X
تبلیغات
به باغ نارنج و ترنج من خوش آمدید

پنجشنبه 24 مرداد1387

ایییی بااااا بااااااا ! دخترم! قسمت دوم ....

 

 

..... در ادامه ی مطلب قبلی ...

دلیل دیگمم اینه که اینروزا درسام ...کارام ... کلاسام خیلی زیاد شده ...واقعأ نمی رسم که برای اینجا هم وقت بذارم...فک کنید خود گفتن یه شعر(اونم شعرای طویل من!)چقدر زمان میبره...بعد تایپش...خوندن پیامای پر از محبتتون و با علاقه و میل تمام جواب دادنشون

خوب این دلیل کاملا موجه ای است و تامیدوارم به ثمر های خوبی هم برسی !



(گذشته از حالی که حین نوشتن شعرا بهم دست میده و تا ساعتها روم میمونه ....منی که خودم اندازۀ کافی ویروون هستم.... منی که خیلی از شعرامو خدا میدونه اشکریزان مینویسم....چون تمامأ حقیقین و احساس مطلق منن)
(
گرچه سیرم ازین زندگی و کاراش اما درسام تنها چیزایین که خودمو توشون پنهون کردم)

ما آدمهای حساس همه مون هم همین طوریم... مثلا اینجا در مورد خودم ...


واسه همین  مجبورم این قبرستون و تعطیل کنم!


ببند ولی بعنوان تصویری از یک برحه ی زمانی زندگیت بزار برا خودش بمونه ...

لقب قبرستون بهش خیلی میاد ...

از لوگو و تیتر و موزیک و متن نوشته هاش ... غیر از این هم نبود ... خوب شد که نمردی و توی همن هم خاک نشدی !...

حالا بیا و محض خاطر شکنجه هائی که بر ما طرفدارانت روا داشتی ، بر عکسش کن !

از تولد و زایش و رشد و شکوه و جاودانگی و زیبائی و شادی حرف بزن ...

کاری که رامینا کرد ! ( کلیک کن )



ازتون میخوام برام دعا کنید ...

به دعا و جادو و جنبل و صدقه و ... اعتقاد ندارم ...


با همون مهربونی که تا بحال داشتید ... دعا کنید با این حال خراب بتونم درس بخونم و موفق شم...

گفتم دعا و این چیزا بلد نیستم ولی میدونم با عوض کردن جهانبینی و نظر گاهت میتوانی شرایط را هم بهتر کنی ... وبه موفقیت های تازه و بیشتری دست بیابی !


برام دعا کنید بچه ها که درد منو اینجا فقط شماها میدونید و تنها از شما میتونم کمک بخوام!

اگرقول میدی دیگه دوباره لگد نزنی و متلک نپرانی و لجبازی نکنی ؟!... باشه !


من این مدت خودمو تمامأ ایزوله کردم....تنهای تنهام....حتی دوستای نزدیکم ازم مدتهاست خبر ندارن...مگر اینکه کار واجبی داشته باشن باهام...که اونم خیلیاشونو حتی جواب تلشونم نمیدم!من بودن با شماها رو به اونا ترجیح دادم و میدم اما می خوام بیشتر ازین تو تنهاییم فروبرم....تنهای تنهای تنهای تنها....چه در دنیای کثیف حقیقی و چه در دنیای ساختگی مجازی....اما باور کنید یاد همتون هستم و اگه لطف کنید و باز برام بنویسد بهم قوت قلب و شادی میبخشید...
تو چاه عمیق خشک تنهاییم فرو میرم....شاید بتونم خودمو تو این اعتکاف دفن کنم....شایدم دارم فرار میکنم....از خودم....از زندگیم....از آدما....از همه چی....اما واقعأ دیگه رمق ندارم....میرم که با نوشته هام شما رو هم ناراحت نکنم...و مدام نیام بنویسم که چقدر غمگینم....چقدر داغونم....چقدر بیزارم از همه چی....چقدر خسته و تنها و شکسته و پوچم....برام دعا کنید مهربونا
در پناه خدا باشید...

خوب عزیز این راه که تو رفته ای به هندوستان است ... حالا هم به همین هدفت رسیده ای ... چه انتظار دیگری داری و یا داشته ای ... میخواستی اتفاقی مثل کریستف کلمب سر از آمریکا در بیاری ؟؟؟!!!...


حالا دختر بای به حرف این بابای مجزایت هم دو سه هفته بکن ....


خیرش رو دیدی ادامه بده ...

خوشت نیومد ، چیزی رو از دست نداده ای ...


  • بیا رو زمین سفت و راه برو ...

  • حرکت و نرمش و ورزش

  • نمیتونم . ..و نمیدونم و نمی خوام بکار نبر ! بایش از کلمات میتوانم ، میکنم و میخوام را بکار باستفاده کن...

  • بجای دپرسیوی و سیاهی و تاریکی و ... برعکس رنگین کن .. نورانی کن و شاد کن ...

  • بجای گریه و غم و غصه .. بخند ، لبخند و ...

  • بجای جدی و خشک بودن ، شوخی کن و طنازی ( با نگاه طنز ) به شوخی وبازیهای زندگی نگاه کن ..

  • یک صفحه ی مجازی با اسم و رسم کاملا متضاد با این قبرستون راه بینداز...

  • بابا ، فقط برای مدت سه چهار هفته ! یکماه ...

  • انکار رو بکن ... و نتیجه اش را هم لطفا بنویس ...


موفق باشی !

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 14:46 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 24 مرداد1387

بابا ! بیا درباره زندگی هم بگو ...

 

فرزانه دختری  اینترنتی ... متن خداحافظی اش را باسلام شروع کرده بود ...

حرف ها یش ، که  حرف های نگفته ی ی نسل سوخته است !، را خیلی خوب می فهمم ...

خوب می فهمم و میدانم از ته دلش  این متن را نوشته بود .. به همین خاطر هم جدی اش میگیرم ولی  مجبور میبینم  خودم رو  با وجود شناخت از لجوجیت دخترانه اش  باز هم  یک یاد آوری کوچک بهش کنم ... ، روی من خطاب به اوست و لی خطاب من رو به  به امثاله های  او هم هست ...  

 

سلام خواهر برادرای مهربونم

عیب نداره .... کاش از من هم یادی میکردی ... دخترم ! تا جواب سلامت رو میدادم ...


شاید این آخرین مطلبی باشه که از من میخونید....

خدا نکنه

شایدم یه روزی دوباره اومدم و شروع کردم به نوشتن.....

امیدوارم


نمیدونم...

؟؟!!

مثل همیشه... آدمیزاده و جهانی جهل!



آدمیزاده جهانیست ... او موجودی است همچون همه ی عناصر طبیعت که تمام دوران و سیر و پروسه ی تکاملی خود را از لحظه ی لقاح ( بارور شدن تخمک از طریق اسپرما ) ... در زهدان حمل کننده ( زن حامله) ای می گذراند و .... در زمان زایش ، موجودیت نه ماه و چند روزه ای دارد که به دنیا (ی بیرون از رحم مادر) میآید ... نو زاده ای است با خیلی از سیستم ها ی کامل و پیچیده ی فعال مکانیکی و تحت تاثیر متقابل از مواد شیمیائی ای که بلا خره بعد از میلیونه ها تاریخچه قبل و بعدش دارند سعی می کنند که مکانیسم عمل و تجزیه و تحلیل های آنها را بررسی و به شناخت آن دست یابند ... همانطور که به شناخت های خیلی زیادی دست یافته اند ..

نوزاده ... مثل هر عنصر دیگر طبیعت ، در این جهان پروسه ی تکاملی خودش را دارد ... ، او در طی پروسه ی حیاتش ( تا لحظه ی ترک آن ) روند رشد و تکاپویش را در چهار چوب رایه (: محرک ها) درونی (روانی ) یش و .. تحت تاثیر شرایط محیطی اطرافش ( از نظر موقعیت وامکانات و تاریخی و جغرافیائی و اجتماعی و تعلیم و تربیتی و فرهنگی، اقتصادی و بهداشت درمانی و ..و .. و .. ) قرار میگیرد ...


یک گیاه هم همینطور است و یک حیوان هم ... وحتی میگویم موجودات شیئی مثل ماشین سواری ...


ولی بااین مخالفم که آدمیزاده جهانی از جهل است ...

چون انسان از طریق توانائی های جسی اش ، هم میگیرد و هم آنچه را که می گیرد در خودش جمعبندی و طبقه بندی می کند و مهمتر از همه عکس العمل نشان میدهد ! ....و در این هرسه بخش ( گرفتن ، رویش کار کردن و پس دادن ) یک انسان زمینه توانائی رشد و آموزش و تقویت را برای خودش آماده و فراهم و ایجاد کرده است .. و هر کس بر اساس هزاران علت ، بطور نسبی از این امکانات بهره وری دارند و یا می کنند ... و به همین دلیل

بر خلاف نظر عامه فکر می کنم : 

... ما آدمیزاده ایم و... و یک دنیای ناشناخته و مجهول جلویمان ... ولی جاهل نیستیم ... خیلی هم می فهمیم ... و کلی هم توانائی و حق انتخاب و تصمیم گیری داریم ... و میدانیم و میتوانیم و می کنیم ... و می آموزیم و تجربه را حفظ می کنیم و از خلاقیت بهره داریم و بکار هم می بندیم ..


این مدت، شماها.. همتون.. این نوشته ها.. کلمه ها.. همه و همه ..پناه تنهایی من بودید....کمکم کردید...راهنماییم کردید...دلداریم دادید...باهام همدردی و بهتر ازون همدلی کردید و سعی کردید اشتباهاتم و بهم گوشزد کنید...من از همتون ممنونم!فک نمیکردم یه روز اینهمه خواهر برادر گل پیدا کنم...

چقدر قدر شناس هستی و فهمیم دختر ... آفرین به تو ! و سپاس به این سپاسگزاری و قدر شناسیت ...


ولی آنچه نوشتند و گفتند و... وقت گذاشتند و ... بیان کردند ... باد هوا نیست و نبوده .... غالبا حتی شاید چکیده ی درس های تلخ و شیرین زندگیشان بوده ... که به شما مفت و مجانی عرضه کرده اند ولی مهم آن نیست ... آنها تلنگر هایشان را زده اند ، ندا را داده اند ... ولی از همان لحظه به بعد و حتی حالا است که شما با این داده های خیلی پر از ارزش :

چه استفاده و بهره وری ای می کنید !


اما افسوس که عمر این وبلاگم مثل عمر شادیهای من کوتاه بود!

در هردو مورد این در دست خود شما است ... که مدتش را کوتاه و یا طولانی کنید ....


خیلی دلم میخواست ادامه میدادم به نوشتن... اما نمی تونم....


چی ؟! دختر ! دست از این بازی لوس بچهگانه نمیتونم و نمیدانم و ... بردار و این لغت هارو سعی کن دیگر بکار نبری!

وقتی میدونی نمیدونی و برو یاد بگیر و وقتی میبینی نمیتوانی برو توانائیش را بدست بیاور ...


این محیط این موزیک این شعرا همش برای من از اون میگن...منی که خیلی حساس شدم...اونقدر که امروز تو خیابون تا چِشَم به ذغال اخته ها افتاد بیتفاوت به همه زدم زیر گریه....آره....واقعأ بیتوان شدم....با دیدن این وبلاگم بغضم میگیره....

من یکی ، درباره ی دیگرون نمیدونم ، میدونم که خودم با انزجار از رنگ سیاه و با کم کردن صدای بلند گوهایم برای نشنیدن موزیک مازوخیستی اش میامدم و میخواستم بدانم در تو یا توی این دختری - که میگوئی از زیبائی هم بهره ای دارد ! دختری جوان و پر از شور و شر و هیجان دارد و کنجگاو ست و در اوج غلغلی هورمون هایش ، در این ( آن ) اجتماع درب و پیکر بسته ، خودش را اسیر حرف این و آن و برادر و مادر و در و همسایه میبیند ... و او با این قریحه ی ذوقی و توانائی ژرف در درک و لمس و مخصوصا بیان های شاعرانهای که دارد ... و آنهم با آن درجه ی بالا از حساس بودش ... خوبهم میفهممش ...

ولی دو کار دو دقیقه ای ساده میتوانستی براحتی بکنی والان هم میتوانی ... موزیک متن را یک آهنگ شاد بزار ... و رنگ صفحه رو عوض کن و بعد از دو روز نتیجه اش را ببین ... !




و فکر میکنم ..... به آدمی که ادعا میکرد عاشقمه و عاشقم میمونه... و دیگه الان حتی یادی هم از من نمیکنه ....و من در عوض....چه سرنوشت تلخی داشتم خدا....چقدر دلم مرگ میخواد....نمیتونید تصور کنید که چه اشتیاقی دارم تا ازین زندگی خلاص شم....ازین تنهایی....ازیاد رفتگی....دلشکستگی....عشق یکطرفه!!!!لعنت به من خدااااااااااااا....
نمیخوام باز از این چیزا بنویسم و موقع رفتنی ناله کنم
اما
هیچی!!!!
سکوت میکنم....
یعنی بهتره خفه شم....
آره....


خوب اینجا باز خودت بریدی و دوختی و تنت کردی قالب تنت نیست ... عصبانیت و جیغ و آه و نفرین و این چیزات را هم طبیعی میدانم ... ولی بیش از چند لحظه نباید وقت و انرژی ات را صرف این موضوع کنی ! یک جای کار تو اشتباه محاسبه ای کرده ای .. انتخاب غلط کرده ای .. و به هدفی که میخواستی نرسیدی ! .... ببین کجای کار گیر داشته دفعه ی بعد بیشتر چشم و گوشت را باز کنی که توی دام مشگل مشابه ای نیفتی ... یک تجربه بیشتر داری و دفعه دیگر دقت کن و مواظب تر باش تا اشتباهای این دفعه ات رو تکرار نکنی !

 

ادامه دارد ....

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 14:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 17 مرداد1387

مطلب امروز .... یک داستانه ی هامبورگی ...

 

همش تقصیر این دختر دائیه هست دیگه !

(!)

پنکه ای گوشه ی سالن روشن بود که هوای سنگین ( بدون باد ) و گرم (33 درجه) رطوبتی ( رگبار های شبانه روزی تابستانی چند روز اخیر ) را کمی جابجا کند ...

خانمی از میهمانان گفت ... آقا فنتیلاتور را خاموش کن که دستم سرما نخورد ... و مرتب می گفت اگر دستم درد بگیرد تقصیر توست ...

حالا قضیه ی این دختر دائی جونم است ... هر اتفاقی بیفته تقصیر این ناز خانمه !



چرا ؟ چون هنوز نیومده چپ و راست زد و همه ی خواب و رویا های مرا ترق و تورق بهم ریخت ... و باعث شد خیلی از برنامه های عادی شده ام را از زاویه دید نگاه او ببینم ، با یگ بازنگری ساده دیدم در یک کلمه : « وای ! با خود چه کرده ام !!! » ....

خیلی چیز ها را بردم زیر علامت سئوال !!!...



(؟)

مرسی دختر دائی جون ! قربونت برم ! کاش سی سال پیش با هات آشنا شده بودم !

در کل چند تا تصمیم پایه ای بزرگ گرفتم .. یکی اینکه همان طور که میترای عزیز ، چند ماه پیش عملا اون راه را رفت ... قضیه خیلی ساده است : بستن در و تخته ی کامپیوتر برای مدت یکی دو هفته تا واقعا از اعتیاد این لامصب بیرون بیایم ...

اتفاقا امروز ... فرشته جانم ، مامان خانمی ، هم که دیگه بعد از سه هفته بالاخره منو گیر آورد و به زور منو به صبحانه خوری دعوت کرد ! خلاصه ی حرفش رو زد که « بابا ما رو دیگه نداری ها ! » .... او هم همان پیشنهاد را داشت ... که : « بابا ، مرد حسابی ، این کامپیوتر تو هم شده برای همه ما ها هووی همه دوستانت ! »...

او هم با انواع الحیل میخواست قول بگیرد که یکماه سراغ کامپیوتر نروم ... با چه التماس و خواهش هم میگفت ...

اگر توی قهوه خانه ی توی پاساژ و جلوی ده نفر دیگه نبود که پریده بودم و اون مامان خانمی رو ماچ می کردم ! بهش قول دادم و گفتم قول صد در صد نمیدم ولی باشه مامان جون !...

بعدش او رفت و من هم رفتم طرف ورزش خونه ...



(!! )



ساک ورزشی رو دوش و کیفور که همان حرف دختر دائی چه کار ساز شده و قول حودم به خودم و حالا هم قول به مامان خانمفرشته ... بجای کامپیوتر ورزش !

وسط خم و راست کردن و وزنه ها را هی بالا و پائین بردن ... داشتم با خودم هم چک و چانه میزدم : « نه ! فقط روزی دو ساعت ! شب ها ! روز سر کار ؟ اونکه در ارتباط با کار هست ! عیب نداره ! ولی اینور و اونور چریدن ممنوع ! ... نه برو ! چرا نه ؟ .....

که از دور دیدمش !



«وای !!! » آزاده جون بود ! ، « پس برگشته ! » ... از همون دور که دیدمش معلوم بود که این چند ماه مسافرت بهش ساخته ! چدی چدی انگار سی سال جوانتر شده بود ...



جند ساعتی با دستگاه های مختلف خودمان را سرگرم کردیم ... از اینور اونور حرف می زدیم و میله های اهنی را با ضرب و زور جلو عقب و پائین بالا می کردیم ... و اخر رفتیم سونا ..

توی سونا دیگه طاقت نیاورد و همه چیز رو ریخت رو دایره و اقرار کرد که عاشق شده !...



(؟!)



... الان که دارم این را مینویسم ...

شیشه ی سوم شراب را خالی کرد ه ایم ... بر خلاف مارن که شراب های ترش مزه ی فرانسوی رو دوست داره ... آزاده شراب های شیرین مزه ی ایتالیائی رو می نوشه !

روبروم نشسته و داره با « عشقش » تلفنی صحبت می کنه !

نیگاش می کنم و میبینم چقدر عوض شده است!... خودش میگه و نشون میده که « اینجا و اونجامو آمپول زدن » و ژل و مل اینچیزا رو زیر پوستاش تزریق کردن !و...

واقعا اما چقدر زیبا شده زاده ! مطمئن هستم این زیبائی ای که من دارم میبینم از ته وجودش زده بالا ... و باور می کنم گه چقدر زیبا میشود آدم وقتی که عاشق است ... می ترسد !

« آخه مگه میشه! » میگه که بخودش باورش نمیشه که تو این سن دوباره عاشق پسری بشود که بیست و چند سال ازش جوونتر است ! و من میدیدم که عشق چقدر معجزه میتواند بکند ... سد ها را می شکند ...



وقتی گفتم: « بیست و جند سال ... » داشت دعوامون میشد ... « نه ! بیست سال ! » وبعد آهسته ادامه داد : « ... و 2 تا سه سال (؟! ) روش » باشه ... آزاده جون !...

برایم میخواست تعریف کند ... که چطور در قطار تهران – مشهد رابطه شون شروع شد ... توی این دو سه ساعت 2000 بار اسمش رو آورد و 1000 بار بهش زنگ زد !

همه اش هم اهنگ های چاووشی و عبدالمالک را می گذارد... و سرش رو هی تکون میده و سینه می زند !.. و وای وویش بلند تر شده و سیاووش چاووشی هم صدایش را بلند تر کرده است :

« رفیق من سنگ صبور غم ها ، ...

هیچکی نمی فهمد جه حالی دارم ...

مجنونم و دلزده از لیلی ها ... »

وای ! عشق چقدر آدم را رو مانتیک می کند ... چه کیفی می کنم ... چه کیفی می کند که می فهمم حالش رو ... با حالش حال می کنم ...

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 11:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 13 مرداد1387

آشازه ای به یک نکته ... برای شفاف سازی چند ناروشنی ....

 

پیشنوشت :

روی سخنم با این چند نفری است  که گیج و متحیر مانده بودند  که  این مرد کیست و چرا اینکار ها را در حق شان دارد بی هیچ چشمداشت  انجام میدهد ....

و نیز  خطابیه ای است  به آن کسانی که با ناباورانگی  ساده دلانه شان با هزاران بدبینی و بد دلی و  شکاکیت موفقیت های ثمربخش فعالیت های اجتماعی خیر خواهانه ام  را دنبال می کنند و نمی توانند چرایش را  برای خودشان  هضم کنند ...

دوستان و نا دوستان ...

سی چهل سال است  که در تماس با خیلی از آدم ها ...  از همه جنس و سن و نژادی )   میبینم که فقط با رسیدن به درک ساده ی اصل پذیرش اصالت فرد ( خود و دیگران )  و عمل کردن به آن در همین راستا ، به همآهنگی با خود دست یافته ام و موظف میدانم  خودم را ، که با قدرتی خود جوش و پرتوان به رستگاری دیگران هم ، در همان سطح توان کلامی  و قلمی و قدمی و ... کم خود ، یاری برسانم ...  باشد که مفید و کار ساز و  مثمر ثمر واقع شود ....

  

همان محتوائی که  زمانی  گفته بودم :

گوش بکن تا شنوی نکته ای

حرف دل و  صحبت نا گفته ای   [ : دلگویه ، ... ]

هیچ نبود ....  و نبودم نقطه ای....

میل دو کس گشت ، شدم نطفه ای

مام طبیعت به منم  گفت :  « ...برو

فرصت چند روزه ای دادیم به تو

آنچه و خواهی بشود ،گو  بشو

بازی دهر است ، نصیحت شنو

عقل و خرد در سرت بنشانده ام

میل و هوس در دلت افکنده ام

در ره خدمت به تو آماده ام

فرصت بازیگریت داده ام

هر چه کنی خود تو کنی با خودت

سود و زیانی ببری عاقبت

خیر و شری را که بدست آیدت

میل تو بودست و چنین بایدت ... »....

الخ ... 

 

حالا  با این دیدگاه و  با توجه به اصل

بنی آدم اعضاک یک پیکرند ...

