور که همان حرف دختر دائی چه کار ساز شده و قول حودم به خودم و حالا هم قول به مامان خانمفرشته ... بجای کامپیوتر ورزش !
وسط خم و راست کردن و وزنه ها را هی بالا و پائین بردن ... داشتم با خودم هم چک و چانه میزدم : « نه ! فقط روزی دو ساعت ! شب ها ! روز سر کار ؟ اونکه در ارتباط با کار هست ! عیب نداره ! ولی اینور و اونور چریدن ممنوع ! ... نه برو ! چرا نه ؟ .....
که از دور دیدمش !
«وای !!! » آزاده جون بود ! ، « پس برگشته ! » ... از همون دور که دیدمش معلوم بود که این چند ماه مسافرت بهش ساخته ! چدی چدی انگار سی سال جوانتر شده بود ...
جند ساعتی با دستگاه های مختلف خودمان را سرگرم کردیم ... از اینور اونور حرف می زدیم و میله های اهنی را با ضرب و زور جلو عقب و پائین بالا می کردیم ... و اخر رفتیم سونا ..
توی سونا دیگه طاقت نیاورد و همه چیز رو ریخت رو دایره و اقرار کرد که عاشق شده !...
(؟!)
... الان که دارم این را مینویسم ...
شیشه ی سوم شراب را خالی کرد ه ایم ... بر خلاف مارن که شراب های ترش مزه ی فرانسوی رو دوست داره ... آزاده شراب های شیرین مزه ی ایتالیائی رو می نوشه !
روبروم نشسته و داره با « عشقش » تلفنی صحبت می کنه !
نیگاش می کنم و میبینم چقدر عوض شده است!... خودش میگه و نشون میده که « اینجا و اونجامو آمپول زدن » و ژل و مل اینچیزا رو زیر پوستاش تزریق کردن !و...
واقعا اما چقدر زیبا شده زاده ! مطمئن هستم این زیبائی ای که من دارم میبینم از ته وجودش زده بالا ... و باور می کنم گه چقدر زیبا میشود آدم وقتی که عاشق است ... می ترسد !
« آخه مگه میشه! » میگه که بخودش باورش نمیشه که تو این سن دوباره عاشق پسری بشود که بیست و چند سال ازش جوونتر است ! و من میدیدم که عشق چقدر معجزه میتواند بکند ... سد ها را می شکند ...
وقتی گفتم: « بیست و جند سال ... » داشت دعوامون میشد ... « نه ! بیست سال ! » وبعد آهسته ادامه داد : « ... و 2 تا سه سال (؟! ) روش » باشه ... آزاده جون !...
برایم میخواست تعریف کند ... که چطور در قطار تهران – مشهد رابطه شون شروع شد ... توی این دو سه ساعت 2000 بار اسمش رو آورد و 1000 بار بهش زنگ زد !
همه اش هم اهنگ های چاووشی و عبدالمالک را می گذارد... و سرش رو هی تکون میده و سینه می زند !.. و وای وویش بلند تر شده و سیاووش چاووشی هم صدایش را بلند تر کرده است :
« رفیق من سنگ صبور غم ها ، ...
هیچکی نمی فهمد جه حالی دارم ...
مجنونم و دلزده از لیلی ها ... »
وای ! عشق چقدر آدم را رو مانتیک می کند ... چه کیفی می کنم ... چه کیفی می کند که می فهمم حالش رو ... با حالش حال می کنم ...