خلاصه ی چهار چوب فکری ام را با شما هم مطرح می کنم :       

 

  • هر کس خودش است ، یک انسان ، یک بشر با حق و حقوق و مسئولیت های بشری تعریف شده ....
  • هر انسانی در هر نقطه خاص اینی هست که شده است . با تمام درست و غلط تعبیر شدن تعاریف شخصیتی فعلی اش ... بدلابل تاریخی ، جغرافیائی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و تربیتی و تجربی گذشته ی تابحالش ....

  • هر کس مسئول و جوابگو ی افکار ، گفتار و رفتار و کردار خودش میباشد ....

  • هر رابطه ی انسانی که با با یک سلام آغاز میشود و زمانی تمام میشود...

  • ارزش رابطه ها را با محتوی تکاملی و تعالی در آن میتوان سنجید ...

  • در نهایت ... این خود آدم است که در هر لحظه خودش از خودش حسابکشی می کند ... هر که حسابش درست باشد و در پیشگاه خودش از خودش راضی باشد ... در بهشت خود ساخته ی خودش احساس امنیت و رضایت می کند و گرنه در عالم برزخی درونی خود حیران و سرگردان می ماند و یا در دروزخ خود ساخته اش در آتش خشم و آز و حسودی و کید و .... میسوزد ...

 

حال هر کس خود داند که با خودش چه می خواهد بکند !

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 16:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 31 تیر1387

این دیگه کیه ؟ چی شه ؟ ....

اوووووه! 

میخ شدم ؟! یعنی چی ؟

پس اون چیزائی که نوشتم  کشک بود ؟

شاید دوست داشت براش بنویسم :

وای  ، وووی چی وبلاگت خوشگله .. ماهه .. قشنگه ... عالبه .. نظیر نداره ...

نه من فقط برداشت خودم رو مینویسم ... و نظر خودم رو هم میدم ... اونم به همون دو خطی که برام درد دل کرده بود ....

تازه منکه برای خوش آمد و بد آمد کسی نمی نویسم  ...  

ببخشید ، خودش میخواد که به اوناش کار نداشته باشم !.. باشه ... که ندارم .. تازه خودش این مطلب رو پیش کشیده ...

میدونین  ، قضیه  این بود... 

بذارین از اولش بگم :

دحترک ساکت و غمگین نشسته بود ...

خم شد و برگشت و بمن زل زد ...

چقدر غم تو نگاهش نشسته بود ... چه چهره ی معصومی دارد ... خیلی آروم بود

من فقط بهش گفتم که از مدل و فرم سیاه نوشته هاش خوشم میاد ... همین !

جوابمو داد:

من سیاه می نویسم..

بعد خودش  ادامه داد :

اخه رنگ دیگه ای ندیدم تو زندگیم..

ساکت نشسته بودم و گوش میکردم ...  گفت: 

من مصلوب واژه ام
من از درد آویزونم...
متن منو دارمی زنه..
من می خوام بادارباشم..
می خوام واژه هایم رو به نوزاد تبدیل کنم.
می خواستم جنین بیست ویک هفته ام رو با پازلائی ساختگی فرم بدم.

من همینطور نگاش می کردم و او خودش برام گفت:

شاید واقعا مثله همه نباشم..
من فرق دارم اما چیزی نیستم که کسی ندیده و ونو ظهور باشم...
منم آدمم و یه دختر...

من ساکتم و  گوش می کنم 

اما ساده گفتم که یه آدم ودخترم
چون عام نیستم..خاصم
من نمی دونم چیم...تو خودم گمم کردند..
گم شدم ونمی دونم چرا قصد پیداکردنم رو ندارند....

نمیدونم چیزی بگم یا نه ؟ و او ادامه میده ...

می خوام باشم...می خوام زنده باشم...
من از مرگ نمی ترسم...
از بودن می ترسم...
از اینکه باشم اما نتونم باشم!!

و ازم پرسید:

می فهمی؟!

نمیدونم ... اما سعی  می کنم که بفهممش  و او میگه :


ازبودن درحین نبودن می ترسم..
من سیاه می نویسم.. اخه رنگ دیگه ای ندیدم تو زندگیم..
من مصلوب واژه ام
من از درد آویزونم...
متن منو دارمی زنه..
من می خوام بادارباشم..
می خوام واژه هایم رو به نوزاد تبدیل کنم.
می خواستم جنین بیست ویک هفته ام رو با پازلائی ساختگی فرم بدم..

ازم دوباره می پرسه :

دیوونه شدم نه؟!

نمیدونم چی بگم  بهش  و او  خودش بریده و دوخته  و  من هنوز چیزی نگفته و عکس العملی نشون نداده گفت

منو به تمسخرنگیر...
من از جهش ژنتیک در بمب هسته ای حال بدتری دارم
...

انگار فکر منو خوند که گفت 

من همینم..
تمام !

برام جالب شد ببینم  این  دختره کیه دیگه ؟؟؟؟!!!!

رفتم تو صفحه اش  و دیدم ... اووووووه ... چه خونین و مالینی...

دعوتش ردم توی اتاق شیشدری باغم  ....  و برایش نظرم رو دادم ...

خوب این برداشت من بود تو نگاه اول ...

وقتی این حرفهامو شنید ... عصبانی شد و  جیغ و داد راه انداخت که  :

نمی دونم چی بگم...اما ازاین نوع نوشتنتون درباره خودم بدم اومد.. شرمنده..من خیلی رک و رو راستم...

دلمم نمی خواد دلتون برام بسوزه ودلداریم بدین..

دلداری ؟ دل سوختن ؟ ....

مقصودم از دار زدن به وسیله ای متن هم همین بود..

من که بازم مقصودشو نفهمیدم ... 

می دونستم همه می یان همین کارو می کنن

 همه ؟

چی کار ؟

و همین جوری به حالاتم نگاه می کنن..

چی ... کی ... چه .. نمی فهمم ...  

اما نمی خوام ..این وبلاگ یه وبلاگ بکره..

نمی خوام کسی به حریمش تجاوز کنه...

ها؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!! کی ؟؟؟  کی  میخواد  کاری بکنه ...

کی ... کجا...  تجاوز ....  چی .... کدوم  وبلاگ ....  

 

من نقد می خوام..

نه از قیافه و من انتقادکنید..

من فقط خودوبلاگیم رو به نقدگذاشته ام

میخ شدم ؟! یعنی چی ؟

پس اون چیزائی که نوشتم  کشک بود ؟

قضیه همین بود 

باهاش صحبت کردم ... 

حرفی زدم و او هم حرفش رو زد  ...  

نه بحث داریم و نه دعوا ...  و حتی  نمیدونم جوابی باید بدهم بهش یا نه ....

ولی  در همین ارتباط  راستش حرف این خانم من رو برد توی گذشته های خودم ... برای خودم اومدم و اینجا هم از همون زاویه برا ی شما یک افشا گری در باره ی خودم بکنم برای اینکار رفتم  سراغ  یکی از  نوشته قدیمی ام  و اون رو  دستکاری کردم و  اینجا می نویسمش ...  ادامه ی مطلب در این جا

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 5:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 30 تیر1387

وای چه دختر گلی ! سلام معصوم نازنین من ... خوش اومدی دختر !

 

سلام !... به به ! حوش اومدی ... اوه ... خوش اومدین !

سلام به همه تون ... چقدر زیادید ... باباااااااااااا صبر کنید یکی یکی ...

سلام معصومه جون ... سلام آوا .. سلام دختر ناشناس مهربون ، سلام پرانتز چند نقطه علامت سئوال علامت تعجب پرانتز بسته ی عزیز ... سلام به بقیه .... خوبین ... خوشین بفرمائید ! خوش اومدید ... صفا آوردید ...


آخ ! راستی یک موضوع رو باید حتما حتما بگم تا یادم نرفته توی این شلوغ پلوغی !... چقدر ناز و خوشگلی خانمی !... فقط ابروهات رو ... بذار بلند بشه و دوباره درستش کن ! و راستش چقدر خوشم اومد که رنگ سیاه صفحه ات رو عوض کردی ! .... من که دلم باز شد ... و با عشق بیشتری بقیه ی مطالبت رو میخونم .... قیافه ات هم طبیعیه یک مقدار هم جذابه و زیبا ... ولی خیلی خیلی غم دارن چشات ... اما درست میگی ... آدمی .. و هیکلت رو اگر چه دولا کردی که تو عکس جابشی و به دوربین زل بزنی ولی از شلوار جین تمیزت  میشه دید که دختر مرتب و شیک پوشی بنظر میرسی ... ... نه خوشم اومد ... دختری نه چاقالو  بلکه تا حدی هم لاغر ... با قدی  کشیده ...عینکشو ! ...   نه جدی  خوشم اومد از عکست و  بیشتر حتی از  شهامتت ... از اینکه بدون رو در بایستی خودت رو نشون میدی ... توی این دنیای مجازی بیشترش پر از دروغ و پنهان کاری ...


میدونی؟

خوشم میاد که بر خلاف اینکه فکر میکنی پیچیده و سر در گم هستی ، راستش میبینم  و احساس  می کنم بر عکس خیلی هم شفاف و روشن هستی ... چون دقیقا تعریف های درستی میدی از خودت ... میدونی کی هستی! و چی میخوای !... و جایگاهت کچاست ... 

خیلی ها حتی نمیدنن  اصلا وجود دارن !

منکه فقط سیاه نویسی هایت رو خونده ام  و گفتم آفرین به این دختر ... نه از بد و خوب نوشتنت که از صداقت بیانت  ... لب مطلب را گفتن ... و همون چیزی که الان نوشته ای ... رک و صاف و پوست کنده ...


بنظر من ... خیلی هم از خیلی از آدمهای مرموز ینهان کار و هزار چهره ی دنیای مجازی که  هیچ حتی  واقعی دور و برم ، صاف و صادق تری ...

نیاز هایت را هم که میگی،  کاملا معمولی است و طبیعی ! و من که تا بحال یک چیز غیر طبیعی در اون نمی بینم ... ... تازه مثل همه هم هستی ...


تازه برام جالب است ...

اینکه می گی :


«....
من نمی دونم چیم...تو خودم گمم کردند..
گم شدم ونمی دونم چرا قصد پیداکردنم رو ندارند....
می خوام باشم...می خوام زنده باشم...
من از مرگ نمی ترسم...
از بودن می ترسم...
از اینکه باشم اما نتونم باشم!!
می فهمی؟!

ازبودن درحین نبودن می ترسم..

بی بودن ...

.....»..


خوب خیلیه ....

تو همینی دیگه ...

همین هستی گم شده در خودت ...

منهم اگه این من های در هم برهم در درونم رو جدی بگیرم همین احساس تو رو بخودم می گیرم ... فقط من یک راه پیدا کردم .. یک آقا بالا سر براشون انتخاب کردم ... و همه ی بقیه هایم رو گذاشتم زیر دست او ... من هستم که به او نها اجازه میدهم که تا چقدر برای خودشون عرض اندام کنند ...

البته گاهی از دستم در میرن ... ولی بعد می خندم و سعی می کنم دفعه ی دیگر مراقب تر باشم ...


شاید که "  من ها " ی تو  ، نافرمانی می کنند و شاید هم هنوز نمیتونی و یا شاید نمیخواهی کنترلشون کنی و یا شاید اصلا لج کردی و میخواهی اینطوری بکنی ...


من که نمیدونم ... من تو رو می پذیرم به هر شکلی که خودت رو بخواهی به من نشون بدی !....

واما در باره ی اینکه می گی :


« ...
من سیاه می نویسم..
من مصلوب واژه ام
من از درد آویزونم...
متن منو دارمی زنه..
من می خوام باردارباشم..
می خوام واژه هایم رو به نوزاد تبدیل کنم.
می خواستم جنین بیست ویک هفته ام رو با پازلائی ساختگی فرم بدم..

....»...

میخوام یک اقرار بکنم ... عزیز دل ! همه ی نویسنده ها همینجورن !... همه ...

یک جائی یک مطلب در همین زمینه نوشته ام شاید پیدایش کنم و دم دستت بذارم که روش کلیک کنی و بخونیش ... تازه خیلی از نویسنده ها میرن دنبال مواد و پواد و مشروب خوری و ... تا بتونن این حالت های طبیعت داده به من و تو رو پیدا کنن تا بتونن بنویسن ... آها! پیداش کردم  ایناش!


فکر می کنم سیاه نوشته هایت بخاطر همین بر دل مینشینه چون از ته دلت در میان و نه همینطور الکی و مصنوعی و باد هوائی !!!


حالا اینکه تو بخاطر مسائل پیش آمده در قصه ی زندگیت ، چه از نظر تاریخی و چه جغرافیائی و یا تحت تاثیر نقش آدمهای بوده و نبوده ی دور و برت ، که بقول خودت ، باعث این شده اند که ...

تو خودت رو ، تو خودت گمت کنند ....گم شدم ونمی دونم چرا قصد پیداکردنم رو ندارند....

و به حالتی رسیده ای که می گوئی :


...« ... من از جهش ژنتیک در بمب هسته ای حال بدتری دارم...» ...


اولا میگم  که : بیخودی چرا خودت رو زیر علامت سئوال می بری ؟ و می پرسی :


... « دیوونه شدم نه؟! » ...


من میگم این فشار ها ی روحی و روانی .. رو که تو بطور خلاصه میگی:

« ... اخه رنگ دیگه ای ( غیر سیاهی ) ندیدم تو زندگیم..» ...


سر هر کی و هر کسی دیگه ای می اومد شاید حال بهتری از تو نداشت ...

نه عزیز ، تو همونی که من هم تو رو اونطور شناختم ، همونی که میگه :


«...

منو به تمسخرنگیر...
من همینم..
تمام ! ... » !


آره ! دیگه تمام !


میدونستی که ترکهای ترکیه ای  بجای کلمه ی « اوکی » میگن «تمام » (؟!!) ...

تمام

تمام !

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 16:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 25 تیر1387

کسی که مث همه س ....

 

 

داشتم سیاه نوشته های با حال « آوا » رو میخوندم و برای خودم مزه مزه میکردم ...

خیلی برام جالب بود دختری جوان اینقدر زیبا بتونه شخصیت های مختلفش رو بیان کنه !...

راستش حدس من بیشتر رو این دور میزد که « آوا »  اسم مجازی و مستعار چند تا پسر و دختر جوان است که سربه سر مردم دارن میذارن ...

ولی پذیرفتم که هر کسی هست جالب مینویسه ...

هر چه بیشتر خوندم دیدم نه واقعا جالبه و یک دست ...

هر چه بیشتر خوندم نوشته اش  بیشتر منو جلب و جذب خودش کرده بود ... تا در حاشیه یکی از نوشته هاش اتفاقی آدرسش رو دیدم ...

بی اختیار ، مثل آدمی که در باغی یک مرتبه متوجه زیبائی یک گل میشه ... و خیره به گل نظر میندازه و تو نا خودآگاهش با خودش میگه « وای ! چه گل زیبائی !» ... . منهم براش بدون هیچ فکر و منظور و قصدی ، از ته دل و بی اختیار نوشتم که :

« معجزه هستی ... آفرین ! دارم میخونمت ...»

و چون فقط بیان احساس لحظه ای ام بود !...  برای یک لحظه با خودم کلنجار رفتم که  بفرستم ؟ و یا نفرستم برایش ؟!... گفتم با خودم : چرا که نه ! فقط برای رفع سوء تفاهم و سوء ظن ،  این جمله ی معترضه رو نیز اضافه کردم :

« ...جواب هم نمی خواهم !..».

و به خوندن ادامه دادم  و اونقدر خوندم تا خسته شدم و رفتم ... دنبال کار های دیگرم ....


آوا ، شاید انتظار منو نداشت و جا خورد ، برام پیغام فرستاد ، که متوجه نشده و منظورم رو نفهمیده
!


تاکید کردم ... هیچی ( منظوری نداشتم ) و نشونی باغ رو دادم و خواهش کردم برود و آونجا، آونجائی که اونچیزی که از خوندن صفحه هاشون روم اثر گذاشته بود و نوشته بودم رو بخوند ...

وقتی اونجا رفت بیشتر شوکه شد :

بر گشت و با عصبانیت گفت:

«احمق ! » و بعد کنترل خودش رو بدست اورد و گفت : « البته ببخشید که اینو میگم ... » و بعد سوتی من رو بهم یاد آوری کرد :

« ...« باکره» مال منه ، یعنی « آوا » و « یک جرعه عقده » مال « مانی » !» .


و برای اینکه مطمئن بشه کاملا شیر فهم شده ام با تاکید پرسید « او کی ؟! » .

و از من خواست که :

« اشتباهت رو درست کن و پافشازی کرد: « سریع ! ».

و بعد هم چند جمله نوشت با ین محتوی که چرا توهین کردم و بی آبروئی در آوردم [ متاسفانه این پست ند خطی رو اشتباهی ! و غیر عمدی پاگ کردم !... ایکاش برام دوباره بنویسه که من جوابشو بتونم بدم ]... فقط خیلی ساده اقرار کردم که : قصد من بی تربیتی و غیره نیست و نبوده و تاکید کردم که اتفاقا برعکس قصدم احترام گذاری به صداقت و شهامت شما ها بود ...


آدرس صفحه ی داستانه ها ی هامبورگی رو دادم که بره و آونجا رو هم بخونه .... شاید براش روشن بشه که فرق آوا و ... مانی و غیره رو میدونم .... و اینکه این ها برای من نمونه های نسل جوان ما هستن با دغدقه ها ... و شور و شر ها و مشکلات و در گیری های روحی وروانی و سنی شون در این برهه ی زمانی  تاریخی و جغرافیائی  استثنائی ترین لحظه های جامعه ی مان در جهان ...


مسئله ی مهم برای من در این لحظه ، با توجه به کمبود وقت و واقعا اما جدی گرفتن مطالب و حرف و نظر ها ، الان بحث نه بر سر شخص و فرد آوا و مانی و ناشناس و پدیده و ...غیره است  و نه پرده و بکارت و دادن و ندادن و روابط جنسی و بدنی شون بلکه شرایط ، عکس العمل ها و برخورد ها و طرز رفتار و تفکر ی نسل ! و اینکه چقدر شیوه سیاه بینی و سیاه پوشی و سیاه بیانی ... بازتاب شخصیت های اینها شده است ...

مخصوصا که الان بیشتر تمرکز من مشخصا روی فرزانه نازنین است ! همونطور که قبلا ها روی دخترای دیگم مثل لیلا و پریسا و .... آنا و شازده و دختر خاله بندر و زری و پری و .... و سیاه پوشانی از جنس او ... و بیشتر تیپ هائی مثل مانی ها ... همون هائی که آوا به درستی میگه :

« یک کسی که مث همه س ! »...


بینهایت خوشحال شدم وقتی دعوت این نازنین جوان را برای «بحث و صحبت جدی » دیدم اما چون درست در همون لحظه داشتم با کسی دیگر در مورد یک  « مسئله ی جدی دیگری » حرف میزدم [ و همین هم باعث اشتباهی پاک کردن اون مطلب نوشته شده ی ایشان خطاب به من شد ! ] ، فقط به «آوا » برگشتم و تلگرافی پیشنهاد دادم :

« آوا بخون صفحه من رو ! و بعد بیا با هم صحبت کنیم ! باشه عزیز ؟! » منتظرجوابش می مونم ....




 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 15:28 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 23 تیر1387

مانی ، دختر قد بلند سیاه پوش ... با سبک تاریک نویسی خاص خودش ...

 


ماندانا ، دختر جوانی است ... او هم سیاه پوش ا ست ... این اگه سیاه بپوشه و روی کی بوردش گریه کنه ... اقلا حق بهش میدم ...


از نوشته های اخرینش بر می امد که بلاخره نداده بوده و حالا داده ! کسی هم نیست باهاش درد دل کنه .... طفلی هنوز گیج و ویج زدن شه هنوز ...

هنوز زخمش خوب نشده ... و داغش تازه است ...

با صفحه ی باکره گیش ( کلیک کنید )   ، با سبک نوشته های خاص خودش ، اونقد اومد و اومد تا بالاخره رسید به این لحظه ی تصمیم گیری ...

تصمیم به ( گیر ) دادن و ندادن بین خودهای یک آره و دو نه اش ! بحثش می گیره با خودش ته دلشه که میخواد ، حاضرست حتی بای بدهد ، (پرده ی) معصومیتش دریده شود و بقول خوش حاضرست دست بهش بخورد اگر چه میداند دیگر بدرد نخور ممکن است بشود ، کثیف شود و آشغال شود ! و با این نیت این صفحه ی جدید یک جرعه رو راه میندازه ... (کلیک کنید )

صفحه ی جدیدش ..پناه گاه اوست ... دلش میخواهد دیگر! ... کاری نمیشود کزد ... طفلی احتمالا از روی ناشیگری به کاهدان می زند ... و به خاطر گیردادن به حضرت الف ( جان خان ) باعث شده که حسادت دوستش اونقدر تحریک بشود که سر اینکار صمیمیمی ترین دوست خوبش را هم که داشته بعد از سالها از دست بدهد ... دختر جالبی باید باشه ...


خیلی راحت گذشته اش را میتوند به آتش بکشد ( آنهم با برنامه ریزی و تهیه ی بنزین و بطری باین قیمت گرون ... ، خوب دختری کاغذ که خیلی راحت آتیش خودش آتیش میگرفت دیگر ...) ... و یا میشکند مثل سی دی ! ... بی جهت نیست که تنها مانده است ... و یا حالا آدمهائی که ایشون نه میتواند آنها را بسوزاند و یا بشکند ، پس میاندازد اینان را توی غرقاب نفرت وجودش !... بقیه ی دیگران هم که سرشان بکار خودشان گرم است ...


پس مانی تنها ی تنها میماند ، خودش با خودش ... و اینجاست که دلش خوش است و گرم به خاطرات پسر عمه میثم ش که او هم به دلایل ناشناسی خودش را زده و رفته است ... .


گفتم برم ببینم این دختر چی میگه .....

شروع کردم به خواندنش

با صد نام میشه صداش کرد ... فعلا رو همین ماندنا میمونم ... مانی ولی راستش از « آوا » یش بیشتر خوشم آمد... معصومه و مریم . و... رو ولش ... از اون بهمنی های دبش هست ... بیست سالش است ولی بنظرم ، اونجوری که مجبور شدم برایش در ایمیل بنویسم معجزه کرده است با این « شیوه ی تاریک نویسی»  اش  [ این عنوانی است که خودش به سبک نوشته هایش  داده است ] ...

ارزش دعوت به باغم رو داره ....

خوش اومدی مانی دست سوخته ی دیوونه ی من ....

آگه دبوونگی اینه ... اش من هم  دیوونه میشدم ...

بیا تو  ... عیب نداره ...  با  کفش بیا ...

بشین تا برات یک چای تازه دم پر رنگ سیاه بریزم ...  باقند یا شکر ... آبلیمو   یا شیر ...

 


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 0:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 تیر1387

به این چند نفر دوست جوانی که میخواهند بمیرند : خوب بروید بمیرید! یا بروید و حال کنید!

 

برای عقب نماندن از قافله ی دوستانی که همه چیز را سیاه میبینند ... و خیلی دم از مرگ و مردن می زنند این چند شعر های نو جوانیم را می نویسم ... تا فکر نکنند وقتی حالا بریش و گیس آنها می خندم حالشان را نمی فهمم ...




(1)


دیوانه ام

دیوانه ام

باخویش خود بیگانه ام


چون آنچه میبیند نظر

با آنچه میخواهد دلم

فرسنگ ها فرسنگ ها

با یکدگر بیگانه اند


عشق است

ای ساقی بیار

جام شراب مرگ را

شاید که آن پیمانه ها

با خویشتن

خویشم کند



(2)



مرگ

این هوس انگیز زیبا روی

کاش میدانست

که کسی هسا اینجا

منتظرش !



(3)



امشب

در آستان هزاران میلادم

خویش خود را

به میهمانی ماران و مورچگان

نثار خواهم کرد!



(4)


در لحظه های غم زده ی فتح صبوری

تصویر مرگ را

با دست های لطیف و سپیدش

بر گلویم

فریاد می زنم ...!




(5)



سقف منتظر من

طناب منتظر من

چهار پایه منتظر من و من منتظر رفتن تردید ...

سیگار میکشم ...





پس نوشت ....


خیلی بیشتر از این ها شعر در وصف مرگ و مردن و خودکشی دارم ...

راستش موقع نوشتن این احساس را داشتم که یک بار دیگر همین برنامه ی باز نویسی اشعار مرگ و میر را یکبار دیگر اجرا کرده ام ... یادم نمی آید کی و در کجا و به چه دلیلی ، برای همین کوتاه می کنم و می گویم :

بیلاخ مرگ ....

و جمله ی همیشگیم را تکرار می کنم :


"...و این را میدانم: که تا زمانی که من هستم ، نیستی نیست!

و وقتی اما که نیستی من ، هستی پذیرد ، آنگاه این نیستی است که هست میشود  

و اما درست در همین لجظه که نیستی هستی میابد ، این من هستم که در هستی نیستی هستم و در حقیقت  نیستی ام در وجود نیستی هستی ام است و به این ترتیب باز هم این نیستی است که  هست میشود و با بودنش پس نیستی نیستی بودنش را از دست میدهد و هستی میابد ...

 

پس دیدید عزیزانم ....

بابا ما هم همین چرند . پرند ها را می گفتتیم ...

پیشنهاد می کنم : بشما جوانید بروید دنبال جوانی گری! .... جوانی و حال کنید تا هرمون هایتان قاطی نکنند ! ... و از این افکار مالیخولیائی کثیف بیرون بیائید ... حیف این انرژی برباده داده شده ی سوخته است ... فرزندانم ...


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 5:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 26 خرداد1387

انگشت عسلی آقا پسر های کلاه قرمزی توی قصه و ماده گرگ های درنده بره نما ...

ما مردها ...

فرق داریم با زنها ...

اما اشتباه برداشت نشود لطفا ...

از نظر حق و حقوق زندگی و اجتماعی هیچ کوچکترین برتری و یا پست تری ندارم با اگر به جای دودول ناناز داشتم ...

هر دو بشریم ... از لحاظ حقوقی در همه ی چیز برابریم ....

بع عنوان مرد .. بعنوان پسر مادرم .. برادر خواهرم ... پسر همسایه ... همکلاسی های دخترم ... دوستان دخترم ... نامزد و شوهر همسرم ... پدر دختر و پدر بزرگ نوه هایم ... حاضرم و موظفم که پای ورقه ی کمپین زنان را حداقل بیست سی بار امضا کنم !!!!

اما با وجود این پسر زداده شدم و مرد هستم ... و باید هم مرد بمانم ...

همانطور که بعضی ها دختر زاده میشوند و باید زن بمانند ...

ما هردو بشر هستیم ... با دو خصلت متفاوت ولی مکمل هم ...

وظیفه ی ما درک هم و تنظیم خودمان با هم است ...


برای لیلا در مورد مرد ها می گفتم ... برای رعایت کردن عدالت ، که خانمها هم دست کمی از مرد ها ندارند و آنها هم وقتی بتوانند پوست مرد ها را می کنند فقط یک مثال ساده می آورم از این دخترک طفل معصوم و صاف ساده ی قمی !، ندا خانم !  .. تا حداقل به آدم ها بگویم ببنید همجنسان بع بع من .... که خیلی از این نمونه ی خانم ها و زنهای بره ی مظلوم نمائی که وقتی که از دستش بر آید از گرگ هم گرگ تر میشوند ... و وقتی به چنگ مان بیاورند بما رحم هم نمی کنند ! .....

اصل نوشته ی ایشان اینجاست ....

و من فقط  یک  تکیه کوچک بر یک تکه کوتاه از عین متن ایشان و از زبان خودش بدون هیچ دخل و تصرف در معنی فقط  با تاکید و اشاراتی بیطرفانه از طرف من در داخل پرانتز ! .... برای شما می آورم ...  


.....

  1. جب وحیائی خاص در گفتار و حرکاتش میدیدم ( که باعث ریختن ترس و در نتیجه : )...
  2. که باعث میشد به او(حس) بیشتر اعتماد کنم ..
  3. زیر چشمی ( با نگاه خریداری ) خوب نگاهش کردم  ( و هی سبک و سنگینش میکرد ... ) و او را جوانی خوش تیپ و مودب می دیدم ( مال خوبی است ها!...) .
  4. که احساس  علاقه ام بیشتر می شد ( .دندانهایش تیز شد ...)
  5. درطول مسیر [ به مرور زمان ] اغلب به سئوالاتم جواب میداد ( زیر زبانش را هی میکشید ... ) و تقریبا چیزی از من نپرسید ولی من فرصت میدیم با او بیشتر صحبت کنم ( همه ی زیر و رویش را و فک و فامیل و تاریخچه ... و دیدگاه ...و ) نمیدونم چرا احساس میکردم با او خیلی راحتم ( نه مزه مزه میکرددش و می بیند عجب چیزی نه باب میل هست ... )
  6. درطول مسیر علاقه من به او شدیدتر می شد ( به به ... چیز خیلی خوبیه ) ... بعد از حدود ۴۰دقیقه .
  7. من شیطان در جلدم رفته بود ( باید بقاپتش ... باید به چنگش بیاورد...) دعوتش کردم بالا بیاید و لی او در ابتدای پاگرد منزلمان ایستاد ( دوزاریش افتاد ) و جلوتر نیامد ( ترسید ) به  او گفتم مادرم شب برمیگردد بیایین تو ( تا یک روغن مالی نان کند ... و بپزدتان و ... ).....
  8. .....
  9. درحالیکه رویم کامل باز بود ( و خودش رو براش بنا به  تعریف هایش لخت و پتی دم رو سینی تعارف جلوی دستش گذاشت ) ...  بلکه او نگاهی بکند ولی او سرش را پایین انداخت ( آه ! اییییی بابااا اینم چقدر  خجالتی است ... )
  10. آب را خورد وتشکر کرد ( مثل بع بعی ای که سرش را دم باغچه میخواهند بگذارند )  لیوان رابه من بدهد و برود که ( موزیک متن !!! دام دام !!! ) دستش را گرفتم ( کجا ؟!!!  مگر میذارن  در بری !!! از گیرشون !!!ن ! ) همانطور که سرش پایین بود ( با التماس و تضرع و حتما با صدای لرزان... ) گفت : خواهر ثواب منو خراب نکنین ...
  11. ولی من حسابی شیطان توی جلدم رفته بود ( و باعث شده بود که .... مد مد می کرد و شرشر می ریخت و ار مرد بود ایشون شلوارش داشت از تو پاره میشد در این لحظه  !  دیگر میدونستم اگر حالا دیگه نیاید .. و آیا دستش رو ول رده بود یانه  نمیدانم ولی ایشان دیگه نمیدونه چی به چی هست ....)  گفتم باید(  باید ؟! )  بیایین بالا ( ا!!!)  ...(.بلاخره مرد با التماس و ... واقرار به اینکه : ) گفت من زن وبچه دارم به چه درد شما میخورم . (و .... )
  12. [ حقیقتش اینه که ۹۹٪  خانمها اینجا در مورد خودم  ، میزنن زیرگریه و خودشون رو میندازن تو بغل آدم و مجبور می کنن آدم دلداریشون بدهد و درست در همین یک هزارم ثانیه است که اگر دیر بجبنی دیگه تمومه کارت   آنها در این هنگآمه  آدم رو غافلگیر میکنن و میبوسن و میخورن و خودشن رو به آدم می چسبونن و میمالونن !! تا آدم از راه بدر بشه ! و بگه  به جهنم ... بیام برای یکبار حالا این  رو آروم کنم !....وتا بخودت بیائی لامصبا بردن و خوردن و کردنت و ...  گیر میدن  ( باز هم با گریه و زاری که  چرا منو از راه بدر کردی و !!!! ........ بقیه ی ماجراهای صد بار تکرار شده !...]
  13. با این حرف او من یکدفعه  به خودم اومدم  ( حیف ! سنگ دوباره به تیرش خورد ! ) و از او بخاطر اینکارم عذرخواهی  کردم ( به آقاهه رحم کرد  فعلا از خیرش گذشت! ... و  میزارد  تو آب نمک ! ) ...و او رفت  ( افسوس ...) و رفت  ورفت ( و چشمش هنوز دنبال او .... تا .... از دیدش ناپدیدید شد وایشون را میتوانم کاملا مجسم  کنم  که چه جوری  با دست و پای شل و وارفته .... همانجا مات و مبهوت که این دیگه کی بود ؟! مثل مجسمه خشکش  می زند !! ) ....
  14. (......پایان قسمت اول ولی قصه ادامه دارد .... )....
  15. بعد از رفتن  علی ( طرف ) من  تا یکی دوماهی  ( هنوز در گیر جنگ و جدال و سبک و سنگین کردن علت و دنبال و چرا هایش می گردد و در نتیجه .... ) ذهنم مشغول شد  ....
  16. ( درد اصلی ایشان  این است  که بخاطر  زن بودن ، بر خلاف مرد ها عیب و ایراد را به طرف منسوب نمیکند بلکه در جستجوی علت ودلایل و  یافتن دلیل برای چرا هایش علت شکستش را در خودش می جوید ...... مثل همه ی زنها که بعد از شکست عشقی و رفتن طرف مربوطه  همیشه با احساس شدید گناه  دنبال عیب و ایراد گیری از خودشان بر آیند  ! ) چرا دیگه  پیداش  نشد اون که خونه مارو بلد بود (!؟)   چرا دعوت منو رد کرد (!؟) برای یه جوون چی  بهتر از دختر مفتی ( دیدین خودشو لو داد !... ) ( تاکید می کند ) تعریف از خودم نباشه ولی دوستام متفق القولند من خیلی قشنگم ( یعنی چی ! اگه یک خورده کمتر از خیلی قشنگ نبودی بهانه قابل پذیرشی داشت ایشان ! )...
  17. (اگر چه مرد صد بار تکرار کرده .. اما خانم هنوز نا باورانه همه را زیر علامت سئوال میبرد و با این سئوالات که همان اول پرسیده بود که : ) شما بخاطر من اینکارو کردین و وقتتون را گذاشتین ( و طرف اگر چه بار ها گفته بله ... بعله ... ولی خانم فقط « بعععع بععععع !!! .....» اش را میخواسته بشنود و هنوز هم می پرسد از خودش : ) آخه چه کسی حاضره چند کیلومتر راه روایثار کنه که یه دختر از سوی معترضین  آسیب  نبینه ...
  18. ( بحث ولی سر موضوع دیگری است : ) این فرشته نجات  واقعا کی بود (؟ و تا )  چندماه این موضوع   ذهنم را شدیدا مشعول کرده بود که ایکاش  اون مجرد بود ومیومد خواستگاریم . توی ذهنم بارها  این  آرزوها و توهمات پوچ را مرور می کردم .....
  19. ( دختر چند وقتی لاغر میشود ؟ ! چرا.؟ نپرس همش توی فکر است ! چرا ؟ نپرس ) ... خواهرم چندروزی به من پیله کرد چت شده  چرا لاغر شدی همش توی فکری ولی من جوابی نمیدادم مادرم هم همینطور ولی من ( برای رد گم کردن بدروغ هم شده ) میگفتم بخاطر کنکوره ....
  20. .....( هنوز قصه تمام نشده ..... صبر کنید!!!! )
  21. ......( چند ماه می گذرد تا ... ).....
  22. یکدفعه در یک لحظه دیدمش میخواستم فریاد بکشم ....( و احتمالا با شناختی که ایشان از خودشان دادند ... بروند و به کنیزی شان در آیند ! ... و .. که نشد و نکردند و ... ).. .
  23. .......
  24. ......

 خلاصه کنم ! قصه را....

 و از کجا معلوم که  ایشان حالا نروند و ....آدرسش و نامش را و ... و تازه آشنائی فک و فامیلی هم را که دارند ! ... بلاخره خوب صیغه و میغه و زن  دوم و ... این ها همکه هم شرعی و  هم قانونی و هم ... ) ....

 بیچاره گوسفند ها ! .... علی  ! مواظب باش ! منهم بار ها چوب این ساده دلی و ایثار گری هایم را خورده ام ...  و با رها بخاطر  انگشت عسلی ام  دست هایم را تا شانه از دست داده ام ... 

 ببببببععععع!!!!!

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 17:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه 24 خرداد1387

گپی با لیلا (قسمت چهارم ) : آذی خانم .. ملکه ... اولین بار .. پسر خاله گی ..

 

ادامه ی قسمت قبلی  

امروز خانم فلانی، آذی خانم  را برده بودم یک شهر دیگه پیش یک دکتر برای معاینه ، ایشون زن پر تجربه ای است ...


اگر چه شصت و هشت ساله است ولی حداگثر پنجاه و چند ساله نشون داده میشه ... زنی است شاداب و پر از نشاط ، خنده رو ، خوش و شیک پوش ، زیبا ، همیشه مرتب است و منظم ...

توی راه سر صحبت را در باب گفتگویمان باز کردم .... وقتی دید یاداشت بر میدارم از صحبت هایمان ، آنقدر شمرده حرف میزد تا همه ی کلماتش را عینا بنویسم ...

چه زیبا نظرش را گفت ...

برایم جالب بود ، دیروز پریروز ها با آن آقا و امروز با این خانم ، هر دو همسن و یک نسل مسن تر از من و دو نسل پیر تر از شما ..

متاسفانه از سر حواس پرتی تمام آن نوشته را در یک رستوران بین راه جا گذاشتم و هر دو پکر از گم کردن آن ... به او قول دادم حداقل خلاصه ای تلگرافی از کل صحبت های حدود سه ساعته مان را برایت بازگو نویسی کنم ....


او هم معتقد بود که مرد ها در ارتباط با خانمها فقط دنبال رابطه ی جنسی هستند ( بلا استثناء ).

ولی او با صراحت تمام تریک هایش را با آب و تاب و آوردن مثال ، برایم شرح داد .

خلاصه اش اینکه :


با مرد ها رابطه ای دور ادور میگیرد ... و با حس ششم زنانه اش مواظب و مراقب این است که بفهمد از چه زمانی مرد ها « با چشم دیگری » به او نگاه می کنند ... از این جا به بعد او حواسش را جمع تر کرده و بر حسب احترام و نیاز ش به این رابطه سعی می کند با رفتارش مرز هایش را برای مرد ها نشان دهد ...

  • اگر مردی باب سلیقه اش نباشد و پر رو گری کند ... ترک رابطه و پرهیز و دوری کامل از او

  • اگر مرد خوبی باشد و ... ولی اییییییی بدک نباشد ... اخطار که من نیستم .. و نمی خواهم !

  • اگر مرد باب میل و تمایل و غیره آنگاه تست ظرفیت طرف و همزمان ندا که آقا منهم شاید میخواهم ولی گذاشتن شرط و شروط !...


میگفت که حاضراست از زور و فشار تنهائی اشک بریزد و لی ترجیح میدهد تنها بماند ولی احساس این را نداشته باشد که مورد سوء استفاده و بازیچه ی مردان هوس باز شده باشد

...


او رابطه ای صرفا جسمانی با مردی ( متاهل ولی جدا از همسر) تقریبا همسن خودش را دارد ... و اگر چه ارضا جسمی میشود ولی کماکان مایل است وقتی مردی پیدا شود که از نظر مالی و زندگی مرفهی را برایش فراهم آورد با او زندگی کند !


پیشنهادش به دختران جوان این بود که حس ششم شان را بکار بگیرند ... و بدانند با چه کسی چقدر پیش بروند ...


(2)

گفتی : « ...يك چيزي برام سواله !! يعني خيلي سواله ، برداشت ملكه از رابطه اش باشما چيه !؟ مي دونم خيلي شخصيه ، ولي ميخوام ببينم اون به عنوان يك زن چه جوري نگاه ميكنه؟!...» .


میدانم که میدانی با چه نیتی با تو صحبت می کنم ... برای همین هم باز و روشن در باره ی ملکه .... برایت می گویم :

ایشون را الان دقیقا بیست و چند سال است که میشناسم ... سن بالای پنجاه ، شغل وکیل دعاوی و .... کامله زنی مسقل و فهمیده و آگاه ...

بهترین معلم من برای پذیرفتن شخصیت دیگران !...

عاشق واقعی هر دو بهم .... آنقدر زیاد که هر کس اجازه دارد رابطه و زندگی خودش را برود ...

او دوست های خودش را دارد و من هم دوستان خودم را ... ولی هر دو با هم هستیم ... او در آپارتمان بزرگ مشترکمان زندگی می کند و من آپارتمان مجزای ( و اتاق کار مجزایم را هم دارم ... هر دو برای هم هستیم ... ولی هر کس چهار چوب خودش را دارد ... وقتی در رابطه ام با کسی خیلی نزدیک میشوم .... حتما او را به ملکه معرفی می کنم ... و جالب است که آنها بیشتر مجذوب ملکه و تقریبا حتی وقت رابطه ی آنها با من بهم می خورد با ملکه در ارتباط باقی میمانند !

او حتی بیشتر از من با بعضی از زنان زندگیم در ارتباط دوستی میماند ...

او مرا پذیرفته است و من او را ...

آنچه ما را بهم دیگر وابسته کرده است علاوه بر روابط عشق و عاطفی است ، بلکه روابط کاملا ماورائی و مدیومی ما نسبت به هم میباشد ... زنی پاک و مقدس است ... عاشق ... منهم متقابلا ... ولی هر دو جستجو گر ... پا بپایم می آید ... ترس از تجربه ندارد .. اعتماد به من دارد ... در هفته یک شب مان مال خودمان است ... با هم غذا درست می کنیم ..و تقریبا تمام شب را به کفتگو درباره ی آموخته ها و تحربیاتمان می گذرد .... و معمولا در آغوش هم بخواب میرویم ، بدون هیچ رابطه ی آمیزشی !

رابطه ی ما رابطه ای کاملا مستقل و آزاد است ... با پذیرش کامل شخصیت هم ... هر دو میدانیم که کشف عالم و آدمیان دیگر فقط ما را از نظر « روحی » به هم نزدیکتر می کند ... در این مدت بیست و چند سال رابطه ما با هم بلند حرف نزده ایم ... همیشه با منطق و اخترام سعی کرده ایم خواسته هایمان را بیان کنیم و هر دو هم بدون چون و چرا همدیگر را پذیرفته ایم ... اعتماد و اطمینان کامل به هم داریم ... ومیدانیم ما مال هم هستیم ... هر چه داریم بدون شک متعلق به هر دوی ما است ... هیچ مسئله ی پنهان از هم نداریم ... بهترین مشاور هم هستیم ... و همیشه برای هم هستیم ...


(3)

گفتی : «... شما ميگين يك زن بايد دست نيافتني و هميشه ناشناخته باشه ؟!‌...»

می گویم بد هم را فهمیده ایم !

من کی گفتم یک زن باید دست نیافتنی باشه ؟!

گفتم اگر میخواهی مردها زود سرد نشوند به تو ( ! ) و زود بروند سراغ تجربه ی بعدیشان ... طولانی ترکن مدت زمان تا «خودت را کامل در اختیار آنان گذاردنت » را !!!...

آنهم در سنین اوج هیجانات غلغله جوشان جوانی قبل از سی سالگی !

دوران رابطه داشتن بخاطر کسب تجربه آموزی!...

برای یک مرد به عنوان صیاد و شکارچی ، جذابیت در شکارکردن است ... وقتی صیدش را بدست آورد ... به هدفش رسیده است ....و نوبت نفر دیگر میرسد !!! زود اسیر و تسلیم نشوید !...



(4)

ببین ... به من نگاه نکن ... من اولین رابطه جنسی ام را در هشت سالگی داشتم ... دختری که مرا با این مسئله آشنا کرد تقریبا ( برای آن زمان من ، نسبتا زن بالغی به حساب می آمد! ) دختری بود بلوند و قد بلند و 15/ 16 ساله !...

بعد ها این شانس را داشتم که در سنین بین 11 تا 14 سالگیم را با حدود 10- 12 دختر همسایه که من برایشان تنها پسر « نوبر » شان بودم بزرگ شدم ... و همدیگر را بازیگوشانه و از طریق دکتر بازی های کودکانه کشف کنیم ...

تابو نبودن این مسئله از کودکی مرا و علاوه بر آن باز بودن روی من با پدر ، مادر و مخصوصا یکی از عمه هایم که همیشه رک و راست به سئوالات من پاسخ میدادند ، باعث شدند که این گونه مسائل اصولا برایم کاملا عادی و طبیعی و در نتیجه پاک و زیبا باشند ...

از همان نو جوانی شیوه ی بر خورد دوستان پسر و دختر ها را میدیدم که چقدر خام و احمقانه بهم برخورد میکردند ، برایم مسخره و مضحک و گاهی چندش آور می نمود ...

برایم جالب بود مطالعه داستانهای عشقی ( مخصوصا کتابهای جواد فاضل ) و پاورقی های مجلات جوانان ، زن روز و غیره ... و بعد بحث و گفتگو بر سر این مسائل ...

خاطره فراوان دارم ...

زنهای زندگیم یکی بهتر از دیگری ...

آزادی های رابطه در دوران ما ...

مطالعاتم ...

دیدن فیلم ها ...

و .... تجرد اجباری بعد از طلاق ... و مخصوصا زندگی وحشی و توامان شاید بیش از حد زیاده روی بخاطر بحران میان سالگی و یا شاید خالی کردن عقده های مختلف و .. حتی در پس آن ها شاید انتقام گیری و ....

مرا جائی رسانید که دیگر رابطه ی من با زن شکل و محتوی خاص خودم را دارد :


زن برای من ( مخصوصا زنان ایرانی ) خیلی گرم ولی خیلی تحت ستم فردی خودشان هستند !.. آنها زنیت خودشان را درک نمی کنند ... بهتر بگویم آنها با زنیتشان تجارت می کنند ...

من در رابطه ام طوری بر خورد می کنم که زن خودش را ، در آئینه وجود خودش از طریق من کشف کند !

من فقط سعی می کنم بدون نیت سوء ئی او را با خودش و بدن خودش آشنا کنم ...

او با کشف خودش ، با پذیرش خودش ، بدون احساس « بد » ، با اعتماد به خودش ، با رها کردن خودش ، سد و بند هایش را می شکند و به اورگاسم میرسد ...


خوب این فرق دارد تا اینکه زنی را تا بهم بر خورد کردیم بزور به زیرش بکشم ... و تاپ تاپ کنیم ...


در این عالم پسر خالگی ام نمیدانی چه اشک ها دیده ام که ریخته اند زنان ، از آنچه بر آنان رفته ... و بدتر از آن ... از طرف حتی قابل اعتماد ترین افراد نزدیکشان ... وای .....

طفلی ها ....


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 5:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 22 خرداد1387

ادامه ی گپی با لیلا (قسمت 3 )




قسمت  های قبلی بحث

قسمت  (1)

قسمت  (2)



باید با مردایی بود که حس پریدنشون کمرنگ شده باشه ؟!! یعنی اینقدر پریدن که فکر کنن حس جدیدی برای شناختن ندارن ؟!


مردی که حس پریدنش با خانم ها کمرنگ شده باشه ... یا یک آقائی است که احتمالا شوول ( همجنس باز) است یا دیابتی ! و احتمالا مریض جسمانی و یا روحی و روانی !...

احتمالا همان تعریفی که خودم به خودم دادم : دوست دختر دودول دار !

 

من خودم ناباورانه شاهد آن بودم که وقتی کسی که داشت نفس آخرش را می کشید وقتی آرزو کرد خانمی که محبوب او بود را ببیند و وقتی زمینه ی رو در رو شدن اینان فراهم شد و آن بانو ( آفرین به ایشان ) آمد و اجازه داد که این آدم در حال نزع دست توی سر و سینه اش بمالد ...هفتاد و چند ساعت آخر عمرش چقدر خندان و پر از انرژی شده بود ! ...

و حتی در یک مورد دیگر وقتی سه چهار تا جوک زن و مردی می گم به این دم در حیاتی ها همه نیش شان باز میشود ... و یک نفرشان که وسط همین خندیدن دیگر نفسش بالا نیامد ! و لبخند بر لب رفت ...

یک تست دیگر هم کرده ام .. وقتی که سالخورده ها را به سئوال میگیرم و از کرده و ناکرده هایشان – چه غیر مستقیم و یا مستقیم - سئوال می کنم همه شکوفا میشوند و با گشاده روئی و لبخند در تمام وجودشان شروع می کنند به سخنرانی در این باب که چه ها کرده اند و اگر چه لق لقی هستند ولی چنان شارژ میشوند که به باور خودشان اگر زنی گیرشان بیاید جنین و جنان خواهند کرد ...

در زمینه ی دوران روزه ی زن خودم هم نیاز و میل و هوس بود ... و نتوانستم ناخودآگاهم را مهار کنم ... در رویا و فانتزی هایم خودش میآمد ، آنهم با چه خروشانی وصل ناپذیری ... ولی همانجا هم فقط از طریق کلک زدن به خودم با استفاده از تکنیک «بد دل کردن خودم در لحظه ی نهائی » نسبت به طرف ، توانستم خطر عبور از مرز را از سر بگذارانم ... حقیقتش این است که فانتزی و خیالاتم همیشه این تصاویر زنده بودند و ماندندو می مانند !

فیلم پیتر و سلی نمونه ی جنگ های درونی این دو موجود ی را که چوب رودروایسی هایشان را می خورند نمونه ی خوبی است ... و یا خود خواندن داستانک واقعی گلبانو ! که برایت فرستادم ... کاش آلمانیت خوب بود تا مطالب نوشته شده تحت نام دلبر ( نوشته های در حد پورنو ای خاطرات واقعیم را میتوانستم برایت بفرستم ... ( کتابی حدود 250 صفحه ) -

متن فارسی آن بخاطر مورد سوءمصرف قرار گرفتن ( مخصوصا بخاطر جا افتادن الفاظ مورد نیاز در کاربرد فرهنگ لغت های دشنامی ) کلمات ، لغات و اصطلاحات معمولی جهره ای زشت ، کریه و ناخوشآیند در زبان فارسی به خود گرفته اند ... اینهم در کنار هزاران خوبی وخاصیت ، از جمله نکات منفی طولانی بودن فرهنگ جامعه مان هست !


در باره ی قسمت دوم سئوالت اگر چه در طی مطلب گفتم ... ولی این جنبه ی کنجکاوانه انسانی مرد ها ( در مکانیسم این عمل و یا کار را بکنم و این تلنگر و انگشت را بزنم تا ببینم چه نتیجه و بازتابی خواهد داد و جه خواهد شد ! ) و حالت راز گونه ی وجودی زن ها ... باعث میشود هیج مردی تا آخرین نفسش حس جدیدی برای کشف دارد !..

ولی مگر این بد هست !!!!!

اگر این حس را به مرد ها پیدا کنند که به شناخت رسیده اند ... میروند ( و می پرند ) دنبال کشف سرزمین ناشناخته های دیگر ...


 

چطور اون موقعی یک زن مال مرد میشه مرد باهاش پز میده ؟!! با چی پز قدرت میده آخه ؟!!


پز دادن یعنی با تظاهر چیزی را به عرصه ی ادعا به نمایش گذاشتن ... مرد ها .. این شکارچیان همیشه به انواع مختلف می بایستی حاصل و نتیجه ی کار هایشان را به معرض تماشا بگذارند و به رخ دیگران بکشانند تا به خوشان ثابت و به دیگران قالب کنند که « کسی هستند ! » ...


همانطور که خانمها از طریق آرایش ، مرتب بودن ، کدبانوئی ، پرستاری ! خانه داری ، آشپزی و نشان دادن سلیقه شان به جلوه دهی خودشان می پردازند !


ماهیگیران را دیده ای ! مسابقه دهندگان را ! دختر بازان هم همینطور ... رقابت و تفوق یکی دیگر از نیاز های مردانه است ...

جالب است که کاش میدانستی چه چاخان ها و اغراق هائی مردها در باره ی روابطشان با زنها در زمانی که با هم هسنتند می کنند ! در چت ، شوخی نیست وقتی مردی می گوید من چه و چه و چه کرده ام ... این شیوه ی مردانه ای است که مرد ها وقتی به یک خانم میرسند .. بلافاصله مظلوم نمائی می کنند ...« من ؟ نه ! مرد ها اینطورند ، همه ، من اما ، از فلان آسمان اافتاده ام ، من اما چیز دیگر ... یک استثنا دیگر ... هستم ... نه من ویژه «ی خاص دارم ! نه من بر ترم از دیگران !! »

اتفاقا بنظر من این ها دو رویان واقعی هستند که با مخفی کاریشان قصد رسیدن به هدفی را دارند ... و باید خیلی محتاطانه تر و با چشم باز تر با این گروه بر خورد کرد !...


و حالا یک پاسخ به سئوالت



بالاخره که یک رابطه با تشنگی یا هر چیزی تو این مایه ها به رد شدن از مرزا منجر میشه !!

اینکه آخر هر رابطه ای به جائی منجر میشه درست !... ولی نباید حتما به رختخواب ! ...

باور کن اگر این شیوه ی پسر خالگی را بکار نمی بستم .... سه جهارم همین خانم ها دور و برم نبودند ...


چند واقعیت را بگویم تا خیالت را راحت تر کنم در ضمن به این گفته ات هم همزمان یک اشاره می کنم ... تو گفته ای :

هنوز این موضوع برای من حل نشده که عاشق یکی دیگه باشم با یکی دیگه سکس داشته باشم و نیازای فکریم رو یکی دیگه برآورده کنه . سخته . نمیگم نمیشه ها . دنیا رو چه دیدی شاید سال دیگه این موقع از اینکه فکرم برای یکی دیگه اس، عشقم برای یک نفر دیگه ، سکسم با یکی دیگه ،حرف زدم .


از نقطه ی واقعیت حالا حرکت می کنم ... و میگویم ... اوائل برایم سخت بود و لی حالا دیگر نه !

تجربه ، زمان و قبل از هر چیز صداقت و رو راستی و .... خواست ایجاد شرایط و پافشاری بر روی آن مرا به این حالت در این جایگاه کشانیده است ... حرف یک روز و دو روز و یکسال هم نیست .. بیست سی سال است که این شیوه برایم جا افتاده است ...

راستش را هم بگویم حتی تعجب می کنم و بد تر از آن ظالمانانه میبینم که آدم فقط بایک نفر دیگر همیشه ی همرش را سر کند ... از این خوان نعمت مساما میتوانی فقط به ام خشکه ها هم قان بود ! ..


من کلا آدم مواجی هستم ( مثل خودت ) ... مجسم کن ... برنامه ریز تولید شرکت نفت و با مدرک دکترای علومت داری کار می کنی با باتق کاری به بزرگی آپارتمانم ، رو به جنگل وپارک با ماهی فلان قدر حقوق ... بریزی و بپاشی . بروی سبزی بفروشی ... آن راهم یک روزه ببندی و بشی خر حمال مفت و مجانی برای آدمای مشگل دار ! ...

 

جائی خواندم آدم های موفق یک درصد هدف تعیین کرده اند ولی 99 % جان کنده اند و عرق ریخته اند تا به هدفشان رسیده اند ... در مورد خودم اما این است که من میخواهم این حالت را داشته باشم که هر کسی جای خودش را داشته باشد... من سکس میخواهم با فلانی ! اینطوری ! و فلانجا ! غذا این ! در فلان رستوران ! سینا این فیلم ! .... اینقدر دیگه باید بخواهم ... از خودم ... من فقط دایره ی حق انتخابم را بزرگ تر کرده ام نه بیشتر ونه کمتر ...



(1)

ملکه بعد از بیست و چند سال من را دارد چون جای امنی به من داده است !... میگوید برو آزادی ... برای همین برمیگردم همیشه روی بامش !

 

(2)

الان در درجه ی اول « شخصیت و خصلت کار برای مردم کردن » برایم مهمترین هست ... به این خاطر میتوانم با مسئله ی زن نه بعنوان زن ! بلکه بعنوان یک مراحعه کننده و یک انسان نگآه می کنم ...


(3)

من آزادی عملم را تا حد اثبات بعضی نیاز ها به خودم بکار برده ام ... اشباع شده ام ... این است که نه غریضه بر من بلکه بر عکس من بر غریضه ام سوار شده ام ... شاید چون همه ی عقده هایم را به طریقی خالی کرده ام ...


(4)

اقرار میکنم خیلی دلها را شکسته ام ... باعث ریخته شدن خیلی از اشک ها شده ام .. ولی این شهامت را داشتم که چند روز بعد.. چند هفته .. ماه و حتی سال بعد از آن سعی کردم مسئله را برای آنان باز کنم و ... نه اینکه بخواهم چاپلوسانه دلشان را بدست بیاورم ... بلکه صادقانه ناروشنائی را در رابطه مان حداقل از زاویه دید خودم ، با پذیرش مسئولیت و بارش با آنها در میان گذاشتم ... اینست که تقریبا با تمام آن زنان رابطه ی جنسی و جسمی طبیعی و لی همراه با درک و تفاهم و پذیرش واقعیت دارم ... آن کسی هم که نمی خواهد حالا فردایش شاید هوس بکند ... ! بعد از سالها (حداقل بیست سال گذشته ام ) نه حس سوئ استفاده و نه سوء تفاهم بو نه احساس بد وجدان درد دارم و نه دیگر نیازی به رو پوشانی و مخفی کاری ...


(5)

تجربه ی عملی ای که از آمیزش ها آموخته ام و علاوه بر آن ذوق و شوق خودم به آموختن و تجربه آموزی ... بعد از این همه ارتباط و تجربه ... مردی ساخته است که خیلی از تکنیک و ریزه کاری ها و نکات ظریف و... در روابط تابوئی را شناخته ، آزمایش کرده و ....

این خودش برگ برنده ای است که دارم و مرا از خیلی ها متمایز می کند ...

بدون اغراق میتوانم با زبان سبزی فروشی ام میگویم هر کسی با یک بار امتحان مشتری میشوند و می مانند !... و مانده اند و...

همه داریم از این خوان های نعمت مان بدون احساس بد مورد سوء استفاده قرار گرفتن از همدیگر مستفیض و بهره مند میشویم ...

 

(6)

منفی بودن نکته ی زندگی به این شیوه ی پروانه ای در این است ... که همیشه اگرچه ظاهرا باهمه هستی ! اما عمیقا در عمق هستی ات تنهائی ! تنهای تنهائی ! کیف کردهای ! لذت برده ای ! ولی عمیقا غمگینی و ...



(7)

لیلا ، درد دل کنان ی گوید:

می دونین تفاوت جمله من در مورد مردا و تفاوتش با همون جمله در مورد زنا چیه ؟! زنا رو همیشه یک موجود اعجاب انگیز میدونن ، اینقدرکه ما زنا در مورد خودمون حرف میزنیم تا بقیه ما رو بشناسن شاید درک کنن ولی مردا ابدا در مورد خودشون ... حرف نمی زنن . این خوشایند من نیست .

میگویم : واقعیت این است ... که مرد ها اینطور هستند ... با این خصوصیت ! مثل روز های کوتاه تاریک و سرد زمستان ! این را باید ... باید پذیرفت و با آن کنار آمد ... عصبانی نشد ... و کیفت را از آن ، در زمان خودش ، هم ببری ! ....


باید


باید

باید

باید را باور کنیم


باور نکردن باید حماقت است

و نخواستن باید نهایت دیوانگی


و من

دلم میخواهد

باید را چهار تکه کنم

و به چهار چهت

به خاک  

و باد

 و آتش

 و آب بسپاریم ....


تهران 1349


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 14:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 22 خرداد1387

ادامه ی گفتگو با لیلا ....

 


لیلا ی عزیز قول داده بودم امروز به این سئوال مرکزی خودت جواب بدهم :


حالا اصلا قبول ،‌اينجوريه !‌خب تكليف چيه ؟!‌


که دیدم خودت هم دوباره وارد بحث شدی و چند موضوع را یاد آور شدی .. و مثلا اینکه :

« ....

منظور از عشق این نیست که من بخوام عاشق کسی باشم . بیشتر منظورم اینه که من با این دید چه جوری می تونم عاشق یکی از این آدما بشم ؟!چقدر سخت پیدا میشه آدمی که بتونی باهاش دم خور بشی . آخه مثلا مردی که تمام ذهنش سکس میشه چه دوستی میشه باهاش داشت ؟!! جز اینکه مثل خودش باهاش رفتار کنی فقط ازش انتظار سکس داشته باشی من اصلا منکر بخشی از وجود هر آدمی نیستم ها و مطمینم سکس بخشیش هست ولی من ترجیح میدم اول حس دوست داشتن و امنیت و احترام باشه تا سکس وبقیه چیزا...


هنوز این موضوع برای من حل نشده که عاشق یکی دیگه باشم با یکی دیگه سکس داشته باشم و نیازای فکریم رو یکی دیگه برآورده کنه . سخته . نمیگم نمیشه ها . دنیا رو چه دیدی شاید سال دیگه این موقع از اینکه فکرم برای یکی دیگه اس، عشقم برای یک نفر دیگه ، سکسم با یکی دیگه ،حرف زدم . همه این حرفا رودر مورد مردا گفتم ولی منکر وجود حرفای خیلی زیادی تو ذهن مردا درمورد زنها نیستم ها !! که اگه خودم بشینم بگم مثنوی هفتاد من میشه... »!


چون موضوع توی ذهنم بود با چند نفری صحبت کردم ... خلاصه اش را برایت می نویسم ...


(1)

فکر می کنم باید چند تعریف را از هم تفکیک کرد ...عشق یک حرف است ... آدم عاشق نمی شود ... علاقمند میشود ... حداکثر علاقه مند..که پایه ی آنهم بر روی دوستی استوار است و دوستی از طریق عمیق شدن روابط و شناخت یافتن از هم دیگر ... از طریق « دم خور شدن » باهم ... و عملا بمرور با رشد حس اعتماد و احترام متقابلا ... از طریق رفت و آمد ایجاد میشود !..


( 2 )

جلب شدن و کشش اولیه فقط پایه ای است برای گامی بهم نزدیک شدن ...


(3 )

در این میان حتی بحث بر سر رابطه ی جنسی و جسمی نبود ...

و نیست ...

اینکه مرد ها و زنها هر دو در یک رابطه ی بین زنی و مردی و در حقیقت جنسیتی قرار دارند خود بخود بحث رابطه ی جسمی و جنسی را در خود حمل می کند ... ولی این به آن معنی نیست که هر دو بلافاصله در اولین فرصت و مکان باید پیوند جنسی بگیرند... حسی ولی چی ؟!


(4)

حرف من بر سر آن بود ... ما مرد ها زنها را همیشه در تصور مان لخت و برهنه می بینیم !

ولی هیچ مردی نمی گوید !

در مورد زنها چطور است ؟


مگر شما خانمها با دست و انگشتان و چشم و ابرو و بینی و قد و هیکل و باسن و سر وشونه و لباس و وضع ظاهر و ماشین و ... مرد ها همین برخورد را نمی کنید ؟

این به آن در !


(5)

شما میخواهید با مردی باشید که « مرد باشد و جبروت داشته باشد » ، آقا باشد ، مهربان باشد ، فهمیده باشد ، پولدار باشد ، خر حمال باشد ، بکن باشد ، اخمو باشد ، و...و .. مردی که بر شما تسط داشته باشد و باشما مثل یک شاهزاده و پرنسس رفتار کند ... و شما بتوانید او را جلوی دیگران مثل کارت برنده روش کنید ! مگر نه ؟...

ما هم میخواهیم با زنی باشیم که زن باشد : یعنی حس مادری داشته باشد ، معشوقه باشد ! خانمی داشته باشد! بانو باشد ! حرف شنو باشد ! همیشه خندان و آماده بخدمت باشد ! و....

همیشه معطر و تمیز و ... باشد ! میخواهیم با شما بدیگران پز بدهیم !..


(6)

یک فرق کوچک اما در ارتباط با رابطه ی بین زن ومردها نسبت بهمدیگر وجود دارد و آن اینکه :

برای مرد ها رسیدن به هدف مهم است ...

و برای این مهم اینها حاضر هستند همه کاری بکنند ... یعنی تا زمان دست نیافتن بر یک زن ، سعی می کند به هر طریقی او را تحت تاثیر بگذارد ( پول خرج کردن ... احترام گذاشتن ... و... ) کوشش می کنند که بتوانند او را « مال خودتان کنید » ... بعد از داشتن او ... وی را برای نمایش قدرتش و پز دادن و ... میخواهد ...

در حالیکه برای خانمها مسیر و راه رسیدن به هدف مهم است ...ا..یعنی همان ترچیحی که لیلا به این خوبی بیان می کند:

من ترجیح میدم اول حس دوست داشتن و امنیت و احترام باشه تا سکس وبقیه چیزا...

(7)

پس راه عملی پیشنهادی من این است :


نباید زود گذاشت مرد ها برسند به مرز و بروند به آنطرف مرز ... چون وقتی رفتن آنطرف با خالی شدن ...زود سرد میشوند ... و عملا به مرد نشان باید داد که هستی ، خواستنی هستی ، دوست داشتنی هستی .. دوست دارم ببینمت ... میخواهم با تو قهوه بنوشم ... و یک مقدار اچازه ی بازی و لاس خشکه ... همین و بس ! ( همان چیزی که خودت میخواستی ! ) ...


(8)

دوستی که امروز اورا همراهی می کردم مردیست 68 ساله و خیلی متشخص و با تجربه .و کار کشته .... بحث و گفتگوی ما عملا بر سر این مسئله ی چه باید کرد ، دور میزد ...

او بمن گفت : « بهش بگو : طرف رو تشنه نگه دارش !.... » وی اضافه کرد : « ... نه اینکه هیچی بهش ندی ! ماچ و بوسه و بوس و کنار و سر وسینه ات را بگذار در اختیارش ... و هر چه خواست از او دریغ ندار ! ولــــی گرسنه اش بگذار ! .... » و ادامه داد : « ... بهانه فراوان میتواند بیاورد مثل نمیشود ! ... نیستم..! صبر کن ! و نظیر این ... مطمئن هستم که دنبالت خواهد دوید ...» ...

این آقا نیم ساعتی از همین حرفها می زد ...


توی پارک رفتیم به قسمت دیگری پر از گلهای باغچه ای بود ... رنگ و وارنگ و معطر ...

پرسید : « این خانمه چند سالشه ؟ » ... گفتم : « بیست وپنج ، بیست شش ! »

« چند سال ؟؟؟ »

« 25 !! »

و او گفت : « بابا این دختر خانم که خیلی جوونه ! این ها جوونن و با پسر های جوان میچرخن ! که اصلا حالیشون نیست ... پسر ها توی این سن همش میخوان بکنن .. و هی از روی این بپرن روی اون !.... » .

متوجه شدم این آقاهه همون لغت های من رو بکار می برد !


نشسته بودیم روی یک نیمکت ! خانمی جین پوش ، خوش هیکل ، تو پر و خیلی خوشاندام از دور خرامان خرامان می آمد.. تنها بود و در عالم خودش ...

سر همه ی مرد های در چشم انداز من به سوی او چرخیده شده بود .. آقاهه بی اختیار گفت :

« عجب چیزیه ؟!! » ... آب از لب و لوچه اش کش کرده بود ... خانمه ی تنها ، اومد و اومد و دو تا نیمکت مونده به ما نشست ...


آقا هه ی دوست ما نا آروم شد ... هی سرک می کشید ... خودش روش نمیشد جلو برود ... به من میگفت : « ببرو بپرس ببینیم دلش میخواد بریم با هم قهوه بنوشیم ! » ...

شوخی کردیم و صدای قهقه ه ی آقا در اومد ... انگار نه انگار که حالش اینقدر خراب است ... اصلا شارژ شارژ شده بود ! ... خانمه پا شد از جلویمان رد شد... قیافه ی شکسته و خسته و اخموئی داشت !

به شوخی گفتم : « بابا اینکه مسن است ! » ...

بحث کشید به مسئله ی سن ... او معتقد بود :

« ... زن باید بالای سی باشد ! شاید هم چهل به بالا ... چون تا اون زمان تمام ارد هایش را الک کرده است و میداند چی به چی است ! »...


وقتی متوجه شد که دارم یاداشت می نویسم پرسید : « داستان مینویسی ؟»

گفتم : « بعله ! »..

ساکت شد و دیگه چیزی نگفت .. تازه متوجه شدم پوستم زیر این آفتاب داغ چقدر سوخته و رنگ مسی خوشرنگی بخودش گرفته است ...

کاغذ و قلمم را جمع گردم ... همه را توی کیفم کردم ... گذاشتم ترک دو چرخه و رفتیم ...






نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 4:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 21 خرداد1387

گفتگوی فعلا دو نفره ... گپی با لیلا!

 

فرض کنید یک سوراخ اندازه ی سوراخ های زمین گلف وسط جاده است ... یک سکه به تو میدهند و میگویند با سرعت 100 کیلومتر توی اتوبان برانی ! حالا این را بنداز توی سوراخ !

این واقعی است آماری برای برنده شدن در «لوتو 6 از 49 بعلاوه ی عدد خوشبختی ! » ...

با همین وچود ولی هر هفته میلیونها آدم در آلمان در این بازی شرکت می کنند و هر هفته هم چند نفر برنده میشوند ... آدمهائی هم پیدا میشوند مثل خودم که حتی یکبار هم شرکت نکرده ام !


حساب من این است که اگر در این 30 سال بازی کرده بودم و حداقل هر هفته 2 یورو گذاشته بودم برای بازی ، الان بر اساس قانون ریاضی قمار یعنی : حداقل باخت حداکثر برد است! ، فقط بخاطر بازی نکردن تا این لحظه ، مبلغ 2 * 52 * 30 حداقل قطعا برنده شده ام ! ...


یکی هم میبینی آمد و زد همن بار اول بازی کرد و چند میلیون برنده شد ! همنطور که میبینیم میبرند !


حالا این لیلا خانم هم همنطور است ! درست زدی توی خال ! ترق ! همه ی هفت شماره ی بلیط بخت آزمائیت درست از آب در اومد ...


دوزاريم كه افتاده بود شما چي ميگين ...


واین جمله ی :


ولي دوست ندارم قبول كنم ! اصلا سخته قبولش !‌آ


برای من مثل صدای اون اقا یا خانم خوش شانس برنده ی بخت آزمائی ای است در میکروفن تلویزیون ... که برای خودش باور نکردنی است که میبیند در بازی لوتو برنده شده است ...


لیلا ... از این سی و پنج – چهل میلیون زن و متقابلا مرد (فقط ایرانی) و چندین میلیارد در سطح جهان هم همین حالت رو دارند ... منهم دارم ، تو هم داری !

ولی همین که رسیده ایم به اینکه : نفس وجودیت این موضوع را اصلا بپذیریم ! خوب این خودش گام اول است ! اینکه باب میل ما است یا نه ؟ موضوع مهم ولی فرعی ای است که میشود روی آن صحبت ها کرد !


نکته ی دوم:

آخه مثلا يكي پيدا ميشه هزار و يك جور ادعا داره ، حالا نه فقط آدمايي كه من باهاشون بودم ها !! خيلي ها ( از جمله ماست فروش ها ، عطار ها ... ! این دو تا موچود را مثال آوردم که واضحتر حرفم را بزنم ....

ضرب المثل ( پر بار ترین نکته های چکیده ی فرهنگی مان ) است و فرهنگ چندین هزار ساله مان در این زمینه غنای خاص را دارد... سعدی ، مثنوی ، ....


لیلا ! عزیز ! کدام ماست فروش می گوید ماست من ترش است ... چرا به حرف عطار اعتماد می کنی !... برو بو کن ! برو یک انگشت بزن به ماست و بچش ! هندوانه که میخری هم یک تقه تو کله اش می زنی ؟ یا نه ! ....


توی یکی از این نوشته ی آخری ات http://mahsour.blogfa.com/post-389.aspx یک اشاره خوب (و مثل همیشه صادقانه ی ناب !) داشتی ( حدس میزنم به شیوه ی برخورد زرین تاج خانم باشه ! ) که خودت هم اقرار کرده بودی :


من نشونه ها رو مي بينم و به هيچي حسابشون نمي كنم و بازم ميرم و ميرم و ميرم تا خيلي بد مي بازم . تو با اولين نشونه ها به خودت مياي و مي فهمي و مي دوني كه نبايد بذاري كه ببازي .

از اين رفتارت خيلي خوشم مياد . همين باعث ميشه همونجور كه تا حالا نباختي ، هيچ وقت ديگه هم نبازي .

خوب عزیز دل نه اون برنده است و نه تو بازنده !

این تو هستی که چشم بسته خودت را می اندازی توی انتخاب !

اونها صفر نیستن ! منفی هم نیستن و نمی شن ! اونها خودشون هستن ! تو حق انتخاب داری ! ....


صادقانه بیان می کنی اونها رو مي بينم كه به حرفاشون عمل هم مي كنند .... ولی درست در اینجا ، دقت کن ! بعد يك دفعه ( ؟؟؟؟!!!! ) من میگویم از زمانی که واقعیت توی ذوقت میزنه و خار های گل توی دستت میرن ... ویا بزبون خودت از زمانی که مجبور میشی نشونه هائی که بودن و تو نمیخواستی ندیده بگیری و به حساب نیاری ! رو مجبوری رو در رو بشی با هشون ...

خيلي ها ، مي بينم كه به حرفاشون عمل هم مي كنند بعد يك دفعه صفر ميشن اصلا يك جورايي منفي . .....

من میگم ... به اونها شک نکن !

این دگردیسی انسانی نیست .. تو آن روی سکه شان را ندیده بودی !...

این ها شعبده باز نیستند !... تو « تریک » و «تردستی » هاشون رو نمیشناختی

دو روئی انسانی نیست ... همه ی انسانها همه ی صفات ثبت شده در تمام لغت های جهان را در خودشان ، فکرشان ، عملشان و رفتار و کردار و گفتارشان دارند .... و ممکن است هر آنی بروز کنند !

صد صفر نمیشود ... مگر اینکه آن یک معروفش را بر نداری !

هیچ موجودیتی منفی نمی شود مگر بجز علامت ( - ) فرمول ریاضی روی تخته سیاه و روی کاغذ... منفی در ریاضی یعنی نبود یک چیز ... یا شاید مقصودت از منفی شدن آنها به معنی همسو نبودن و هم خط نبودن (مثبت ) است ... که این نا همخوانی عملا یعنی نقصان همسوئی و در نتیجه مثبت نبودن و عامل و عملی که در چهار چوب مخالفت با جهت خواسته و مسیر انتخابی ما میباشد است ! ... که با زهم ازدید من این به معنی منفی شدن نیست ! بلکه آنرا حداکثر در جهت دیگر بودنش تعریف میکنم ...


شاید هم قضیه ساده تر باشد و مقصود از اینهائی که صفر ميشن و اصلا يك جورايي منفي . ..
کسانی هستند که دیگر آن نقش و کارآرائی ای که باید داشته باشند ( در تصور من را ) میبینم ندارند ... و تازه مخل و مانع پیشبرد کار هایم هم میشوند ( نقش عملکرد منفی آنها ) ...


نکته ی بعدی و جالب این جمله ی عظیم است :


من نمي فهمم چرا ميگن زنا موجودات عجيبي هستن ، واقعا درك رفتاراي مردانه برام خيلي سنگينه !‌ قبول كه هورمون هاي مردانه يكي از دلايلشه ولي چقدر فرهنگ رو موثر ميدونين ؟!!‌ نمي دونم چرا حس مي كنم از بين هزاران مرد ايراني بزرگ شده تو اين فرهنگ شايد تعداد آدماي به نسبت عميق به انگشتاي دوتا دست هم نرسه !!


لیلا در این جمله ات جای کلمات « زن » و « مرد » را جابجا کن !

بیا نمی خواد من کردم .... حالا بخوان :


من نمي فهمم چرا ميگن مردا موجودات عجيبي هستن ، واقعا درك رفتاراي زنانه برام خيلي سنگينه !‌ قبول كه هورمون هاي زنانه يكي از دلايلشه ولي چقدر فرهنگ رو موثر ميدونين ؟!!‌ نمي دونم چرا حس مي كنم از بين هزاران زن ايراني بزرگ شده تو اين فرهنگ شايد تعداد آدماي به نسبت عميق به انگشتاي دوتا دست هم نرسه !!


ما مرد ها هم همین فکر را می کنیم !


ولی یک سئوال اون وسط باقی موند ..... چقدر فرهنگ رو موثر ميدونين ؟!!‌ که جواب ساده ای دارد :

کاملا زیاد!

مخصوصا که مثلا من از مشهد دم حرم بزرگ شدم بعد رفتیم به منطقه دیگر شهر مشهد ... از آنجا به تهران منطقه ی شاپور گمرک آن زمان و به دانشگاهی در شمال شهر آن زمان ( عباس آباد اون زمان جردن هنوز خاکی بود و مادر بزرگ روسم توی جوادیه زندگی میکرد ! و زمان شاه بود ... آزادی فراوان ... کسی به کس کار نداشت .... بعد هم آمدم آلمان ... مهد فرهنگ اروپا ... آنهم شهر هامبورگ ... آنهم در سالهای دگر گونی انقلابی نسل ها ی مشهور به 68 و هیپی بازیها و فاز بعدیش چپی بازی و بعد یوپی ها و .... حالا هم که دیگر معیار ها هیچی به هرچی انیدیودوال ( اصالت شخصیت فردیت فرد مهم بودن ) و پذیرفتن « فرد هرچه بخواهد، آن درست است » در جهان حکم روا شده است ... در علم .. در قانون ... در اقتصاد .. در اخلاقیات ... در روابط انسانها ...

و در این شرایط یک مشت هم با تمام فشار چماقی و پلیسی و سیاسی و اجتماعی و بسیجی و ... بزور میخواهند از قوانین عصر حجری عقب مانده ی پوسیده ی خنده آور را بزور در یک کشور متمدت کهن سان حقنه کنند ! خوب مسلم است که بلبشوئی حاکم میشود که شده است و سردرگمی های پیدا میشود که تو و نسل سوخته ی تو دچارش هستی ...

در این جا  این موضوع را سعی کرده بازتاب دهم :

در انجماد گزینش ها /وقتی که  گرگ ها / نه  گرگ ترین ها  /  بر سبزه زار ها حکومت می کنند / بیچاره گوسفند ها....   

و این مشکل شخصی فرد ی و خصوصی توی تنها نیست....


من که از دور شاهد این تغییرات هستم و به خاطر شغلم با جرات میتوانم در مقام مقایسه با خیلی ها صاحب نظری با تجربه ی عملی در این زمینه میتوانم باشم ... زیادی بگویم عملا است ...


فرهنگ تاثیر خودش را دارد و گذاشته است ....

.

لیلا ! بجرات میتوانم بگویم در تاریخ ما ایرانیان هیچ نسلی به اندازه ی نسل هم دوره ی من این تغییرات را ندیده و نه لمس کرده است ...

نسل تو است که باید همه ی این تعاریف را با تمام سر درگمی هایش دوباره باز سازی کند !

کاش بتوانم منهم سهیم باشم ...

حرف بین تو و من .... بار این گونه عظمت تاریخی را دارد در خودش ... حرف در گوشی دو آدم مجازی نیست در اینترنت !


با این محتوی میرسم به این سئوال مرکزی خودت :


حالا اصلا قبول ،‌اينجوريه !‌خب تكليف چيه ؟!‌


یزار جواب این رو بزارم تو پست بعدی ! ولی بیا م سر جواب به این سه سئوال مشخص آخری:


من ليلا كه از سطحي بودن تو همه چي بيزارم چكار كنم ؟!‌


از آدمهای سطحی دوری کن !


با آدمهای عمیق رابطه ات را بیشتر کن !

اون زمانها توی تمام شهر ها و حالا اینجا هم همنطوره ...

معمولا آدمها همجنس های خودشون را پیدا می کنن و هر گروهی « پاتوق » های خودشون رو دارن !... از اونجا شروع کن ...


من ليلا كه ميخوام مثلا عاشق بشم عاشق كدوم يكي از اين آدما مي تونم باشم ؟!‌


احساس می کنم عشق رو با هوس غریضه ای ات قاطی کرده ای !


عشق از درون میاد و یهو مچ خودت رو میگیری که میبینی عاشق شده ای ! تو انتخاب نمی کنی ... تو اقسانه ها میگن اون فرشته ی خوشگل کوچلوی تیر کمون بدست بنام «اروس » با تیر عشق به آدم میزنه ! اینی که تو ازش حرف میزنی فکر میکنم اگر به زبون واضح تر بگی شاید مقصودت این است که با چه تیپی از آدمها ( مردها و یا پسرها ) و دقیقتر یعنی با کی بپرم !

من میگم : علف باید به دهن بزی شیرین بیاد ... من از توی فکر تو خبر ندارم ...

تو جی میخوای ؟ چی چوری میخوای ؟ تو در مرکز دنیا هستی و حق انتخاب داری که با چه کسی چقدر چه ... بکنی ! اگر دقیقا نمیدونی پس به درونت مراجعه کن ... به او پا بده ... به خئودت اعتماد کن ...عزیزم از ذوق درونیت حرکت کن ! نه از اینکه چه مد روز است و نه از اسنکه مردم چه می گویند ... تو ببین تو چه میخواهی !

حداکثر یک دو دفعه هم تیرت به خطا میرود و یا آنطور که برای ندا نوشته ام سنگ میخئورد به تیرت .... ولی تو ببین تو چه میخواهی ... لامصب !


پرسیدی دوستي كدوم يكي واقعا ارزش داره ؟!‌ مقصودت رو نفهمیدم ! هر چیز بجای خویش نیکوست ... میدونی شاید در رور من با ده ها آدم ولی با یکی دو سه تا دوست سرو کار دارم ...

هر کدام جای خوشان را دارند ... من شخصا تر جیح میدهم چندتا دوست مختلف داشته باشم و هر بار بر حسب میل و سلقه و حال و احوالم دور و نزدیکی کنم با آنها ... ولی بعضی فقط یک یا دو تا دوست دارند و همیشه ی خدا فقط با هم هستند ! وای بحال آدم وقتی که از این دوست اون انتظاری که داری بر |آورده نتئاند بکند در اون لحظه !....


من فکر میکنم ... وجود دوست مثل قوطی ادویه ی دم دست در آشپزخانه است .. آدم کار و زندگی خودش را دارد ( مثل آشپز در آشپزخانه ) ... نمک و شکر و آرد و فلفل و زردچوبه و رب کوجه فرنگی ....و قوطی چای و ...


دوست باید اون لحظه و اون مقدار که میخواهد بکارش بگیری ! و اجازه بدهی بگذاری متقابلا بکارت هم بگیرد !... دوستی باید دو طرفه باشد !...

ادامه در قسمت بعد !



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 12 خرداد1387

یک قاشق کاچی ... برای ملی جون ...

 ملی عزیز!

 

این مطلب را ماه ها پیش نوشته بودم ... از متن شش صفحه و نیمی همینش رو اتفاقا در هنگام مرتب کردن جنگل در هم و برهم دست نوشته هایم پیدا کردم که چون برایت نوشته بودم باید برایت میفرستادم .....

دیر ، ناقص ... و هم اش هم تقصیر خودم .... اما بلاخره ...اما فرض کن یک قاشق کاچی است ...

بهر صورت ببخشید !

 

ع. ب.

 


 



اولین بار که داستان « ماجرای غم انگیز خانم میم » را خواندم برای ماه رقصان تقدیر نامه ای چندخطی نوشتم ... ولی با چند باره خوانی این داستانک هر بار ببشتر پی به عمق عمیق نوشته ی ایشان بردم ... از آنجا که از نوشته های متفرقه ی بدستم آمده ایشان خانم خیلی آکنده و سرشار ذوق هنری میباشد... اینبار در زمینه ی نوشتاری ! به ایشان ، بدون سابقه ی شناخت قبلی با ایشان ، بر اساس همین داستان کوتاهشان ، بدون شک عنوان نویسنده میدهم ...

پس میگویم ماه رقصان ، نویسنده ای است که قصد تجربه آموزی دارد و در هنر نویسندگی از طریق رفتن به کلاس های آموزشی در زمینه ی نوشتن خلاق ! و تشکیل کار گاه نویسند گی عملا به موضوع اهمیت میدهد ...

خانم میم داستان ایشان برای من هم زمان سه شخصیت در سه سطح و بعد است :

1. میم مثل من نویسنده ( بازتاب فکری مستقیم خود ملی)

2. میم مثل مهتاب ( تشعشع فکری خانمی نویسنده از زنیت )

3. میم مثل ما ( تصویری از ما ها ... مردم ... ملت ... )

در کل ، داستان از یک استعاره ی دیگر متداول و ظاهرا خیلی پیش پا افتاده و آسان ولی درست به همین علت سخت برای بهره برداری عمیق از آن ... یعنی رابطه ی پارتاگونیست با خودش ، در « آینه » .

زن با خودش رودر رو میشود ... و داستان خودش با تمام بار های در خود نهفته اش آغاز میگردد... میم در تلاش معمولی روزمرگی یک کاری عادی در شفافیت سازی ، کسی را کشف میکند.. وای !

بر این که نگاهم به او افتاده است ... بر من- او چه رفته است !

شاخک های احساساتش تیز میشود .... بینائیش تحریک شده ( میبیند ) و حس بویائیش تحریک میشود ... درک عیبی را میکند ! بوئی بد ! اوج بیان چیزی که هستی دارد ولی غیر قابل رویت و درک است ...

قضیه اینطور شروع شد که خانم میم در حالیکه داشت شیشه ی آیینه را پاک می کرد نگاهی به چین های کم عمق گوشه ی چشمش انداخت و همانطور که داشت سرش را تکان می داد ، آه عمیقی کشید ویکباره حس کرد بوی بدی توی خانه پیچیده است .


میم نظاره گر ساده نیست ... زنی است ، انسانی است و از مردمی است که با کشف عیبی باید در اولین فرصت علتش را رد یابی میکند ...

موهای وز کرده اش را با گیره ی فلزی بست پشت سرش

مثل مردی که آستینش را بالا می زند ... شاید زره ای که سوارکاری پوشد ...

و با به سابقه ی پانزده ساله ی خانه داری اش ، اول رفت سراغ کابینت های آشپزخانه ...

جستجو ی در گذشته ی خود در گنجه ی تاریخچه ی خود ... پشت ته مانده ها

فکر کرد بدون شک چیزی پشت شیشه ها و دبه ها و پلاستیک ها مانده و حالا کپک زده است. این اولین حدس خانم میم بود.

با تمام وجود ... با فراموش کردن خود...

کفلش را ،که حالا دیگر مثل قبل خیلی هم ظریف نبود ، گذاشت روی سنگهای سرامیکی کف آشپز خانه.

زیادی پیش میرود ... با واقعیت سرد ( همانند پارچ آب را ریختن بر روی کسی ) بخودش که میآید باز هم گذشته ی گذشته خودش را زیر پاهایش می گذرد ...

سردی سرامیک ها وادارش کرد برود قالیچه ی زرعی لاکی رنگ دست باف یادگار مادر مادرش را بیآورد پهن کند و بعد کپلش را ولو کند روی آن.


با ریز بینی و دقت در گذشته اش کند و کاو می کند ... تجزیه و تحلیل می کند ... سبگ سنگیم میکند ... ارزیابی میکند ...

شیشه ها را که رویشان برچسبهای دور سورمه ای چسبانده شده بود یکی یکی آورد بیرون و گذاشت سمت چپش. عدس . لپه . لوبیا قرمز. سفید. چیتی . چشم بلبلی.نخود . همه نفخ آور . دبه های سبزیهای خشک را هم در آورد و گذاشت سمت راستش. شوید خشک . نعناع . تلخون و مرزه. جعفری خشک . گل محمدی .بعضی ها نفخ بر. کیسه ها را هم کشید بیرون . قهوه . نسکافه .چای آلبالو . چای دارچین . چای زعفران.

آنجا خبری نبود ... دوباره مرتب می کند ... ولی عیب سر جایش است !...

نه ! این سوسک مرده بعید بود بتواند این همه بو بدهد. شیشه ها و دبه ها و کیسه ها را جاسازی کرد دوباره توی کابینت و حس کرد بوی بد تعفن کمی بیشتر از قبل می آید . جوری که انگار همین نزدیکی ها حیوانی چیزی مرده باشد و گوشتش در حال تجزیه باشد.

عیب میتواند ناشی از تلنبار شدن باز تولید اجباری بدرد نخور و همزمان رسوبات و ته مانده های روز مره گی ها باشد وجودشان زیادیست و مایه ی کثافت زائی ...که باید بدور انداخته شوند... و نشده است ... عیب عیب است ولی کسی دیگر میتواند مقصر باشد که این عیب های شناخت شده را بر طرف نکرده باشد ...


در این لحظه بود که خانم میم مطمئن شد که بو از جایی غیر از کابینت ها می آید و یک دفعه « پوف » ی گفت و سرش را تکانی داد و با خودش فکر کرد لابد دیشب خوب نخوابیده است و فکرش خوب کار نمی کند وگرنه واضح بود که بو از سطل آشغال پلاستیکی بزرگ زرد می آید که شوهر خانم میم همیشه فراموش می کرد آشغالهایش را بیرون بگذارد.

میرود مچ گیری و یا شاید با غر زدن که دیگران هیچ ... خودم باید بکوشم برای رفع عیب


خانم میم ،سرشار از حس شعف از کشفی که کرده بود ،در یک حرکت سریع و فرز ،همانطور که مادرش همیشه انجام می داد ، خودش را رساند به سطل آشغال و وقتی پایش را فشار داد روی پدال سطل و سطل باز شد ،

........


 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 21:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 اردیبهشت1387

بپرس و کوتاه نیا ! ...

 

از « آ » ی آغاز تا « نقطه : . » وسط « نون » کلمه ی «پایان » هر هستی ئی که خلق شده شود فاز « بودن » خود را آزمایش میکند در ابعاد زمانی و در جهار چوب مکانی ، در پس زمینه جغرافیائی و تاریخی خودش ... در فضا و جوّ متاثر از محیط پیرامونش در تماس و تضاد وتقابل و بر خورد با افراد و عناصر و دیگر اجماع !

با این حقیقت شماره یک و نیز این حقیقت ، شماره دو ، که : هیچ اتفاقی اتفاقی اتفافق نمی افتد ...

میرسیم به این نکته ی اساسی که در دوران بودن ، یعنی هستی ، زندگی عبارت است از حرکت و تکاپو در بستر وقایع است ...



بعبارت دیگر :

  1. قبل از زمان وجود نداشتن و خلق شدن ... فقط نبودن است....

  2. از بهم رسی ، امتزاج و با ترکیب پایه نطفه ای پدید می آید ، نهاد میشود ، کاشته میشود ، ساخته میشود ... از نبودن بودی میشود ...

  3. می زید ! هستی میشود ... بود میشود ... و در مسیر هستی اش... در پروسه ی حرکتش در ارتباط با عناصر و تحت تاثیر و تاثر ، رشد میکند ... میآموزد و تجربه کسب می کند ... زندگی می کند ...تغییر می کند ... آزمایش می کند ... (تکامل ؟ ) ... تا ...

  4. به پایان این شکل هستی اش ختم شود ....وبه نا بودن برسد ....



در این باره بار ها نوشته ام... ( مثلا در این جا ). ...

فلسفه ی خلقت وخلاقیت درنفس وجودی حود آن مخلوق میباشد ...

از زنی که خودش به عنوان یک همبستر ، بعنوان زنی آب ستان، خودش کشتگاه نطفه ورشد اببریون بصورت زن بار دار و بعد به صورت حمل کننده جنین در رحمش بصورت زن حامله خودش سه فصل از زندگی یکسالش را با تمام وجودش در بوجود آوردن یک انسان ، گام بگام با فلسفه ی خلاقیت مادر طبیعت در اولین جبهه از درون و بیرون سهیم بوده است و خودش بزرگترین مهره بوده است ... و در نهیت نوزاده ای ( نود و چند روزه ) را با آن رنجومشقت به دنیا می آورد ... باید پرسید چگونه وچرا ها یمان را....

مامرد ها در خلقت انسانی فقط نقش ساده ی گرده پاشی رابرعهده داریم... که آنهم به همت رشد علم دیگر دارند از ما می کیرند !...میماند نقش حامی زن ومراقب از و حافظ زن و بعدنوزاده اش (فرزندپسر یا دختر ) مان که ...بمرور ...بچه ...کودک .. نوجوان و جوان و زن و مرد میشوند برای خودشان و میروند پی کارشان ... تا هرموقع نیازی به ما پیدا کردند شایدبیایند و سراغی بگیرند ...

فلسفه وجودی میز در میز بودن اش است ... جواب چرامیز میز است ، در این است که جون میز است و نه صندلی مثلا ... با رد یابی میتوان در همه ی جهات تحقیق کرد ....و کشف کرد...

چوبهایش از کدام درخت از کدام منطقه ... نقش ونگار ش از کیست ... نجارش کیست ...چوبهایش در کدام کارگاه بریده و خراطی شده اند ... چند بار رنگ خورده و پولیش شده ..

از کی وکجا خریداری شده...چگونه آورده شده است در این اتاق ...و چرا الان اینجاست و ....

همین طور میتوان گرفت و رفت .... یک مثال ساده تر دیگر...

بنظر من باید همان طور که موقع خوردن یک لقمه نان و پنیر نه برای مان مهم اسن که گندم نان را چه کسی کاشته است ...در کدام مزرعه ... وچه کسی درو و آرد و تا چگونه به نانوائی رسیده و در نانوائی چه کسی خمیر گرفته و در کدام تنور پخته شده و...... و همبنطور پنیر از شیرکدام حیوان در کدام مرتع و ... در کدام ماست بندی و از کدام دکان ... ...سئوال می توان کرد و جواب هم میتوان یافت ... ولی ....

میگویم لقمه را بخور ... و بگذار مه وخورشید و فلک ونانوا وآسیابان و برزگر و بقال سرکوچه تان کار خودشان را بکند وزمینه ی فراهمشدن لقمه ی بعدیان را فرا هم بکنند و.... شما هم غذا را خوردی وانرژیتان را گرفتعه ای و در این بازیهای نقش خودت را داری نویسنده ای برای کتابخوانها ... مادری هستی برای پسر...شریک زندگی همسرت .. ، عروس مادر شوهرت ... دختر لاهیجانی من ... کارمند آن شرکت و ... مشتری فلان رستوران و ....

حالا هی بگرد دنبال حکمت ها ...

حکمت هر چیز در خودش نهفته است ...

خوب یک لیوان ، ظرفی ابزاری برای جای دادن مایعات در خود ... چندان اختیاری از خود ندارد که تو .... تو تصمیم میکیری آنرا از کمد ظرفهایت برداری روی میزت بگذاری و در آن ....آب ازشیر .. شیر از یخچال و یا آب پرتقال و ... بریزی ...

من از لیوان به بعنوان جا قلمی برای مداد ها سرتراشیده ی آماده ی نوشتن دم دستم استفاده کرده ام ...

ما تازمانی که حق و توانائی انتخاب داریم ... مخیر هستیم ... و لی در تحت انقیاد ضرورت های بیرون از خودمان و محدودیت ها ی دیگر ...در فشار اجبار و زور ...

باید ونباید ...و میخواستم و... بهتر است ... و شاید ... وکاش ...میتوانم و.... می کنم ... و اما و ...ولی ها همه سرچشمه از همین توان انتخاب و سپردن کار به اتفاق و اجبار ها است ... آش شله قلم کاری است ...ما همه جزوی از اچزا هستین در پروسه ی هستی ...و ... بخاطر توانائی های مان ، بنظر خودم تا حد خدایگان کوچک زمینی ....



خوش آمدی به سر زمین سئوال :

بنظرمن کسی که به هر دلیلی این مسئله برسد که بیان می کند : « این روزها سخت به حکمت به وجودآمدن انسان می اندیشم ...به این که چرا به وجود آمد وبرای چه باید زندگی کند ...فلسفه آفرینش چیست واصلا از اولش چه بود ؟ » کسی است که از روال معمول به هر دلیلی سر خورده است و ... با شک و تردید ... همه چیز دیگر افناعش نمی کند ... میخواهد قدم دیگری بر دارد ... جایگاه فعلی اش را تغییر دهد ... همه چیز را زیر میخواهد از حالا به بعد آگاهانه ومسئولانه در دست بگیرد ... این سئوالات نشانه ی رسیدن به مرز بلوغ ها ی فکری است ...

خلاصه کنم وبه زبان ساده بگویم :

هدف در هدفک ها است ...

در به تر ( همان بهترو خوب تر و یا نیکتر ... ) انجام دادن کار ها ، وظایف وتکالیف مان است ...

و این مهم هم با بالا بردن درجه و توان امکانات مان عملی میشود ....

بنظرمن بدون هیچ عجمومعجم بازی و تلاش وکوشش خاص فقط با به اندیشی و به عملی است که در بهبویدی شرایطمان کاری کرده ایم ودر کل از این طریق مستقیم وبی درد سر به « به هستن ها » [ به اِستان ، به یهشت ] در هر زمینه ای می رسیم...



انتخاب کلمات ، جمله ها ومحتوی بهتر در کتاب در دست نوشتنت ...

کمک در بهبود روابط با همسر ...

بهتر انجام دادن وظایف مادری ...

مسولانه تر برخورد کردن در سرکار ...

انتخاب وسائل رفاهی تر ...خوشرنگتر.. کیفیت بهتر ...برای منزل جدید ...

دادن سرویس بهتر در رستوران زیبا ...

وغیره و غیره...

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 15:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

روز 11 اردیبشت... اول ماه مای ...

امروز  روز جهانی کارگر است ...  روز آنترناسیونال   سوسیالیتتت ، روز انتر ناسیونال زولیداریتت ... روز هانی  سوسیالیسم و روز همبستگیار گران ...

حدود ۷۰۰ نازی (فاشیست) ها قراره  امروز مارش بذارند و رژه بروند ...

من میرم پهلوی ملکه ! - صبحانه ...

مهمونام همه رفتن ...

فقط موندن این دختر خونین دل من و  این دختر شمالی ...  اون سومی هم تو آسمونها  برای خودش دارد می رقصه ... آون آخری  هم که باز آشتی کرد ... میتی هم رفت سر خونه و زندگیش ! 

 

۰۰۰۰فعلا اطاقها خالی است ...

و من دارم به باغچه ها میرسم ...

سال پر شکوفائی رو جلو ی رو یم دارم .... میگن  سالی که نکوست از بهارش پیداست ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 14:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 27 فروردین1387

اعلام آتش بس موقت !..... برای پیدا کردن خود ......

 

میتی !!!
هزار تا فکر افتاده بود تو سرم...
بجای تو با ده نفر حداقل تماس گرفتم ... از آلمانی تا ترک و افغانی و ایرانی ... از زنان با تجربه  ی وارد ... از مادر شوهر ها و حتی دو تا زن که همان بلا (و برنامه ی خانواده و والده ی آقا شوشو، به طریقی به سرشون اومده ...
خلاصه اینکه:

اعلام آتش بس !.....

آسانترین راه برای فراهم آوردن زمبنه ی آرامش  برای  خوابیدن گرد و خاک ها و  از آب انداختن  آسیاب ها...  ته نشین شدن لای و لجن ها ... 

و نفس تازه کردن  برای شناختن موقعیت و کشف خود و 

بدست آوردن وقت !

زمینه سازی تسلط بر اوضاع و گرفتن سکان اتفاقات در دستت !    

صلح موقت را یکطرفه هم  که شده  بر قرار و حفظ کنیم ...

هدف اصلی بلند مدت : برنامه ی خودت رو محکم  کن ! فرض کن تنها ئی ! و با بچه همین امروز آمده ای  اینجا!  ...

خط فکری نهفته در پس موضوع :

جبران اشتباه در تصمیم کور و سریع و  چهار سال پیش تر از اینت !!

این عملا یعنی :

۱) کوشش برای ساختن زمینه و زیر پایه ای  که در  مدت کوتاهی بتوانی ، آ لمانی  وار ، روی پای خودت مستقل به ایستی ! ( فعلا اصلا  بحث  "جدا ئی " را بگذار  به کنار ! !!)...

۲) انرژی و وقت را با حرفها ، در گیری ها و بازیهای وقت و زمان کش ! !... ، بیجهت هدر نده ! ... 

۳ ) دوست و دشمن بازی  رو بزار کنار ... سطح خودت رو ُ، تا سطح این ها  ، پائین نیاور ... سعی کن  خودت را از  همین لحظه ، از  بازی های رو کم کنی بکشی کنار ...

۴ ) با زدن لبخند ( از ته دل بر آمده و نه مصنوعی ! )  و گفتن عبارت هائی مثل :"شما راست میگید ها !".. ... "شاید درست میگوئید!"  ... " شاید حق با شما باشد !"  ( حرفی ! ).. و ... "باشه روی گفته های شما فکر خواهم کرد ! "  و از این قبیل !!! عملا تیر های آنان به سنگ خواهد خورد !...ا

نکته مهم : اما همین جا ! تاکید می کنم : غلو بیخودی ممنوع !  مثل " شما بزرگترید ! " و غیره !  ......

۵ ) پسر را ( شوشو را میگم ) خودت ترغیب کن ....خودت بزور بفرست برود ( نه با تو ! )  هر روز  ور دل مامان جونش !...

نه با متلک و  تکه انداختن ! بلکه جدی و از ته دل !... 

بزار بره و میخ اونا بشه !

تو بگو ( با خوشروئی !  در کمال مهربانی ! و از ته دل بر آمده !) :  "مامانته ، باباته ... گناه دارند ... ! برو  پهلوشون !  بهشون سر بزن !"...  و از این قبیل!! ... و یا ... "عیب نداره! ...وظیفه ات هست ! ... مادر و پدرت هستند! .. دیگه .... برات زحمت کشیدن !...

 بزار اونقدر بره !!!! ( تا خودش دیگه  خسته بشه و بر گرده و دیگه نره !....)...   

 ۶ ) فعلا تا دو سه  هفته .... تو فقط بخند ! ... بزار شوشو خان ! بکنه  هر کاری که دلش میخواد!... برای فقط دو سه هفته هم که شده ،  شمشیرت را غلاف کن! ...

تماشا چی باش !

دعوتشون نکن  ! خودت هم نرو !   شوشو را بفرست بره با حملاتی مثل :

" بهتره تو و مامانت تنها باشین! تا با هم بیشتر حال کنید ! .."

و اما  تو ....،  

تو کار خودت را بکن !

... موزیک و رقص  و ...

ورزش های نرمشی !... شنا !... حرکت!... مدیتاسیون !...

صبر کن و نتیجه اش را ببین !....

 مهم ترین نکته :

 در مدت دو سه هفته ی  اجرای این برنامه ....

از سر کوفت زدن  و متلک گوئی و .... بلند سر هم دیگر  حرف و جیغ و داد کشیدن

کاملا  و جدا خود داری  کن ....

و در صورتی که اتفاقا  انجام دادی  از خودت و دیگران عذر خواهی کن !     

 


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 5:7 |  لینک ثابت   • 

جمعه 23 فروردین1387

آنچه خراب است که خراب کردن ندارد !... اره ! ولی میتوان شاید تعمیر کرد هنوز !!!!

 

پیشنوشت :

 وقتی آمدم که این مطلب را در باغ بگذارم ... دیدم میترا ی  خانم  اومده و برام مطالبی رو نوشته بود ....

این را میذارم و میروم ببینم چه نوشته است ...

 

این مطلب را خانمی فرنوش نام ، زمانی توی یک پیام برام نوشته بود ... حالا مناسب دیدم ...

و من هم آن را خطاب به میترای عزیزم تکرار میکنم :



دستانم بوی گل می داد....

مرا به جرم چیدن گل گرفتند....

ا ما هیچ و قت کسی فکر نکرد که شاید من گلی کاشته باشم!!!!!



میترای خوب من ... این را میگویم که بدانی نه مجرمت میدانم و نه بیگناه ...

سعی میکنم شاهد بی طرفی باشم ...

آینه ...



خوشم میآید که خیلی آرام و بی سر و صدا بر سز خیلی جیز ها توافق داریم ... پس پیگردش نمی شویم ...

گذشته و دیگران !!....

پس میمانیم

دوردونه - شما - ایشان ...

دوردونه هم که مثل من ... بی تقصیر است و فقط شاهد و بی طرف ... ( و در کل سود و زیان برنده ی واقعی) از نتیجه ی « بازی » های بین شما دو نفر .... آدم بزرگ و عاقل و بالغ ...

بر روی سن تئاتر رابطه تان ...

هر گرد و خاک و ... دود ی بلند شود به چشم او هم میرود ...

هر چقدر شما در میدان مسابقه ی بهم زدن ماشین ها بهم بزنید این طفلکی بیشتر له و لورده میشود ...

هر چه ظرف و ظروف را بهم پرت کنید و بزنید و بشکنید انگار به سر او میشکنید ...

جیغ و داد و قهر و آشتی شما .... گوشهای او را آزار میدهد ...

او فقط تماشا کننده ی ساکت و بی طرف هم نیست ... او شاهد است و با تمام حس و وجودش شاهد در گیری ها (: من میگویم بازی ها ) ی شما.... در این شپیل پلاتز ! میدان مسابقه ! سن تئاتر ! آرئنا ! (یاد فیلم اسپارتاکوس افتادم و صحنه های خونین در افتادن بردگان به جان همدیگر !!! )...

میترای نازنین ... باصداقت! .. جنگجوی رشید !!،

خانه ، محل آرامش است و آشیانه ی امن و امان ....

یک چهار دیواری است ... با دو نفر آدم عاقل و بالغ و یک فسقلی ...

از طریق نوشته هایت میشود فهمید چقدر فضای آلوده ای در آن حاکم است

هر کس در ساختن و خراب کردن آن مسئول است ...

حرف من بر سر این نیست که چه کسی ... چرا ... به چه دلیل ...

همسر یکی از پاهای قضیه است ... اگر کمک در سازندگی کرد همسر خوبی است و اگر در ویرانی و به گند کشیدن آن و آلوده کردن فضا کوشید بد ترین ...



اصلا حرف بر سر رقابت و کینه توزی و مقصر و گناهکار و برنده و بازنده نیست...

حتی اصلا حرف شوشو نیست ...

فقط کلی و در این جهار چوب عینا گفتم

.... « به عنوان همسر ... بد ترین زنی که میتواند باشد ...»

و دلیلش را تلگرافی بلافاصله گفتم :

.... « ... شخصیتی خرابکار (به جای سازنده) ، ستیزه گر ( بجای مهربان ) .. جنگجو ( بجای صالح ) .. انتقام گیر .. آشوب گر ..»

حتی آنجا نظر هم ندادم ... چه برسد به قضاوت .... فقط اشاره کردم ...

«...و با تو اختلاف دیدگاهی دارم وبا هم  جای بحث زیادی داریم ...» ...


وحالا خوشحال هم میشوم در این رابطه به صحبتمان ادامه بدهیم ...



فقط قبل از ادامه صحبت باید بگویم ... شهامت تو را در پذیرفتن ( ظرفیت ) تو را تحسین میکنم ... و همین را تنها راه موفقیت تو میدانم ...

و اما فعلا ... من و تو رسیده ایم بر سر این توافق که



اختلاف بین شما و شوشو !

من فقط میدانم رابطه بد است ... یعنی هر دو دارید به هم بد میکنید !

تو بد نرین همسر برای او هستی ...

و او هم بد ترین همسر برای تو

( و در نتیجه هر دویتان بدترین والدین برای دوردانه ! ، حتی اگر هر کدامتان به تنهائی پدر و یا مادر خوبی سعی کند باشد برای او ) ...

خوبی و بدی در این نیست که من بهترم جون تو بدی ...

بلکه در این هم هست که چون تو بدی پس منهم بد میشوم ...

چرا به این نمی اندیشی بر گردی بگوئی :
آقا تو به این دلایل .... بد کرده ای ( دروغ .. نارو ... تجاوز ... )

و من به این دلایل .... دارم بد میشوم ( بی اعتماد ، متنفر ... کینه جو ... خشمگین ... )

خوب حالا چی ....

راه اول :

همان است که تو پیشه کرده ای :

من هم به آن دلایل ( سعی ام را میکنم تا محیط و جو و فضای و زندگی تو را نا آرام ... کثیف و آلوده کنم ...ضد تو کار کنم ... تو را خراب کنم ... آزار برسانم ...) و حتی به خانواده ی پدری و مادریت و...



راه دوم :

بزاری و بروی ... ( با بچه ، بدون بچه ...) : با این تفکر که « نه ! فایده ندارد ! » با این دید که « رابطه ای که خراب است دیگر خراب کردن ندارد !» ... و بدین ترتیب میتوان انتخاب کرد بین :

رفتن جسمی کلاغ پر ( معشوقه گرفتن ، نه بخاطر نیاز جنسی بلکه شاید برای خیانت کردن به او ...)

رفتن روحی ( دپرسیون ... و یا بی خیالی و بی اعتنائی و رفتن پی علافی و عیش و نوش ) ... ، رفتن عاطفی ( طلاق پنهان ... )

رفتن وجودی ( جدا زندگی کردن ، کوچ به کانادا ، طلاق رسمی ... )...

رد کردن طرف ( کار هائی بکنی که او برود ....)



راه سوم :

اعلام صلح دادن .... و با مذاکره و توافق و مرز ومرز بندی های جدید ... با ایده ی ببخش ولی فراموش نکن ... کناار آمدن با هم ... و با تعهد و مسئولیت دوباره از نو ساختن ... بااین شیوه که واقعا هر کس در این زمینه کوشائی کند ... درس از گذشته بگیرد و ادامه دهد ...

در حقیقت مثل آدم با هم نشستن و ... واقعیت را مثل نقشه ی رو باز جلو خود گشودن و تنظیم مرز و خط کشی و تنظیم نوین جایگاه .... به تنهائی باهم و یا بیاری گرفتن ریش سفیدان و مجربینی مثل روانشناسان و ... و

و در حقیقت چون در ابتدا صلح نکرده بودید حالا دعوا دارید ...

ولی میدانیم که جلوی ضرر را از هر کجا که بگیرید منفعت ( برای هر سه تان ) است ...



میترا ... عزیز دل ...

به این شیوه ی رفتاری تو انتقاد می کنم :

به پای این و آن نینداز ... تصادفی اتفاق افتاده ... سه تا مجروح و زخمی داده است این مهم نیست که چه کسی چکار کرده ... مهم اینست که با این مجروحان جه باید کرد ؟!...

از این شیوه ی کودکی لجبازانه ، توهین ، قهر... دست بردار !..

با هیجده ساله شدن آدم بالغ نمیشود ... به بلوغ رسیدن زمانی است که بر اساس احساس ذاتی عمیق و واقعی درونت ( دلگویه ) ، با استفاده از فهم و شعور و درک و منطق و تجربیات بد و خوب خودت و دیگران ، در زندگی تصمیم گیری کنی ! یا به زبان من خردمندی کنی !


پس نوشت :

میترای  درد کشیده !

خواندم ... قصه ات را ...

اتفاقا با این جور آدمها سر و کار هم دارم  ...

بعنوان مترجم و  و یا مشاور اجتماعی ...

خوب من خودم آدمی هستم  نه سیگار و نه مشروب ( بخاطر سلامتی ! و نه بدلایل مذهبی !  )..

میدانم و میفهمم تورا

درست همین شرایط  ، خودش ، این آس و  برگ برنده ای است که  تو  در دست داری !

 امان نامه ای که مثلا  اگر  راه سوم را انتخاب کنی از موضع برتری میتوانی حرکت کنی !

فکر میکنم ... اگر خشم و نفرتت را ... فعلا کنار بگذاری ... و صادقانه با والده ی شوشو !  و خود شوشو ... صحبت کنی  ... میخ های بزرگی را برای زدن داری !  شانسی که در طولانی در مدت مطمئنا جایگاه و موقعیت تو را در کل چهار چوب روابط مستحکم تر می کند و خواهد کرد  ...

معمولا  خلاف کننده ..  هر چقدر هم  خودش را زرنگ و  قوی و ... بداند ،  میداند که خلاف کرده است .... و درست همین نقطه ی ضعف  آنها است ... 

باز هم  باهم حرف میزنیم ...

 

 

 



 



 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 16:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه 23 فروردین1387

میهمان اتاق سبز مغز پسته ای ...

 

میترا جان ...

رشته ی تحصیلی ای که چند صد سال ( دقیقا 23 سال پیش ) تمامش کردم ، درباره ی برنامه ریزی تولیدیک شرکت نفت بود و وپالایشگاه ، سیستمی پر از پیچیده گی ....که بر پایه ی فلسفه و جهان بینی کائوس ( در هم بر همی و به غلط آشوب ) نظریات خاصی را ارائه دادم ...

به عنوان مدیر در شته برنامه ریزی در کنسرن اسو هم مدتی کار کردم ... با دفتری به این بزرگی و ...

از آنجا بنا به دلیل های خودم ، استعفا دادم و .... و رفتم سراغ سبزی فروشی !

در سالگرد بیستمین سال ( دقیقا 18 مین سال ) مغازه داریم ... مغازه های سود آورم (با روزی بیش از هزار یورو ) را با حراج ( هر چه داشتم 1 یورو ) سه روزه همه ی مغازه را لخت و پتی ول کردم ... و حاضر شدم با ماهی 300 یورو کنار بیایم ...

و افتاده ام توی « هر کاری که که دلم خواست !!! بکنم ، آن بکنم » .. و برای همین خاطر هم سعی می کنم از توانائی هایم بهترین بهره را ببرم ... واسطه ای بین دو جهان ، دو فر هنگ ، دو سیستم فکری .... از لمس انسانها .. دقیقتر تماس مستقیم با انسانها ... سازندگی ... از تولد تا همراهی تا لحظه ی مرگ و حتی تا به خاک سپردن آنها ... میتوانی به سادگی به لیست کارهایم یسری بزنی ...

این مقدمه را گفتم که بدانی حرف هائی که به تو میزنم ... نه از روی حرف های کلی ... بر پایه ی اخلاقیات عام نیست ... بلکه با آدمی سر و کار داری که صد برابر در عمل ، بد تر از تو در زندگیش همه چیز رو بهم ریخته و  پاشیده و دوباره از نو ساخته ...  

میدانی مقدمه ی دکترایم با این جمله شروع میشود ...

برای بیرون آمدن از دایره ی شیطانی اتفاقات و سر در گمی ها باید ببینیم در کجا کار قرار داریم ... یعنی ابتدا ببینیم جایگاهمان کجاست ! بعد ببینیم هدف مان کجاست ؟ آنگاه میگردیم و پیدا کنیم چه راه های متفاوت برای رسیدن به هدف وجود دارند ... ( کار برنامه ریزان ریختن برنامه است . اما کار مدیران انتخاب مناسبترین راه ، تازه آنجا هم با استفاده و پشتیبانی سیستم های کنترل و تصحیح .... پشتش خوابیده است ...

این جاست که باید بگم :

منی که تو را از روی چهار خط دست نوشته شناخته ام نه میتوانم راهنمائی کنم و نه مشاورت بدهم ...

ولی از آنجا که خیلی مدل بر خوردت برایم جالب است برایت چند خط نوشتم ...

اما درست به همین دلیل ، و مهم تر از آن به خاطر شیوه ی برخوردت و عکس العملت ( مثل راه انداختن صفحه ی میترا نامه  و صادقانه نوشتن ) نمیتوانم آرام از کنارت بگذرم !!!!

من تو را به عنوان زن ، آدمی جسور و شجاع و بلند و دور پرواز می پذیرم و قابل ستایش میستایم  ...

به عنوان همسر ... بد ترین زنی که میتواند باشد ... شخصیتی خرابکار (به جای سازنده) ، ستیزه گر ( بجای مهربان ) .. جنگجو ( بجای صالح ) .. انتقام گیر .. آشوب گر .. و با تو اختلاف دیدگاهی دارم وبا هم  جای بحث زیادی داریم ...

بعنوان مادر ؟ مادری خیلی خوب ( مسئول و بازیگوش ... ) ولی هم زمان  بی مسئول... (از بوجود آوردنش و تا اینکه محیط و جو دور و برش را پر کینه و نفرت میکنی !.).. ولی مهربان و  خوب میدانم  ... 

نه بنظر من موقعیت خطرناک و سختی خودت برای خودت فراهم آورده ای ...

مثل آدمی در زمین مین ذاری شده ! چرا نمیدانم ؟ به هر دلایلی با دو تا کلمه که منهم مقصرم مسئولیت خودت راهم پذیرفته ای ! ( آفرین به شهامتت ) ولی درس و یا نتیجه گیری ای قانع کننده ای از آن نبرده ای ! مخصوصا که خیلی ساده ، همینطور هم حتی در هر موردی که غالبا همیشه دیگران را مقصر به شمار میآوری و خیال خودت را راحت میکنی ...

این اصلا برای من قابل قبول نیست که با شکستن ظرف از شر شستن ظرفها خودمان را خلاص کنیم !...

ریشه مشکلاتت را فکر نمی کنم در مادر شوهرت پیدا کنی ( حتی وقتی دخالت نکند و بقول تو بمیرد !).. بلکه بیشتر باید در مامی ، بابی ات و کودکی خودت پیدا کنی ...

حالا من سعی میکنم با دوباره خوانی نوشته هایت با خودت سختگیرانه تر به بحث بنشینم ...



ولی باید بگویم واقعا خوشححلم که با زنی مثل تو آشنا شده ام ... حیف از آن انرژی که در راه درست بکار نمی رود ...

خلاصه کنم :



روشن کن کجای کاری !

جایگاهت را پیدا کن در جهار چوب خانواده ات و در محور های اجتماعی از ایران تا کانادا ... از خانه خودت تا مادر شوهرت و دختر خاله ی شوهرت ... و پدر و مادر خودت و مسعود خانها ووووو



مشخص کن اصلا چه میخواهی ؟

تعریف از زندگی داری ؟ نه اینکه الان با این و آن دعوا میکنی و لج بازی ! بلکه در کل ! مثلا دلت میخواهد 50 ساله که شدی در کجا قرار داشته باشی ...با چه کسی . ... چگونه ...



بعد خود بخود راه ها راهت تر پیدا میشوند...



مخصوصا که پای یک کودک معصوم این وسط ها به هر دلیلی کشیده شده است !...

بنظر من مسئولیت پذیری نداری ...

لج باز هستی ...

نا راضی هستی از محیطت ...

یک راه بر هم زدن همه چیز است

ولی یک راه هم ساختن ...

با کله شقی و یک دنده گی و قُد بودن ، بی برنامه گی ، بدون خط و برنامه و روشن کردن تکلیف و وضع مالی ...

....





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 5:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 21 فروردین1387

میترا نامه

 

مقدمه :

میترا  چند خصوصیت وخصلت خوب و بد دارد که دعوتش کردم بیاید در باغ تا در خلوت خانه ام باهمدیگر  درد دل کنیم ... وگل بگوئیم و گل بشنویم ...

از جمله اینکه : اهل عمل است : میداند ، میخواهد و میکند ...

یاد آور همسر سابق من است : مردش پسر خوبی است ، او را پذیرفته و آزادی عمل هم یه ایشان داده است ... ار چه  از جنس و ملات دیگری ست ... ولی با وجود  تمام اخلاق گند و توهین های  بد ، هنوز این زن پر مدعا و  تو خالی را که زندگی اش را سیاه و تباه کرده است را هنوز  تحملش می کند ...  و شیش قورت و نیمش هم باقی است ...

یاد آور خصوصیات خودم هم هست : در رویا سازی هایش ... در طنزانه دیدن مسائل ، در بر خورد با مسائل روز مره اش  ( همانونه که من هم در ده ساله ی دوران ازدواجم به عنوان کدمرد ، با دخترم بزرگ شدم ... و خانه داری ردم ...

بعنوان زنی که  تازه از ایران آمده است و هر دو فرهنگ را هنوز میتواند هنوز با هم مقایسه کند و میسنجد و  بر می گزیند ...

زنی است فهمیده و با سواد و ... اهل بروز شدن ...

زنی که میخواهد و میتواند و میکند ... لیاقتش را دارد ... ظرفیتش را دارد ... و میتوانم از او خیلی چیز ها بیاموزم ...

و ...   

 

میترا نامه



(1)

زنی است از جنس خودم تک پرواز!

اگر من پروانه صفت هستم و دلم به همین پروازک ها خوش است ... او اما از طایفه ی دورپروازان است ...

ذاتا تک رو و خود خواه است ، [و برخلاف مرغان خانگی اهلی که آب و دونشان مرتب است و دور خود شان میچرخند و تخمشان را میگذارند .. قدقدی هم میکنند و گوشتشان هم لذیذ است] او وحشی ست و گوشت تلخ ..



(2)

عاشق پرواز ست

از قفس بیزار

حتی اگر از جنس طلای ناب باشد ...

ویا شیشه ای اش

دلش خوش است به پرواز ...

و نمیدانم چرا خودش پایبندی برای خودش درست کرده است !!...

(میتی ، تو  تک و دور پرواز بوده ای ، چرا پای یک سری آدم و  انسان بی تقصیر و بیگناه دیگر را ( چه فرزند، چه همسر و چه پدر و مادر ایشان و ویا پدر و مادر بزرگ پسرت) و...  را به میان کشانده ای ؟... میدانم از چه حرف میزنم !... )

هر تصمیمش ، در این چند راهی ، مثبت و منفی هائی دارد ... که تا ابد گرببانش را میگیرند...



(3)

برایش از نهایت میگویم

از آنان که پرواز کرده اند و رفته اند ... از آنان که

کردند ...بودند به اختیار

تا ابد جاوید و سرشار از غرور کردم !

آنچه میبایست کرد ، کردم !



اگر چه همیشه آزاد بوده اند و برای خودشان ول چرخیده اند ...

ولی حالا آنها هم بالاخره در جائی ، ساحلی امن پیدا میکنند ، در نهایت ... درست همانند هر پرنده ی دیگری پس از پرواز، او هم بالاخره باید در جائی بنشیند و بخورد و بخوابد ...

در نهایتشان هم اما همانطور که همیشه بوده اند و میخواسته اند اما ، مثل همیشه شان تک و تنها برای خودشان و دور خودشان میچرخند و می پرند ..

90 درصد زنهای دور و برم در این شهر ... همین عقابان خسته ی وحشی و زخمی و زُِخلی هستند ... اما همگی ازنوع کسانی هستند که بودنشان از نوع دیگریست ، غیر از مرغان خانگی!

شاید پشیمان از خیلی کار های کرده شان باشند و شاید جز یاد آوری و تکرار خاطرات روز های خوبشان ، هیچ چیز دیگری هم ندارند که دلشان را به آن خوش کنند ولی مسلما یک درد ندارند! آنها از درد حسرت :

تا ابد سر در گریبان

از عبث اندیشه ی :

کاش میکردم !

کاش ...

درد ایکاش ندارند ...

اما دائما هم باید با یک مشت قرص شادی زا و آرامبخش درد های وجدان و اعصاب درب و داغونشان را آرام کنند ... و برای درد دل کردن به آدم خل وچل و اگر شانس بیاورند بی آزاری مثل من پناه بیاورند ...



(4)

راه حل های دیگری مثل استفاده ی درست از سوپاپ های اضطراری مثل پروازک های کوتاه بی خطر هم هست ...



(5)

این شیوه ی غلط خودآزاری و دیگر آزاری و ... بد تر از آن شیوه ی همه ی دیگران را مقصر و دشمن و بد دانستن ... در شرایطی که خودت پایه ای اصلی از پیش آورندگان این شرایط هستی نه تنها دردی را دوا نمی کند بلکه خیلی هم مشگل ساز میشود ...

در حالیکه بر عکس ، با کمی ظرافت و و استفاده از هنر زن بودن ، ( نه سوء استفاده ) مناسبات درست و دلپذیر و حتی سازنده و دلخواهی برای فرزندت و خودت و دیگران ... فراهم آوری

در ضمن بجای روش حماقت آمیز دشمن تراشی ... اگر مرا بفهمی ، از روش دشمن را بدوست تبدیل کنی ! استفاده کن ..



(6)

... برای خراب کردن و پریدن هیچ وقت دیر نیست !...

باور کن هیچ جا هیچ خبری نیست ...

خیلی خیلی ساده هستی ! ... و زود شکن !..

خیلی خیلی صداقت در تو هست و حرفهایت ...

سعی کن بالغ بشوی ، یعنی یکمقدار زیادی خوددت را از زیر بار گذشته و دیدگاه ها و معیار های غلط تحمیل شده به تو ( من به یقین حدس میزنم :از جمله شیوه ی تربیت پراز خاشگرانه گی و سختی های کشیده از دست مادر همیشه ناراضی ، سخت گیر ، و مشگل دار و جبّارت) را بتوانی یک جوری تحت کنترل بیاوری ..

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 0:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه 3 فروردین1387

لعنت بر پدر و مادر کسی که این دیوار را ....

 

احساس آزاد بودن تنها زمانی به آدم دست میدهد که انسان بتواند بدون هیچگونه تردیدی حق این را داشته باشد که میل و خواسته ی خود بُن درونش را بر آورده کند !!!....


بخاطر خیلی از امکانات پدید آمده و سی جهل سال کوشش و پویائی توانسته ام برای خودم شرایطی را فراهم آورم که خودم را انسانی آزاد بدانم ...


در عمل دیده ام و میبینم که چقدر انسانها محدودند در حصار های ساخته از ذهن و کشیده از اجبارشان ...


بر خلاف این دخترکم لیلا ...

خانواده من خانواده ای روشن بودند ( ناشر روزنامه ، چپ گرا ، تئاتر نویس ) و باز .. ( عمه و خاله ها با عمو و دائی ها یم و خواهرانم با برادرم و من حق برابر داشتند و تابوئی بعنوان زن و مرد وجود نداشت ).. مسئله ای که اصلا مطرح نبود حجاب و مجاب بود ...


دوران دانشجوئیم در اوج در دوران طلائی و آزاد ی مطلق روابط اجتماعی پهلوی در دانشگاهی کوچک و مستقل در عباس آباد گذشت ... رابطه بین پسر و دختر کاملا آزاد و باز بود ... ( « دیکتاتوری » شاه جنبه ی سیاسی داشت و همان هم ولی هنوز خیلی آزاد تر از دوران سید خندان بود ! ).

خوب از جوانی هم در این کشور آمدم و ماندم و .... درس و کار و زندگی و .... تجربه و محیط تازه و ما هم که از ایران به سنت شکنی عادت داشتیم ... اینجا هم با همان عقیده با بدی ها ی اینجا و خوبی های آنجا ... با جهانبینی شرقی و بینش اروپائی به سیستمی نو رسیده ام که خاص خودم است ... به همین سادگی هم نبود که دست روی انگشتری بکشم و دنیا عوض شود ... باید در میافتادم با خودم ، با دیگران و معیار ها و دفاع میکردم ، پا فشاری میکردم و ... مهم تر از همه با صداقت مومن و معتقد به دلایل منطقی خودم میماندم ! ... خوب کار کشیده است به اینجا که میبینی ...


میفهمم تو را ... درکت می کنم ....

بعد از سی سال ... میوه داده است درختی که کاشته شد ...

ثمره اش توئی و امثال تو ... 

سی سال فشار های سخت سختگیر ترین تفکرات عقب مانده ....

آنهم از طریق یک جناح خاص و ایزوله ی در سطح جهانی ...

و آنهم از یک دار و دسته ی خاص بهم پیوسته ی دم بدم هم گره داده ...

که با هزار ان شیوه ی مستقیم و غیر مستقیم از خشن مسلحانه و مرعوب گرانه و تا ظاهرا مظلوم و فریبکارانه ی روانشناسانه ... 

جامعه و تمدن بزرگی را به هیچ و پوچ اینقدر به قهقرا بکشانند ... که تن دادن به    فشار مستقیم اجبار در خانواده و جامعه ای سنتی ! امری درست ، قابل احترام و مقدس تلقی شود ...

و اینکه اعضای یک خانواده تا چه حدی با هم چه رابطه ای را بر قرار کرده اند ... (دوستانه ، برابر ، مهربانانه ، جنگی ، رو کم گنی ، پرخاشگرانه و ..) امری خصوصی است که بازتاب آن دامنه ی بزرگی را در جامعه و حتی تا نسل ها  تحت تاثیر خود میگیرد ....

این تازه  ، بخش خارج ماجرا است .... ولی اینکه خود فرد در ازای این مجموعه ی فشار ها چه می کند مورد بحث ما است  : قیام  ، پرخاشگری ، سکوت ، رو در واسی ( با دلایلی مثل : مراعات ادب و نزاکت ، رعایت بزرگ و کوچکی و غیره ) ، پذیرش ، خود خوری ، عقب نشینی ...

من خودم همیشه دیالوگ اقناعی (آنهم با ظرافت و منطق ) را  بهترین فرم دفاع از اولیه ترین حق و حقوق خویش میشناسم ... لجاجت و رو کم کنی تنها نشان دهنده این است که با آدم های درستی سر و کار ندارم ... و دارم بیخود  وقت و انرژ ی ام را تلف می کنم ...

تازه میفهمم که چرا این دختر دریا صفت ... تبدیل به برکه و حوض شده است ( جوابت رو گرفتی دختر؟؟!!! ) ... اگر همینطور پیش برود که این طفلی میشود حوضچه ی توی زیر زمین و یا چاهک آب انبار ...

غصه ام میگیرد و دلم برایش میگرید ...


هنوز در ابتدای خط هست... او دارد دنده عقب میرود ... حالا حتی « توان اینکه با خانوده اش بتواند اصلا حرف درست و منطقی اش را بزند را ندارد »... و اگر هم بزند با دگما رو بروست و لجاجت ... با اجبار های سنتی ....


چقدر باید این محصور در حصار ، از نظر روحی داغان و از نظر شخصیت تحقیر شده باشد ...

وای ....

چه ظلمی ... چه ستمی ...


پیشنهاد: 

قبل از هر کاری اولین کار تو ایجاد شرایط آمادگی برای فضای دیالوگ درستی را در چهار چوب خانه و خانواده ات میباشد ...( کاری که وظیفه ی هر پدر و مادر متمدن است و نه دخترشان ! )... فضائی که حداقل با خواهر ( زنی که درکت میتواند بکند و در شرایط توست ) ، مادر ( زنی که همدرد توست ... و تو از گوشت و خونش هستی ) و برادر و در کل در جهت پدر ت ( که فعلا نقش ریاست کل خانواده را دارد ) بدون جنگ و جدل و آشوب مثل انسانهای معمولی و برابر حرف های خودت را بزنی تا حد اقل تو را بتوانند گوش کنند و شاید بفهمند و درکت کنند ...!!!

آگاهی شخصی و فردیت را بالا ببر ...  تا از قافله عقب نمانی ! چرا نمیدانند اینان که با رفتار حماقت بار و از روی نادانی و عقب افتادگی اطرافیانت، تو هستی که قربانی میشوی ،خراب میشوی ، نادان میشوی و با این شیوه ی برخوردشان شرایطی را ایجاد می کنند که انسانها ئی روشن و فهمیده و امثال تو برای فرار از محیط خفه ی منزل شاید به هر آشغال کله ای که پیدا شود ، پناه  ببرند !!!....

حیف ... حیف ... حیف ...

در زمانی که جهان با این شتاب پیش میرود ... چند قرن عقب افتادیم در این چند ساله !

بر بانی و بنیان گذارش لعنت !


در مقام مقایسه میفهمم این دختر پدر سوخته ی من از چه نعمتی بر خوردار بوده و ... و چرا اینقدر این زن و دختر های اینجائی به عنوان انسان ارزش خود را میشناسند ...



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 16:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه 3 فروردین1387

بهار شده ... وای به این نو گلان باغم چه میکنند این بوزینگان ....

 

طفلی ها ...بر سر این نوگلان در این فصل بهار زندگی چه بلا ها ئی می آورند ...



این دختر مثلا تحصیل کرده ی دانشگاه دیده و روشنفکرش است ! خیلی هم رویش حساب میشود باز کرد ...وقتی توی خونه ی خودشون این مشکلات راداره که :

روز قبل جلوی دائی هایش رو سری سرش نکرده و جوراب پایش نکرده ولی باجبار روز بعد در منزل خودشان  ، خودش را موظف میداند که  هم رو سری سرش کند و هم جوراب بپوشد ...

خودش میگوید :

....« این روزا که همه خونه ایم و مجبوریم رسم و رسومات و رو اجرا کنیم اختلافاتمون بیشتر نشون داده میشه ! ... در مورد روسری پوشیدن با خواهرم بحثم شد.... مامان میاد میگه ، باباتون گفته روسری سرشون کنن .... نگاه نگران و عصبی بابا در روز قبل.... حوصله تیکه کنایه ندارم ، ....با خودم میگم خب می پوشم دیگه ، چیزی ازم کم نمیشه ، ....بذار بابا هم اعصابش خورد نشه ! این همه با ما کنار میاد ، حالا بذار منم بی احترامی نکنم! .....فقط خودم روسرگرم می کنم تا خودم یا بقیه ناراحت بشن...جوراب و روسری رو میذارم رو میز که مهمونا اومدن بپوشم ! نزدیک رسیدنشون دارم جوراب می پوشم ، اونم چه جورابی !! .....» .....



تازه تو خونه شون است و روزهای عید و عید دیدنی ....

اگر این طفلی تا سر کوچه شون بره و در و همسایه و ماموران ...



وای پس این جنبش فمینیستی !و کمپین یک میلیون امضا و غیره و چرند و پرند بودند !

نمی گویم بجنگ و خروس جنگی بازی دربیاور باش !

ولی با خواهر و مادر و پدر و برادرت که میتوانی اقناعی حرف بزنی یا نه ؟ ...

اگر تو توان اینکه با خانوده ات نتوانی حرف درست و منطقی ات را به کرسی بنشانی احتمالا :

  • یا منطق و استدلال های تو درست نیست ...

  • یا آنها دگم بازی در میآورند و با منطق درست به لجاجت بر میخیزند ...

  • یا در خانوداده ات اجبار سنت ها قوی تر از استدلال و منطق است ....

  • یا با خودت تعارف داری ....

  • یا ....

خوب هر کدام از علت های بالا راه چاره منطقی و یا عکس العمل مناسب خودش را دارد ، ...

هر تصمیمی خواستی بگیر ... هر کاری خواستی بکن  !

اما فقط لطفا نرو باز زیر پتو و برای خودت زار زار گریه کنی !...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 2:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 10 بهمن1386

باغبان پیر مهر بان ...

 

اینکه چرا به این دگردیسی رسیده ام که به خودم لقب با مسمای  باغبان پیر مهر بان   میدهم ... دلیل خودش را دارد ( به اینجا  بیائید ).....

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 10:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1 بهمن1386

او تنهایش گذاشت.... و ایشون ...

 

و اما سلام دوستان ....

فعلا که کار و بار بنده رونق عملی یافته ... راستی میدانستید که ... ؟ نه ولش کن ... میخوام از مرگ و مردن و اینجور چیزا نگم ... ولی میخوام از بعضی نگفته هام بگم ....


از طریق ل ی ل ا با صفحه ی یک دختر جوان آشنا شدم ...

دلم برایش خیلی می سوزد ... دختر زود رنج و حساسی است ( اسمش مثل دختر خودم است ، شاید برای همین هم برایش مینویسم ! )...

این دختر دارد بیخودی (!) برای خاطر کار های خطای دیگران ، خود آزاری میکند!...

ایشون شاید بدلایل مختلف دنبال بهانه ای میگردد تا خودش را خالی کند !

شاید میخواهد برای گریه کردن دلیلی داشته باشد ، همچون کودکی که مثلا اسباب بازیش را از او گرفته اند و یا شاید عصبانی است از خودش ، چون آن تصویر رویائی و آن تصور خیالی ای که ایشون در ذهنش از آن طرف ساخته بود (در واقع غلط بوده و ... .) حالا در عمل این را فهمیده است و خشمش را باید بر سر یک کسی بریزد ...

قضیه ظاهرا این است که: پسری که با او ایشون چند وقتی یک سر و سری داشتن ، حالا به هر دلیلی تموم شده ، آقا هم فعلا گذاشته و رفته پی کارش !!!...

و اما ایشون چی ! ایشون حالا ، بعلت ترکیدن حباب تخیلاتش ! و یا ترکیدن بادکنک انتظاراتش !اومدن این صفحه ی سیاه رو راه انداختن و مراسم راه انداختن !

این نازنازک خانم ( بخاطر این موضوع! ) دیونه شده و افکار خل مشنگی افتاده توی سرش ! و هی آه و هی ناله و هی گله و هی شکایت و هی نفرین !!....

 ایشون ( حق داره در نبودن آنچه داشت و حالا ندارد، فکر کنه ) و فکر هم میکنه ولی نه به این حد که باور کند دنیایش دیگر به آخر رسیده است ! ... احساس سر خوردن دختر ، کاملا  قابل درک است و میدانم سخت هم هست ... مطمئنا اندوه و غم و خشمی که در درون اوست بجا است و... حتی اقرار میکنم من هم آنرا از طریق نوشته هایش هم حس میکنم و هم لمس ... وووولی یک جوری ، میبینم دیگه دارد زیادی شورش دارد میکند...  نمی فهمم چرا این دختر  از مرگ و مردن و این حرفها حرف میزند!... آخه این یعنی چی ؟؟!!

با اون تعریف هائی که این خانم از اون آقا پسر کرده اند ... باید بگم مریم جون! برو خدا رو شکر کن که شانس هم آورده ای ، یک همچه آدمی زودی رفت !... اگر من پدرت بودم ، باور کن ! با اصرار ازت تمنا و خواهش میکردم : « بابا ! این یارو رو رد کن! بندازش کنار! بیرونش کن از زندگیت ... !!».

البته شاید و ... راستش اولین عشق و عاشقی های خودم هم باعث شدند شعر بنویسم !و هنوز هم حسرت آن صفا و صمیمیت آن روزهایم – که حالا این دختر در آن فضا است - را میخورم ... احساسش را هم هنوز دارم .... ولی ... حرفهایم را که اقلا میتوانم بزنم به این دختر که ؟!

ببین دختر ! نصیحت نمیخواهم بکنم !...

ولی دختر!  آخه حیف اون انرژی نیست !!! بخاطر یک پسر !! نمیگم انتقام نگیر و بگیر و ...غیره و ذالک... بلکه میگم ... اصلا بزن برو! ببین چی پیش میاد !!!! بجای خود آزاری به خودت برس ! تقویت کن خودت را ! سر حال چه باشی یا نباشی ، برای دیگران فرقی نداره ! فقط اگر سر حال باشی و کاری کنی که دیگران موفقیت های – حتی پیش پا افتاده و ساده ی – تو را ببینند ، تازه اون وقت در عمل نشانشان داده ای که در مورد تو اشتباه کرده بودند .... با هر پیروزی قدرتت بیشتر میشود و اعتماد بخود بیشتری پیدا میکنی و از این طریق – هر چه میخوان بگن که میگن ! - اما حداقل چشمشون و دل و باسنشان که خواهد سوخت !! ...

با این درد و غصه ها و خاصیت زود رنجیت ....برای دفعه دیگر و نفرات دیگر مواظب تر باش !!....

موفق باشی !

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 1:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 17 دی1386

علف های هرز را بایدکند !

 

در زندگیم  سعی کرده ام  مخصوصا در روابطم با مردم ،  به هر قیمتی که داشته باشد ، رعایت اصولی را بکنم !...

یکی از آنها صادق بودن است با خودم و دیگران ! 

[ بعنوان مثال ] 

... حالا میخواهم بگویم این صداقت را باید گاهی هم برای خود قائل شد و مرز و مرزکشی هائی هم برای خود و دیگران گذاشت ... در مثال باغبانی یکی از کار ها درست پاک کردن باغ از علف های هرز است ....

...چند وقت پیش آقاهه ئی اومد و از من خواست براش تو انترنت چیزی بنویسم !...

چی بنویسم ؟

یک چند صفحه ای دستنوشته در آورد و خوند ...

آقاهه همون طرفی بود که قبل ها هم براش [ این مطلب را ] نوشته بودم و ازش خواهش کرده بودم دست از این شیوه ی رفتاری اش بر دارد !...

و مطلبی رو هم که میخواست براش بنویسم ... همون چیز هائی بود که فکر میکنم در این شهر کسی نباشد که از دهان ایشان نشنیده باشد ... لامصب اینگار توی دهنش یک سی دی کار گذاشته که بدون یک واو پیش و پس همه اش را مداوم عینا تکرار میکنه! حالا هم همین مطالب رو ، با همان لحن محاوره ای ، آن هم با چه آب و تابی در باره ی آن رفیقه ی شفیقه ی سابقش و نه تنها فقط به کثافت کاری های ایشان قانع کرده بود خودش را ، که حتی پرونده های سوابق فرزندان و نوادگان آن بانوی بیچاره را هم روی آب ریخته بود ...

بعد از صحبت های پر از تنش مان ، ظاهرا قانع شد که از دستش در رفته !... ترمزش بریده است و دیگه حالیش هم نیست ... چه میکند ...

نوشته اش را لوله کرد و با خودش برد...

چند شب پیش همسرش زنگ زد و میخواست با من صحبت کند ... و مشورت ...

میگفت: تو چون ایرانی هستی به من بگو چه کنم با این مرد ...

میگفت : تو چون دوستش هستی بگو چه کنم با او ...

میگفت : بخاطر دختر در حال بلوغم گیر کرده ام ...

میگفت : فکر میکنم  آقا واقعا از دستش در رفته ....

دلم برایش میسوزد.

می گفت میخواهد کاری کند! ، نمیداند چکار : انتقام ؟ ... رفیق گرفتن ؟ بیرون کردنش از منزل مشترک ؟ طلاق ؟

چهار ساعت ، حرف داشت هنوز ... ولی من باید میرفتم !! ... منهم داغ کرده بودم ! چه تحملی دارند زنها !....

من هم نمیدانم ...شناختی از ایشان ندارم! ...نه با ایشان دوست بودم و نه رفیق !


اول به فکرم رسید که ایشان را بحران میان سالگی برشان داشته ! و عشق پیری و این حرف ها ... حالا گیریم که این باشد ولی بحث عاشقی کجا و این الم شنگه بازی و تخریب روحی و روانی و آبروبری ها کجا و ...

نه کارش را درست میدانم و نه رفتارش را و نه در کل کردارش را .... و از همه بدتر این در بوق و کرنا دمیدن هنر های وقیحه اش دیگر دارد حال همه را بهم میزند ...من که گیر کرده ام و نمیدانم .... چه بگویم ...

فعلا هم این طرف و آن طرف شنیده میشود که شروع کرده است به صفحه گذاشتن پشت سر خود من هم ! ...


عیب ندارد ... با ایرانیان کار میکنم ... با این مسائل آشنا هستم ...


راستش تنها راهی که بفکرم رسیده این است که:

دیگر حتی از نزدیک شدن با این شخص شخیص می پرهیزم !

و خودم را از او عقب میکشم :

به عنوان انسانی دوری و دوستی ، بعنوان های دیگر اما هیچ ....

به خود ایشان دیگر نه نمیتوانم اعتماد کنم و نه به دوستی شان افتخار! ...


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 5:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 دی1386

عسل در باغ هست و غوره هم هست ....

 

دوستان ....

 

فعلا از باغ و باغبونی خسته شده ام .... در باغ رو بسته ام ....

حالا هم یک مدت میخوام مثل زنبور خرمائی ها زندگی کنم ...

نصیحت :

اگر نمیخواهید بروید خودتان  گل و خار را مک بزنید ... بفرمائید اینجا عسل میل نمائید .... 

زنبور عسل ...

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 21:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 مرداد1386

این دیگه باغ نیست ... جنگل است ...

 

یاغبانی هم کار سختیه ...

مخصوصا که بجای باغبانی و باغداری انگار جنگلبانی و جنگلداری دارم میکنم ....

دوستان سرم فعلا خیلی شلوغه ولی دلم گرم  است و کبفم کوک ...... شهرزاد ، فرشته و آنا و.... خلاصه خیلی از این دختر خاله های اینجائی و حتی بعضا آنجائی و از جمله حتی لیلا و پریسا و .... همه از دستم یک مقداری دلگیرند ... حق هم دارند ... خودم هم اقرار میکنم  ... به همه تان کمی کم لطفی شده است ولی بجایش یکی از بزرگترین هدف هایم در حال به بار نشستن است ... و اتفاقا در همین زمان به مراقبت و حساسیت نسبتا بالائی نیازدارد ...     

ادامه مطلب ...

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 5:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه 2 تیر1386

زمان عوض شده ..قصه بره و گرگ قدیمی شده.. شده قصه پلنگ و گرگ

 

 

پریسا! ... هومن ! سلام ....  از اینکه دعوتم رو پذیرفتین و اومدین به باغم خوشحالم !خوش اومدین!

 

هومن ، خدا کنه تو این فاصله پریسا ( یکی از آموزگارانم ) حرفاشو  با تو گفته باشه .... و امیدوارم  حرفاشو شنیده باشی ... پسرم اگه سر از حرفاش در نیاوردی و بیشتر قاطی کردی عیب نداره ... خود او هم قاطی است ... مثل هر زن عاشق..  باور کن خودشون هم وقتی عاشقن  نمیدونن چبی میخوان ... هم میخوانت .. هم میخوان بری گم شی !!!!!

وقتی میخوان ...  آخ دیگه عطر تو و چشم تو .... همه جاتو ... همه چیز تو براشون زیباست  .. هر کاری که میکنی جالبه  ....اونا فقط میخوان ! میخوان ..میخوان !! این جاست که اگه نباشی دیوونه میشن ... و حاضرن برای پیدا کردن تو و رسیدن بهت ...خودشونو به به زمین و زمان بزنن و برای بدست آوردن تو دیوانه وار خودشون رو به خاک و خون میمالن و همه ی زمین و آسمون رو بهم میزنن تا شاید بتونند شاید بدستت بیارن ... 

بدستت که آوردن ...  اول هی دور و برت میچرخن و  میبوینت و لیست میزنن ... میشنگن و میزنن و میخونن و میرقصن و میپزن و میدن و میکنن  هرچه بخواهی  و ... اما ... یک مرتبه...

همینکه مطمئن شدن که هستی ... که موندنی شدی ... که دیگه جا خوش کردی .. که مال اونا هستی ... که سیراب شدند ... ( باور کن خودشون هم نمیدونند چرا ! چی جوری !  به چه علتی !!!)  یهو  دیگه نمیخوانت .. بهت سرد میشن ... دیگه بوت گند میشه .. همه چیزت اه اه  میشه .. نمیخوانت ... وجودت زیادیه ... بَده میشی ..  دیگه بودنت میره تو اعصابشون ...

اگه  اینو بفهمی و قسر سالم در رفتی ...  دوری و دوستی ...

و اگه نری به موقع .... پدرت رو در میارن ...

نشنیدی زن مثل سایه است ....؟!!

حالا بیائین بچه ها من ... این بازی رو بفهمین .... که شما دوتا واقعا این رابطه ی بین خودتون رو شخصی نگیرین که مثلا:  پریسا با من این بازی رو در میاره!... یا ...  اعصابم از هومن خرابه !.. بلکه این شیمی  بدن زن و مرد است در کل ... و ربطی به بهرام وجمشید و مهر ناز و یاسمین و مریم نداره !...   یاد بگیرین کی به هم دیگر نزدیک بشین و کی فاصله بگیرین !...

 

خلاصه کنم : این مشکلی هست که زنهای قوی و مدرن ( چه اروپائی و چه آسیائی)  با آن رو برو و در گیرند و ... و حالا ما مرد ها هم باید این رو یاد بگیریم و قبول کنیم که: این زنها و نمونه اش همین پریسا خانم ، اینها دیگه اون دختر های خل و چل ودست و پا چلفتی و بره های سابق نیستند ... اینها  یوز پلنگانی هستند که دوست دارن با گرگ ها ( هر چه هار تر و وحشی تر بهتر !) بازی کنند ...

باور کن همینکه  ما گرگ های وحشی تنها ، نزدیک اونها بشیم ... او نها تبدیل به گربه ای ملوس میشن..  اینقدر موش میشن و اینقدر روی ما کار میکنن وووو ...   و ما هم (که به خاطر مرد بودنمان) دراین موارد اتفاقا دیر یا زود ، زودی رام میشیم ، و یک چیزی میشیم مثل یابوی بارکش ... تبدیل میشیم به سگ اهلی و دست آموزشون...  میشیم  ... آروم میشیم ... سر بزیر میریم و میآیم ...  

ولی اونها یه مرتبه ، نمیدونن خودشون هم که کی و چرا ( ولی معمولا  همیشه در یک لحظه ، توی آینه که دارند بخودشون نگاه میکنن.. یک احساس خاصی میاد سراغشون ... یک حس غریب ... یه مرتبه بخودشون میان ...  اونا یکمرتبه یادشون میاد که عاشق اون گرگه  بودن و هنوز هستن ... به خودشون که میان یهو به ما نگاه میکنن و به خودشون میگن : این  کیه دیگه ! متوجه میشن  نه اونها که سگ خونگی نمیخوان .. اونها ببوی حلقه به گوش نمیخوان !... و اینجاست که باز تبدیل میشن اول به همون گربه وحشی و پنجول کش و کم کمک پلنگ درنده ...   و این بازی تکرار میشه ... فعلا یک مثال از این درس !!!! و ....

نه دیگه بسه  برای این دفعه ...  

و بعد بروید تو زندگی خودتون و در عمل تمرین کنید و مرا هم در جریان موفقیت هایتان بگذارید.....

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 11:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 17 خرداد1386

بامک ( درختچه ):

 

مدت ها بود که به باغم سری نزده بودم ... پوزش از دوستانی که نمیدانند میتوانند  مرا در صفحه های دیگرم بیابند  مثلا اینجا:  http://www.hhabr.blogfa.com

و اما بدون هیچ  حرف و تفسیر چند خط از مقدمه جزوه ای بنام  " من من ، من درهم و برهم من های درون من و بامک "  را برایتان مینویسم :

....

 

 

انسان  موجود ی سیال و جاری در حرکت است که دانما میخواهد از آنچه  هست بیشتر و کاملتر شود تا بر  اطرافش  غالب باشد....وظیفه من  در قبال خودم  آزادی بخشیدن به خواستش و  گسترش دایره عملش و  قدرت بخشیدن به توانش  میباشد....

 

 

 

بعنوان مقدمه

 

 

 

 

محتوی و پایه بحث روشن است :

از سه موضوع مورد بحث درباره ی شخصیت

  1. شخصست اصلی ( ذات )  که پایه ای و ثابت است ... ( درخت سیب ) 
  2. شخصیت کنونی ( شکل یافته شده ) ... ( درخت حرس شده و به شکل الان در آمده)
  3. شخصیت قابل رشد و دگرگونی از حالا به بعد ( شاخه پیوندی / سیب گلابی )

 

 

 

من بیشتیر به موضوع سوم می پردازم ... و به چند سئوال میخواهم در عمل پاسخ بدهم :

    • آیا من در این سن و سال  (انسانی بالای 55 سال ، ...) اصولا  قابل تغییر و تحول ( رشد و دگرگونی ) هستم و یا نه ؟ [ آیا به رشد  بامک میتوان اعتقاد و اعتماد داشت ]...
    • از  طریق بحث  ثبات ( من من ) و تغییر  شخصیت ( پذیرش حلول من در من ) آیا میتوانم  خودم بعنوان شخص خودم فعال باشم و  شخصیت ایده آلی از ترکیب مجموعه ی چهره های شخصیتی های درونی ام پدید بیاورم  (؟!) [ میتوانم بامکی واقعی بسازم ]
    • آیا حتما باید یک کسی یا چیزی ( وجود گلبانوئی ) بعنوان عامل باید باشد تا این شخصیت به خاطر یک رابطه با او ( مثلا پیوند ) ضرورت شکل گیری  بیابد و یا خیلی ساده با خواست ( خواستن توانستن است ) میتواند  شخصیتی بسازد...

 

 

خودم  بر این فرض هستم که :

  • ذات را باید به عنوان شخصیت اصلی پذیرفت ( من من )
  • پذیرفت که در حول وحوش این (من من اصلی ) من هائی دیگر ، (من(های)در من ) ، هستند که  براساس پروسه رشد تاریخی و تا بحالی امروزم ، سعی شده و کرده ام که برای حفظ حیات و بقایم  ، شخصیت های جادوئی مجازی مورد نیاز م را ، بعنوان محافظ و مدافع و منافع و مشاور ( با توانائی ها و  خصوصیات مختلف ) بمرور خلق کنم ، بسازم  و یا بپذیرم ...  و در کل به دور خودم جمع کرده ام ... ( جعبه ماسک ها یم )
  • برای برقراری همین ارتباطات با دنیای خارج از خودم ( از یار غار تا اجماع دیگران و...) تا چقدر میباید بازی کنم  به یک هماهنگی و یا حداقل به یک مقدار سازماندهی این من های در هم برهم در درون منم  دسبت بیابم تا هم بهترین و مناسب ترین بهره وری را هم کماکان از آنها ( مثلا در  رشد بامک ) بدست آورم  و هم کاری کنم که  دیگران و از همه مهمتر یارم ( فعلا گلبانو  ) دچار درهمی و سئوال و گیر و تعجب نشوند ...
  • بهمین بهانه آخرین (: مهر به گلبانو) است که نیاز به وجود واسطی ( مثلا بامک) دارم که بتوانم بدون شک و تردید و دودلی و اضطراب و دلنگرانی من من خودم را با من من ( مثلا گلبانو ئی ) برسانم ... و در حقیقت به  احساس و شناخت بیمرزی هستی مطلق در آمیزم ...
  • گام بعدی این است که با این هماغوشی با هستی میتوان با کل زمان و مکان و اجماع بیمرگ همیشه ماند !

 

با تمام این  پیش فرض ها و سئوالات و غیره  دست بکار میشوم و  پا در راه می گذارم و این نکات را مطرح میکنم  که :

·        بامک کیست یا چیست ؟

·        بامک چکونه نقشی در تغییر و تحول رابطه بین من های درون من ایجاد میکند ؟

·        بامک چگوبه رشد میکند؟

·        چگونه با من من عجین میشود؟

پاسخ به سئوال های بالا  در صفحه ی زیر آمده است !  

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در 22:53 |  لینک ثابت   •